با تو حرف می زنم!
در میانه ی آن خمیازه های بی پایان،
نام مرا به یاد می آوری؟
یا تنها از سر بیکاری ست
که صدایم می زنی "عزیزم"؟!
آنچه می نویسم الزاماً حقیقت نیست، دروغ هم.
با تو حرف می زنم!
در میانه ی آن خمیازه های بی پایان،
نام مرا به یاد می آوری؟
یا تنها از سر بیکاری ست
که صدایم می زنی "عزیزم"؟!
روبرویم هم که باشی
یا صدات پشت این خط کذایی
از مغز من هنوز بوی جنازه می آید
نه!
بیهوده خود را می کاهی
نه من از کفر دست می کشم
و نه کسی تو را به رستگاری می خواند
من
حساب مردنت را هم کرده ام
خدا را کشته ام
و دیگر هیچکس تورا به بهشت نمی فرستد
کسی در من هوس نوشتن دارد. من کمکی حال و هوای عاشقی. دلم عشق می خواهد. به دلم بی محلی می کنم. به او هم. گاهی همه چیز آنقدر مصنوعی ست که حالم به هم می خورد. از خنده هامان تا حرف هامان، و دست در دست راه رفتن هامان و عزیزم گفتن ها و نوازش هامان و الی آخر... این میان یک چیزی اشتباه است. یک چیزی هست که درست پیش نمی رود. خسته ام. خسته ام. خسته ام...
/* /*]]>*/
داخل قطار نشسته ام و درگیرم با کتاب "مفهوم مکان ها" ی استاد جامعه شناسی و مصداق مدینه ی فاضله، که شش دانگ حواسم پرت می شود ته واگن. مصری است یا مراکشی، نمی دانم. روبرویم با چند ردیف فاصله نشسته و برای غیر مسلمانی از رمضان می گوید و اسلام. چشم می دوزم به کتاب. اما گوش می کنم. می گوید. رمضان که می شود همه چیز تعطیل! یعنی فقط به خدا فکر کن. فقط خدا! فقط خدا! یعنی یک ماه غذا نخور. ننوش. سیگار نکش. به زن نگاه نکن...! حرفش احتمالن ادامه دارد. اما یکباره سکوت می کند. سر بلند می کنم. نگاهش روی من ثابت و سنگین و هرزه است. و خنده ی تهوع آوری بر لبش. احساس برهنگی می کنم. منقبض از خشم، سر می چرخانم به سمت پنجره و زیر لب می گویم: قبول حق! به پایان نامه ای فکر می کنم که چه بخواهم و چه نه، به رمضان ربط دارد و مسلمانان و روزه داران شهر میلان. به آدم هایی از جنس مردی که با ده متر فاصله و در سکوت، دارد به زنانگی ام پنجه می کشد. زمزمه می کنم:
باد در ادعیه می پیچد و زار زمین
فقط اجنه را حشری می کند
که این هوای رگ کرده مدام خطبه شود
خیره به خیمه های جماعت یأجوج و الفیه های پاچین و پوشینه و تک دست، بالای علم و علوم غریبه
.... *
به خود که می آیم، کتابم، مدینه ی فاضله ام، رها شده است روی صندلی کناری. دست چپم دامنم را روی زانوهایم مرتب می کند و دست راستم یقه ام را.
در سرم می پیچد:
باید به حاشیه ام دست ببرم و متن تنم را دوباره بخوانم... *
*قسمت هایی از شعر "تعزیه" سروده ی گراناز موسوی
پ.ن: مست نیستم. تحت تاثیر آرام بخش هم نیستم. خودم هستم. خود دیوانه ام.