تبليغاتX
فلاش بک

فلاش بک

آنچه می نویسم الزاماً حقیقت نیست، دروغ هم.

هی!

با تو حرف می زنم!

در میانه ی آن خمیازه های بی پایان،

نام مرا به یاد می آوری؟

یا تنها از سر بیکاری ست

که صدایم می زنی "عزیزم"؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 3:35  توسط ندا  | 

 روبرویم هم که باشی

یا صدات پشت این خط کذایی

از مغز من هنوز بوی جنازه می آید

نه!

بیهوده خود را می کاهی

نه من از کفر دست می کشم

و نه کسی تو را به رستگاری می خواند

من

حساب مردنت را هم کرده ام

خدا را کشته ام

و دیگر هیچکس تورا به بهشت نمی فرستد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 3:4  توسط ندا  | 

صد سال بیشتر است انگار که ننوشته ام. دیروز رسیدم. خشک و خسته و خواب آلود. از یک به اصطلاح سفر. از خانه بازگشته ام به خانه. ماه پیش هم از همین خانه برگشته بودم به خانه. همان خانه ای که حال و هوای دیگری همیشه دارد. و تا دلت بخواهد آدم هایی که دلم برایشان تنگ می شود. و خیابان هایی و کوچه هایی و درخت هایی و جای پاهایی که اگر بگذارند که تا خانه به خانه شدن بعدی من، هنوز کمی شبیه قبلشان باشند، جایی هنوز برای تجدید خاطره هست. نمی دانم از سر بی حوصلگی ست یا بی عاری که دارم می نویسم. خانه ریخت و پاش است و من بی حوصله. نشسته ام اینجا و هی آرزو می کنم که ایکاش حمام تمیز بود و می توانستم دوش بگیرم. حوصله کدبانو گری ندارم و از حمام کثیف بیزارم و می دانم تا دوش نگیرم احوالم عوض نمی شود...

کسی در من هوس نوشتن دارد. من کمکی حال و هوای عاشقی. دلم عشق می خواهد. به دلم بی محلی می کنم. به او هم. گاهی همه چیز آنقدر مصنوعی ست که حالم به هم می خورد. از خنده هامان تا حرف هامان، و دست در دست راه رفتن هامان و عزیزم گفتن ها و نوازش هامان و الی آخر... این میان یک چیزی اشتباه است. یک چیزی هست که درست پیش نمی رود. خسته ام. خسته ام. خسته ام...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 14:9  توسط ندا  | 

/* /*]]>*/

داخل قطار نشسته ام و درگیرم  با کتاب "مفهوم مکان ها" ی استاد جامعه شناسی و مصداق مدینه ی فاضله، که شش دانگ حواسم پرت می شود ته واگن. مصری است یا مراکشی، نمی دانم. روبرویم با چند ردیف فاصله نشسته و برای غیر مسلمانی از رمضان می گوید و اسلام. چشم می دوزم به کتاب. اما گوش می کنم. می گوید. رمضان که می شود همه چیز تعطیل! یعنی فقط به خدا فکر کن. فقط خدا! فقط خدا! یعنی یک ماه غذا نخور. ننوش. سیگار نکش. به زن نگاه نکن...! حرفش احتمالن ادامه دارد. اما یکباره سکوت می کند. سر بلند می کنم. نگاهش روی من ثابت و سنگین و هرزه است. و خنده ی تهوع آوری بر لبش. احساس برهنگی می کنم. منقبض از خشم، سر می چرخانم به سمت پنجره و  زیر لب می گویم: قبول حق! به پایان نامه ای فکر می کنم که چه بخواهم و چه نه، به رمضان ربط دارد و مسلمانان و روزه داران شهر میلان. به آدم هایی از جنس مردی که با ده متر فاصله و در سکوت، دارد به زنانگی ام پنجه می کشد. زمزمه می کنم:

باد در ادعیه می پیچد و زار زمین

فقط اجنه را حشری می کند

که این هوای رگ کرده مدام خطبه شود

خیره به خیمه های جماعت یأجوج و الفیه های پاچین و پوشینه و تک دست، بالای علم و علوم غریبه

.... *

به خود که می آیم، کتابم، مدینه ی فاضله ام، رها شده است روی صندلی کناری. دست چپم دامنم را روی زانوهایم مرتب می کند و  دست راستم یقه ام را.

در سرم می پیچد:

باید به حاشیه ام دست ببرم و متن تنم را دوباره بخوانم... *

 

 

*قسمت هایی از شعر "تعزیه" سروده ی گراناز موسوی

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 1:37  توسط ندا  | 

تصمیم گرفتم به عشق ایمان بیارم. هنوز تصمیم نگرفتم کِی.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 16:53  توسط ندا  | 

زمان هیچ دردی را بی درد مضاعف دوا نمی کند.
یادم هست توی چشمهام ولوله بود. یادم به دل که می افتد دلم می خواهد خودم را بغل کنم. بابت تمام آن روزها که تمرین خوب بودن کردم و شعر خواندم از گله ی گوزن ها و شاخهایی که شکوفه داده اند. بابت تمام آن لحظه ها که خیره شدم به زنگ انتظار و هر شبی که امید به فردا حواله شد. خودم را از جعبه ی ماهوت بیرون کشیده ام و دیگر خوب می دانم که زمان هیچ دردی را دوا نمی کند مگر با درد دوچندان. خوابم، دیوانه ام، مستم یا چه... اصلاً تو بگو آسیاب به نوبت. من می خواهم سهم تو را بدهم از آنهمه شور و التهاب و انتظار که نیشش از آن من بود و نوشش از تو دریغ شد. مگر اینکه همین نیشت بشود، آن وقت هم دل من خنک.
از این قافله که می رود، چند جهاز نشئگی و خواهش و انتظار از آن توست. تو بگو عشق. این نیش زمان هم تقدیم تو تا بدانی خنجر سکوت تیز تر است و تن من پاره پاره تر. پس دل تو هم خنک! شاید همه ی دلنوشته ها و عکس ها و دردها را فولدر کردم و با یک کلیک قافله را از بار مایملک تو رهانیدم. شاید هم خوابیدم و عقل رفته بازگشت و فقط خندیدم. چه دیدی...
راستی از خواب گفته بودی انگار. فکرش را که می کنم می بینم به جا بود گله هایت. تو همیشه سخاوتمندتر بوده ای. و سندش همان که حتی ننوشتم "من هم!". شاید در ازای جوابی که ننوشتم، چاره ای دیگر بیندیشم. مثلاً از آن خواب ها که مال توست، چند تایی ش را ضمیمه کنم به همان درد ها و نوشته ها و عکس ها که می گفتم. بگذار به حساب امانتی که اختیار دادن و ندادنش با من بوده است. و حالا ... بگذار به حساب سخاوتی که هرگز نداشته ام.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 16:21  توسط ندا  | 

یک نفر اینجا توی وجود من هی می خواهد بنویسد و نمی نویسد. همین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 17:1  توسط ندا  | 

امشب آخرین یادگارهایت، نامه هایت را به دست باد دادم. دیدم حتی دیدن اسمت، همانی که روزگاری تماشا کردنش هم وجودم را پر از عشق می کرد، منزجرم می کند. دیدم از خودم شرمنده ام بابت آن جمله ها، آن خطابه ها، آن محبت ها... دیدم آنقدر دورم از آن دحترک سبک سر آن روزها، که دیگر سخت بتوانی ادعا کنی که دخترک روزی دلش برای تو تپیده. حتی یادم رفته بود نامه هایم را چگونه آغاز می کردم. امشب دیدم. و باور نکردم که این خزعبلات را من نوشته باشم. از خودم بدم آمد. چندشم شد. دیدم راست می گویند که عشق کور است، کر است. من نه چشم داشتم، نه گوش. و نه عقل! هزار و صد رحمت به مجانین. چه کردم با خودم؟ چرا کردم؟ که به بادم دهی؟ نابودم کنی، لهم کنی اینگونه زیر کوه خودخواهی ات. حالم از آنچه بودم آن روزها بهم خورد. باید از تو، از حماقت و خودخواهی ات ممنون باشم امروز. اما آنقدر از تو منزجرم که نمی توانم...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 1:56  توسط ندا  | 

به بلای خانمان سوز انتخابات و فیس بوک دچارم. ساعت 3 نیمه شب است. 12 ساعت دیگر با استاد پایان نامه ام قرار مشورت دارم. کاغذها و طرح هایم نیمه کاره و بهم ریخته اند. ذهنم جمع و جور نمی شود از بس حواسم به مناظره و مباحثه و مجادله با تحریمی ها پرت است. یک هفته است که فول تایم به پدیده ی اینترنت مصلوب و به صفحه ی مونیتور میخ شده ام. الآن هم بعد از یک ماه باز رفته ام سراغ قهوه که خواب از سرم بپرد و بنشینم پای طرح هایم. میان این های و هوی انتخابات و موج سبز که بالاخره دیشب مرا هم گرفت، دلم برای تو تنگ شده. چه حیف که زبانم نمی چرخد این را به خودت بگویم. صدایت پشت تلفن دور و خسته است. اختلاف ساعت پدیده ی بی خودی ست. آن وقت که می رسم خانه، به ساعت تو وقت خواب است که دم نمی زنی و من می دانم. کاش هم آنقدر که عادت می کنم به گفتن "دیر وقت است. خسته ای، برو استراحت کن". می توانستم شادی ام از بودنت، لبخندم برای صدایت که پشت زنگ تلفن نشسته، و آرام آرام حتی دلتنگی هایم را عیان کنم. شاید آن وقت صدای تو هم که در برابر سردی ناخواسته ی من سد میشود، جان بگیرد. شاید راحت تر بخندی. شاید...اما ...بودنت...باورم نشده...هنوز...
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 3:4  توسط ندا  | 

فکرهامو کردم. درو راه بیشتر ندارم. یا باید خودم باشم. یا خودم باشم! از این سه حالت خارج نیست!


پ.ن: مست نیستم. تحت تاثیر آرام بخش هم نیستم. خودم هستم. خود دیوانه ام.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 1:21  توسط ندا  |