تبليغاتX
فلاش بک

فلاش بک

آنچه می نویسم الزاماً حقیقت نیست، دروغ هم.

امشب آخرین یادگارهایت، نامه هایت را به دست باد دادم. دیدم حتی دیدن اسمت، همانی که روزگاری تماشا کردنش هم وجودم را پر از عشق می کرد، منزجرم می کند. دیدم از خودم شرمنده ام بابت آن جمله ها، آن خطابه ها، آن محبت ها... دیدم آنقدر دورم از آن دحترک سبک سر آن روزها، که دیگر سخت بتوانی ادعا کنی که دخترک روزی دلش برای تو تپیده. حتی یادم رفته بود نامه هایم را چگونه آغاز می کردم. امشب دیدم. و باور نکردم که این خزعبلات را من نوشته باشم. از خودم بدم آمد. چندشم شد. دیدم راست می گویند که عشق کور است، کر است. من نه چشم داشتم، نه گوش. و نه عقل! هزار و صد رحمت به مجانین. چه کردم با خودم؟ چرا کردم؟ که به بادم دهی؟ نابودم کنی، لهم کنی اینگونه زیر کوه خودخواهی ات. حالم از آنچه بودم آن روزها بهم خورد. باید از تو، از حماقت و خودخواهی ات ممنون باشم امروز. اما آنقدر از تو منزجرم که نمی توانم...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 1:56  توسط ندا  | 

به بلای خانمان سوز انتخابات و فیس بوک دچارم. ساعت 3 نیمه شب است. 12 ساعت دیگر با استاد پایان نامه ام قرار مشورت دارم. کاغذها و طرح هایم نیمه کاره و بهم ریخته اند. ذهنم جمع و جور نمی شود از بس حواسم به مناظره و مباحثه و مجادله با تحریمی ها پرت است. یک هفته است که فول تایم به پدیده ی اینترنت مصلوب و به صفحه ی مونیتور میخ شده ام. الآن هم بعد از یک ماه باز رفته ام سراغ قهوه که خواب از سرم بپرد و بنشینم پای طرح هایم. میان این های و هوی انتخابات و موج سبز که بالاخره دیشب مرا هم گرفت، دلم برای تو تنگ شده. چه حیف که زبانم نمی چرخد این را به خودت بگویم. صدایت پشت تلفن دور و خسته است. اختلاف ساعت پدیده ی بی خودی ست. آن وقت که می رسم خانه، به ساعت تو وقت خواب است که دم نمی زنی و من می دانم. کاش هم آنقدر که عادت می کنم به گفتن "دیر وقت است. خسته ای، برو استراحت کن". می توانستم شادی ام از بودنت، لبخندم برای صدایت که پشت زنگ تلفن نشسته، و آرام آرام حتی دلتنگی هایم را عیان کنم. شاید آن وقت صدای تو هم که در برابر سردی ناخواسته ی من سد میشود، جان بگیرد. شاید راحت تر بخندی. شاید...اما ...بودنت...باورم نشده...هنوز...
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 3:4  توسط ندا  | 

دختری با صدایی لرزان با خانه  ی دوست پسرش دانیِله تماس می گیرد. پدر دانیله که تلفن را جواب داده، در غیاب او (و یحتمل همسرش) دختر را به بهانه ی کمک به خانه دعوت می کند. دختر به پدر دوست پسرش دلبستگی پیدا می کند.(گفته ی پدر پسر است این)  بعد از چند ماه، پدر به پسر می گوید که دختر که رزا نام دارد، از پدر باردار است. و او و مادرش با هم صلح کرده و  تصمیم گرفته اند دختر را که جایی برای زندگی ندارد، در خانه ی خود جای بدهند. پسر مخالفت می کند. اما مخا لفتش به جایی نمی رسد. پدر معشوقه ی باردارش را به خانه می آورد. دختری که رزا به دنیا می آورد، خواهر دوست پسر سابقش است. دانیله به درخواستش مبنی بر بیرون رفتن رزا و فرزندش اصرار می ورزد. پدر به او می گوید که رزا برای او و همسرش مانند دخترشان است.(پدری که با دخترش همخوابه می شود؟) و او اگر نمی تواند شرایط جدید را بپذیرد، بهتر است از خانه برود. دانیِله به دادگاه مراجعه می کند. و دادگاه در یک برنامه ی تلویزیونی زنده این شرایط را به بحث می گذارد. خوبی این برنامه این است که می شود این آدم ها را دید، حرف هایشان را شنید و... پدر با افتخار در جایگاه می ایستد و تکرار می کند که همسرش او را بخشیده و او و همسرش و رزا و فرزند شش ماه اش یک خانواده هستند. و دانیله اگر مشکلی دارد، می تواند خانه را ترک کند. چنان با اطمینان صحبت می کند که من به یاد قشر خاصی از مردهای ایرانی می افتم. اما بحث من نه شباهت این مورد به هزاران مورد مشابه همسران متعدد مردان مؤمنی ست که مدعی اجرای عدالت هستند، و نه صیغه های یواشکی مردانی که به رغم ترس از آبرو ریزی، از اختیارات موجود در قانون حداکثر استفاده را می برند، نه معشوقه های پنهان و آشکار مردان مدعی فرهیختگی در جامعه ای مثل ایران. بحث حتی خودخواهی تهوع آور این مرد اروپایی هم نیست که می خواهد همه چیز را همزمان و با هم داشته باشد. من آدم ها را قضاوت نمی کنم. یا دست کم نمی خواهم. اما آنچه مرا بیش از هر چیز آزار می دهد، برخورد و عملکرد زنی ست که در جامعه ای آزاد که هم قانون و هم عرف پشتیبانش هستند، در دادگاه در کنار مردی حاضر می شود که با دوست دختر پسرشان به بستر رفته، و حتی معشوقه و فرزند جدیدی که از این زن دارد را نیز به خانه ی او می آورد. اگر این زن را نمی دیدم و حرف هایش را نمی شنیدم، و شاید اگر خودم زن نبودم، می توانستم به گفته های یکی از آقایان حاضر در این دادگاه، مبنی بر شتایش برانگیز بودن قدرت بخشندگی و گذشت در این زن-این فرشته ی بی بدیل- نخندم. زنی که من می بینم نه فرشته است، نه ستایش بر انگیز و نه بخشنده و پر گذشت. او می ترسد. همین. زنی ضعیف است که بیش از هر چیز از قضاوت شوهرش می ترسد. زنی که جز تأیید شوهرش حرف دیگری نمی زند. زنی که هر از گاهی که زبان باز می کند می گوید:"ما با هم تصمیم گرفتیم." در جمله های بلند تر طپق می زند. تته پته می کند. آنچه را می خواهد بگوید، به یاد ندارد. من زنی را می بینم که با مرد تعریف می شود. از تنهایی می ترسد. زنی که در سنت و تعریف سنتی از خانواده اسیر است. زنی که از شخصیت تهی ست. یا تهی شده. من کاری با این خانواده و این جامعه ندارم. آنچه ذهن مرا مشغول می کند جامعه ایست که از آن می آیم.و به این فکر می کنم که حت اگر معجزه ای در ایران رخ دهد و قانون اصلاح بشود و اگر مردهای ما آنقدر پیشرفت کرده باشند که به جای "دلم می خواهد و می توانم" خواسته هایشان را با"با هم تصمیم گرفتیم" پیش ببرند. و اگر و اگر و اگر و هزار اگر دیگر، با زنانی که اینجنین در خانواده و جامعه، از شخصیت مستقل تهی می شوند چه باید کرد؟


پینوشت بی ربط:

آدم عاقل! وقتی با محبت بهت سلام می کنم، از سر لطفه و ادب! نه به این خاطر که تو خیلی آدمی! پس  عین آدم جواب بده که اگه یه وقت مثل حالا نیاز به کمکم داشتی جواب تلفنت رو با میل بدم! همین!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 15:50  توسط ندا  | 

فکرهامو کردم. درو راه بیشتر ندارم. یا باید خودم باشم. یا خودم باشم! از این سه حالت خارج نیست!


پ.ن: مست نیستم. تحت تاثیر آرام بخش هم نیستم. خودم هستم. خود دیوانه ام.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 1:21  توسط ندا  | 

توی چشمهایت. آن ته. آن ته ته چشمهات، آنجا که هیچکس نمی داند، تصویری از من جا مانده.
باید کسی را خواسته باشی. تا مرز جنون. تا تنفر. باید فریاد کشیده باشی، فحش داده باشی. زخم زده باشی و ویران کرده باشی اش، تا ته چشمهایت را ببیند. همان ته را که تصویری آشنا در آن می لرزد. باید خرد و مستأصل شده باشد. در خفا زجه زده باشد و پریشان خوابیده باشد تا بداند آنچه نوشته ای، بازتابش طلسم خاک گرفته ی عشقی ست که نه می توانی چالش کنی و نه به گردنت بیاویزی. خواب های آشفته ی مردی که سرگردان است میان عشق و بیزاری و  غروری شکسته و میل سیری ناپذیری به انتقام. و اصرار به ادامه ی یک بازی کودکانه محض زخم زدن و زخم زدن و زخم زدن. ملغمه ای از دلتنگی و خشم و کینه. از خواهش و تنفر.
باید مثل من تو را شناخت، تا در میان آن همه نقطه چین، آنها را که ننوشته ای خواند. و لابد تمام شده ای، که دیگر حتی نمی خواهم بدانم چه کابوس آشفته ای در رویایم دیده ای که اینگونه پریشان، به میدان بازگشته ای. این را محض سوزاندن تو نیست که می نویسم. محض به عزا نشستن "من" ی ست که به عشق ایمان داشت. "من" ی که دیگر نیست. دیگر نیست...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 13:42  توسط ندا  | 

e se non mi scrivessi piu`? forse sara` meglio. perche` ogni volta che mi scrivi, mi fai ripensare a te. mi fai ricordare i giorni in cui ti ho pensato. e ti ho voluto. mi fai ricordare che mi manchi e mi manchi e mi manchi. mi manchi da morire. e forse lo sai. forse lo sai. forse...ma no! non smettere mai di scrivermi, di chiamarmi, e... di... volermi. ti voglio ancora, e so che fra di noi c'e` qualcosa piu` di una sola amicizia. lo vedo nei tuoi occhi, nel modo in cui mi guardi. mi parli, mi sorridi. e sai bene che per me, sei piu` di quello che sei . sono confusa. siamo confusi. non voglio fare illusioni. ma quello che sento dentro e` piu` forte di quanto immaginassi. oramai, la tua mancanza, e` un buco nel mio cuore. un buco che non riesco a riempirlo ne dimenticarlo. dimmi cosa fare. dimmi cosa fare. dimmi

... 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:17  توسط ندا  | 

خیلی جنایت است اگر الآن تحقیق و پایان نامه را ول کنم، تهوع سارتر را بخوانم؟

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:45  توسط ندا  | 

1. ساعت نزدیک 2 صبح است. من اینجا نشسته ام. چای نعنا می نوشم. نفس های سنگین می کشم. قطره ی دلورازپام را نگاه می کنم و می نویسم. چرا و چی اش را نمی دانم. دلم برای نوشتن تنگ شده. درست مثل نفسم که تنگ شده. یک دنیا حرف داشته ام این چند روز. نمی دانم چرا خفقان گرفته ام. راستی هم داشتم خفه می شدم. اولین بارم نیست، بدترینش است. می روم اورژانس. روز جمعه ای که روز کارگر است و مرده ها هم کار نمی کنند. می روم اورژانس و می گویم: " من دارم خفه می شوم. نمی توانم نفس بکشم!" بعد از 10 دقیقه معاینه و سنجش فشار(ای خدا بگویم چه بکند پلنگ صورتی را که هنوز که هنوزه وقتی فشار سنج را دور بازویم می بندند و بادش می کنند. خنده ام می گیرد، حتی در حال خفگی!) و مقادیری سوال و جواب، چند سی سی دیازپام می خورانندم و نسخه ای به دستم می دهند و می گویند به سلامت! قطره ی دلورازپام را از داروخانه می گیرم و با خودم فکر می کنم: "یعنی اینقدر سخت است کنترل اعصابم؟ به لطف سارا جواب سوالم مثبت است! بعد از دو روز خوشحالی از کنار گذاشتن آرام بخش، فقط محض تنفس بی دردسر، قطره را دوباره از کشوی داروها بیرون می آورم و با یک ملغمه ای از بی اعتنایی و خشم 5 قطره ته فنجان قهوه خوری می چکانم. و با چند جرعه آب به قول دوستان می روم بالا! چای نعنا درست می کنم و می نشینم پای کامپیوتر. حوصله ی چک و چانه زدن با سارا را هم ندارم. با خودم می گویم، هر چه دوست دارد بگوید. اگر یکبار در زندگی ام مطمئن بوده باشم که بلدم(!) همین حالاست. اما حوصله اش را ندارم. توان جسمی اش را هم ندارم. برای همین می خواهم ولش کنم. نقطه ی عطفی ست در زندگی من این بی خیالی اینچنینی! اما حوصله ندارم. به خصوص الان که کمکمک گیج دارو می شوم. از این گیجی بیزارم. از مستی هم بیزارم. اصلاً از این حال گرگ و میش که می فهمم و نمی فهمم بدم می آید. برای همین دارو را سر خود زودتر از موعد توصیه ای پزشک قطع کرده بودم. به برادرم می گویم. می گویم از گیجی اش بدم می آید. دیگر نخوردم، نمی خورم. می گوید پروپانولول بگیر که خواب آور نیست و گیجی ندارد. اما نداشتم امشب. گیج شده ام دوباره. فردا حتماً باز چشمهام آویزان می شود و پاهایم ورم می کند. لعنتی! می خواستم از کنعان بنویسم!

2. یک نفر هست که اینجا را چک می کند. می خواند. یک کسی که مال گذشته است. و مال گذشته می ماند! یک کسی که دلم نمی خواهد اینجا را بخواند. اما بلد نیستم فیلترش کنم. شاید هم شدنی نباشد اصلاً. مهم هم نیست. چون من می خواهم خودم باشم اینجا. این یک جا. دیگر ملاحظه ی هیچ کس را نمی کنم. اگر می خواهی بخوانی بخوان. ولی کاری به کارم نداشته باش! لطفاً! می بینی که! دیگر پشه هم لگدم بزند ویران می شوم. نیازی به حضور تو نیست.

3. علی جان کامنت مهربانت را تازه دیده ام. با هم صحبت می کنیم. چقدر خوب است گاهی کسی باشد که به هزیان هایت اهمیتی بیشتر از یک "آخی" و "نازی" و "الهی" بدهد. آنچه نیاز دارم خواندن همان است که علی نوشته. نظرش خصوصی ست نگردید به دنبالش.

4. برای کم کردن استرس باید قهوه و احتمالاً فلفل را بگذارم کنار. اما زندگی سخت می شود ها! مدتی ست که هر شب در خواب سیگار می کشم. با لذت!!!

4. عکس های همکلاسی دوران دبستانم را که تازه بچه دار شده در فیس بوک می بینم و به جای هیجان زده شدن... حالم بد می شود. مجموعه ای ست از زیبایی و شیکی و غیره این دختر. بیش از شانزده هفده سال پیش دو تا جوجه ی دراز بودیم که از بس روی نیمکت آخر کلاس خانم مهرایی با هم پر چانگی می کردیم، دست به دامن مادرهایمان شدند. حالا او همسر یک مرد سوئیسی ست و مادر یک دختر یک روزه ی دو رگه. روی تخت بیمارستان در کنار دختر و همسرش به دوربین لبخند می زند و من نمی فهمم آنچه حال مرا بد می کند شوک گذر زمان است یا قصه همیشه تکرار این زندگی. شش-هفت سال دیگر، او می تواند مادر من باشد یا مادر خودش، وقتی برای پرچانگی یا شیطنت دخترش به مدرسه فرا می خوانندش. حتماً در جلسه ی اولیا و مربیان شرکت خواهد کرد و نگران غیر استاندارد بودن میز و نیمکتی خواهد بود که دخترش نیمی از روزش را روی آن سپری می کند...

اما نه! ژنو تهران نیست. مدرسه ی دخترش هم حتماً سهیل نیست... آنجا پادشاه تمام "خارج" هاست! پس من خیالم راحت است. حالا می توانم بخوابم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:54  توسط ندا  | 

 non sai quante volte ho voluto dirti che mi fai schifo! non potrai immaginarlo! no! vorrei tanto dirtelo ora اگر...

اسلام دست و پای مارو نبسته بود!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 1:16  توسط ندا  | 

در این روزها، این روز های خاص از ماه که به جبر و تحمیل طبیعت به یاد می آورم، برای هزار و صد و چندمین بار به یاد می آورم، که زنانگی، که زن بودن سخت است، خیلی سخت است. در این روز ها که بی سبب غمگین می شوم، بی دلیل نفرت می ورزم و به شکل غیر قابل تحملی تنها هستم. در این روزها که همه چیز بوی غم و نوستالژی و دلتنگی و تنهایی و نا امیدی می گیرند. در این روزهای کوفتی درد و درد و درد و مصرف مداوم مسکن های قوی که فیل را از پا می اندازند اما دردهای مرا نه. در این روزهای لعنتی که همه اتفاقی، خوب یا بد، زشت و زیبا به گریه ختم می شود. در این روزهای بیمار که از همه چیز بیزارم و به همه کس بی اعتماد... در این روزها زیاد فکر می کنم. به همه. به هیچ. به خودم، به تو، به او، به "او" ها. به اینکه چقدر از گذشته بدم می آید. از گذشته ای که هر کس پا به زندگی ام می گذاشت، به شکلی آب توبه دستش می گرفت و در به راه آوردنم آنقدر پا می فشرد تا تمام خشمم را یکجا روی مردانگی بیمارش بالا بیاورم. به گذشته ای که بیشتر نمود حماقت من بود تا دیگران. به آن روزهایی که چشمم را می بستم و آفتاب را منکر می شدم و فکر می کردم شرایط بهتر خواهد شد. به آن روزهایی که من و میترا اسمش را گذاشته بودیم روزهای "محبت واجب" شدگی. روزهایی که آنقدر به احساس میدان دادیم و عقل را لگد زدیم، تا لگدمال بی عقلی خودمان شدیم. از همه ی آنچه مرا ترسانده و می ترساند. به فکر کردن فکر می کنم. و هر چه بیشتر فکر می کنم، کمتر به نتیجه می رسم و بیشتر می ترسم و خسته تر می شوم. به تو فکر می کنم. بعضی روزها بیشتر، بعضی کمتر. اما فکر می کنم. به حس خوبی که با تو بودن داشت و "نه"ای را که مِن باب گفتنش آمده بودم و روی لب هایم ماسید. به اینکه نمی دانم. واقعاً نمی دانم چه می خواهم. به اینکه دلم می خواهد باورت کنم اما می ترسم. و می ترسم و می ترسم. به اینکه لحظه های تنهایی آدمی هیچ نقطه ی پایانی ندارند. و خودم را مهیب می زنم که دل نبند به همراهی بی بدیل هیچ کسی. که وقتی مثل این روزهای من، کسی را نداری تا غم و غصه های هذیان گونه و اشکهای بی دلیلت را روی شانه هایش گریه کنی راحت تری، تا زمانی که کسی را داری و آیینه ی دق نفهمیدن هایش را هم روبرو می کنی با آیینه ی درد های دیگرت و بینشان دراز می کشی رو به سقف کوتاهی که دیر یا زود آوار می شود روی سرت. که اگر "او"یی نباشد بهتر از آن است که باشد و نفهمد. اما... تعارف که نداریم. گاهی هیولا می شوی در ذهنم. که نمی شناسمت و دوری و دوریم و نمی دانم که هستی و چگونه ای و چه می کنی و... رمقی برای رویا بافتن ندارم. هرچه می بینم کابوس است و کلافگی و ترس و ناباوری. مراقب امیدواری ام هم هستم که نا امیدی بعدش ویرانم نکند برای چندین هزارمین بار. من از حدس و گمان بیزارم. نمی دانم چقدر می شود تکیه کرد بر حس های خوب لحظات با هم بودن، وقتی بینشان ماه ها فاصله می افتد. اما... فکر می کنم به چشمهات و نگاهت و صدایت و لحن آرامت وقت بلاتکلیفی من. که اطمینان بخش بود و رخوت زا. که می شد لحظاتی بی ترس و تردید و تناقض حرف زد، خندید، راه رفت، خیابان گردی کرد، وقت کشت، و نفس کشید! و فکر می کنم به راه، به فاصله ها، به ماه ها، هفته ها، روزها... و به توقعم از زندگی. از آینده، از کار. به توقعم از بودن. و البته خستگی. به اینکه گاهی سخت است زندگی کردن در مرز گم شده ی میان استقلال و تنهایی. که گاهی دلم می خواهد کسی باشد. فقط باشد که گاهی به جای من فکر کند. که بعضی کارها را با خاطر آسوده به دستش بسپارم. حتی اگر کاری به سادگی پرداخت قبض های تلفن باشد.

و باز تردید و باز ترس و باز... فکر می کنم و فکر می کنم و فکر می کنم و فکر میکنم و ...

در این روزها... این روزهای لعنتی...  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 22:45  توسط ندا  |