تبليغاتX
فلاش بک

فلاش بک

آنچه می نویسم الزاماً حقیقت نیست، دروغ هم.

بله!
و من اينقدر خستم که حتی حوصله ندارم يه شمع روشن کنم و محض خالی نبودن عريضه از روش بپرم و سرخی تو از من و زردی من از تو بگم! يا اونجور که آقای کورش نیکنام، موبد زرتشتی در تهران در گفت و گو با راديو فردا فرمودند، از روش نپرم بلکه بهش ادای احترام کنم. به والله که مسخره نمی کنم. تقصير خستگيه اگه لحنم بد به نظر مياد!
امروز از کله ی سحر تا 9 و 10 شب سگ دو زدم، فردا شب مهمون دعوت کردم، بازم از کله ی سحر تا همون شب هم سر کلاسم! خونه شديداً ريخت و پاشه و من حتی حوصله ندارم يه شمع روشن کنم! بله!
الکی دارم زور می زنم! از حال و هوای عيد، 6000 کيلومتر دورتر از خونه فقط نوستالژيشه که می رسه. حالا ديگه بوی شکوفه ها اشکمو در مياره. ديگه بوی جوی موليان مستم نمی کنه. افسردم می کنه! نمی خوام يادم بياد که 4 سال عطر شکوفه های حياط رو نشنيدم. که 4 سال دم سال تحويل، مامانو به زور و با حوله از تو حموم تا سر سفره ی هفت سين نکشيدم. 4 ساله داد نزدم: بيايد ديگه! سال تحويل شد! واقعاً اين ور دنيا سبزه گذاشتن و هفت سين چيدن و دنبال يه شاخه سنبل تمام شهر رو گشتن واسم شده شکنجه! تو بهترين حالتش ميشه يه وظيفه ی جانکاه! که فقط لحظه ی سال تحويل بعض کنم و يادم بيفته چقدر تنهام و گوش به راديوهای جفنگ و مفنگ ديمبل دامبولی بدم، حصرت به دل شنيدن صدای شليک توپ و دهل بعدش که يعنی الان سال تحويل شد! اونم با لب و لوچه ی آويزون و يه لبخند زورکی و اشک ريختنای بی صدا و دماغ بالا کشيدنای لو دهنده ی بعدش وقت سال مبارکی با خانواده پای تلفن!
اين بی حالی و غم امسال منو حتی اين سبزه ی بی نوا هم فهميده که اينطور کچل و بی حال و افسرده داره قد می کشه. قد که نمی کشه، فقط داره دراز می شه. مثل خود من! که از بد روزگار همچين دراز هم نشدم...
به خودم اگه بود، اگه اينهمه حرف از ارق ملی و هزار جور مزخرف ديگه نبود، اگه ما ايرانيا به طبع حال و آينده ی نداشتمون اينطور چارچنگولی به گذشتمون نچسبيده بوديم، اگه، اگه، اگه... و هزار تا اگه ی ديگه، من به جای اينکه اينهمه خودمو زجر بدم، می زدم از خونه بيرون و در نهايت بی خيالی و بی غيرتی آدامس می جويدم و موزيک جوادی گوش می کردم و از منظره ی بهار و عطر شکوفه ها مست و ملنگ می شدم. يا مثلاً می رفتم رم يا تورينو يا فلورانس ديسکوی ايرانی! اما چه فايده؟ حتی گوشم ديگه به موزيک لس آنجلسی آلرژی پيدا کرده! ديگه به يه ديمبل و دامبل الکی هم نمی شه خوش بود...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 2:36  توسط ندا  | 

امروز ۸ مارس است. هنوز ۸ مارس است. اينجا در اروپا ى غربى، هنوز هشتمِ مارس تمام نشده. مدتهاست كه فكر ميكنم، بلاخره يك چيزى مى نويسم. فردا! فردا حتما يك چيزى مى نويسم! امروز هشتمِ مارس است، و من حوصله ندارم بنويسم. حوصله ندارم از دايره اى بگويم كه به قول شادى صدر، هر روز تنگ تر ميشود. سيمين بهبهانی را تحسين ميكنم، اما حوصله ندارم اينجا بنويسم. اگر تمام دفتر هاى خاطراتِ گذشته ام را باز كنم. فقط دفتر خاطراتم را ورق بزنم... اما حوصله ندارم! حوصله ندارم در باره فيلم خوبی که درفستيوال فيلم ميلان(نگاهی ديگر به آثار زنان فيلمساز جهان) از يک کارگردان ايرانی ديدم بنويسم. حوصله ندارم در اختتاميه ی فستيوال شرکت کنم. حوصله ندارم بگويم که در سالی و زمانه ای که در تمام جهان آثار و زندگی زنان مورد توجه است، در کشور من تنها تريبون فمينستي اش، لغو امتياز شده. حوصله ندارم به سنگسار فكر كنم، به قانون حمايت از(مردان) خانواده، به زندانى شدن اعضاى کمپين، به دلارام و به خيلى هاى ديگر. فقط اينجا نشسته ام و حوصله هيچ كارى را ندارم. حتى كار كردن روى پايان نامه عقب افتاده ام!


در زمانه‌اي كه حتي، گريه هم نمي‌توان كرد...

تظاهرات زنان در هشت مارس ۱۹۷۹در تهران و جنبش‌ زنان ‌ما در آستانه روز زن ۲۰۰۸

 



+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 2:3  توسط ندا  | 

حالم از این دنیای بی همه چیز کثافت بهم می خوره! حالم از این دنیای آشغال مظلوم کش بهم می خوره!!!!!
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 2:37  توسط ندا  | 

"دوست داشتن موقع داره؟ مگه برنامه تلويزيونه؟!"

توضيح: همينجوری! بی خودی! چون از اين ديالوگ فيلم "بیتا" خوشم میاد. البته! از خيلی ديالوگ هاش خوشم میاد. بيتای خل و چلش رو هم اصولاً دوست دارم. گوگوش ِ "بيتا" رو هم خيلی دوست دارم. خيلی!
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 9:51  توسط ندا  | 

مکالمه ی تلفنی من و سبا 4-5 ساعت پيش:

من: خيلی درب و داغونم. بی حوصله م. قاطیم اصلاً! غير قابل تحمل شدم سبا! خيلی بد شدم. خودم میفهمم که بدتر شدم!

سبا(با خنده): اوه اوه اوه! يعنی ديگه ببين چی شدی!!!

خودت ديگه برو تا آخرش رو!
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 4:22  توسط ندا  | 

1. بعد از کلی فشار و شب بيداری های پیاپی، امتحانم خراب شد. صبح قطار نبود که برسم به امتحان. نرسيدم! رفتم که رفته باشم. فقط! به عوضش تمام راهی که بی دليل می رفتم را "به تماشای آب های سپيد" عليزاده گوش کردم و "آيدا در آينه" خواندم! در ناخودآگاهم انگار که دهن کجی کرده باشم به مدعيان بی خبر نمره پرست! دو نقطه دی!

2. دور و برم پر است از بزرگ های بچه! بچه های ريش و سبيل دار، دختر کوچولو های پوست ترکانده! آدمهای خالی پر ادعا! خدا می داند چند سال است آدم پُر بی ادعا نديده ام!

3. زندگی ريتم مسخره ای دارد. دلم تنگ است برای 2 "سين" ارزشمند زندگی ام: سبا و سارا!

4. فيلم هامون را ديده ای؟ خطابم به توست که اينقدر راحت همه را بی هنر می خوانی و برای بالا کشيدن خودت، از خرد کردن هيچ تنابنده ای فروگذار نمی کنی. تو که کوه غرور و ادعا هستی را عرض می کنم! حتماً ديده ای! اگر هم نديده ای ديگر ژست فرهيخگی و هنرمندی به خودت نگير! دست کم از سينما حرف نزن و بی خود تعريف سينمای غرب را هم نکن که از هنر و هنرمندی و فرهيختگی، فقط ادايش را داری و ادعايش را! هامون را هم اگر نديده ای، ديالوگی دارد که نمود زندگی آدم های گيج و گم و غم زده ای مثال من و خيلی های ديگر است. در صحنه ای از فيلم، حميد هامون با حالی پريشان، دست و پا زنان به دکتر روانپزشک يا روانکاو يا هر چيز ديگر می گويد: "دکتر من هميشه فکر می کردم يه گهی میشم، اما هيچ پخی نشدم! آويزونم دکتر! آويزون! ما آويخته ها به کجای اين شب تيره بياويزيم قبای ژنده و کپک زده ی خود را؟!!!"
خواستم بگويم: ما که هيچ گهی نشديم، اما دعا می کنيم شما يک گهی بشويد! اما نه آنقدر که دنيا را گه بردارد!

5. من عجب جانور غير قابل تحملی شده ام!

6. بعد از حل مشکل وجدان درد، سنتوری را که پاک کرده بودم، دوباره دانلود کردم و ديدم. وجدان که نه! بيشتر به خاطر احترامی که برای کارگردان محبوبم قائل! اگرچه! آن نبود که انتظارش را داشتم. باری به هر جهت، پام که به ايران برسد. مبلغ مورد نظر را ريخته ام به حساب که حالی گرفته باشيم از تنگ نظران قيچی بدست!

7. بعد از کلی کش مکش با خودم، "حکم" و "اعتراض" را ديدم. مسعود کيميايي کماکان نزد من کارگردانی مزخرف ساز است با يک ايدئولوژی بيمار. ديدن فيلم هايش هم برای قشر کم سواد جامعه بس مضر و مخرب است. تمام!

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 20:41  توسط ندا  | 

هيچکس به عکاس اين عکس ها نگفته که کاری که با اين بچه ها کرده کمتر از آتش زدن دوبارشان نيست؟!!! مرد حسابی! آقای محترم! برادر! چطور توانستی وادارشان کنی قاب عکس به دست روبروی دوربينت بايستند و چه بسا برای دل کباب کردن بيشتر گردنی هم کج بکنند؟ هيچ آن لحظه فکر کردی چه در دلشان می گذرد؟  يا فقط پی عکس جنجالی ات بودی برای خبر گزاری؟! باور کنم که اين کارت اعتراض است به مسئولان حادثه؟!!!
ظاهراً من اين عکس ها را با تاخير ديده ام که ای کاش نمی ديدم! اعصابم به هم ريخت! به خدا که من با ديدن اين عکس جز به قصاوت عکاسش نمی توانم فکر کنم. از تصور صحنه ای که اين کودکان بی گناه را پای ديوار کاشته اند و قاب عکس روزهای خوش نه چندان دورشان را به دستشان داده اند و دستور پشت دستور صادر کرده اند که: اينجور بايست و آن جور نايست، اينطور نگاه کن و آنطور نگاه نکن..." نفسم بند می آيد و دلم به هم می خورد!
جناب عکسباز! می خواهی به مسئولان فحش بدهی چرا از اين طفل معصوم ها مايه گذاشتی؟؟؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 0:7  توسط ندا  |