تبليغاتX
فلاش بک

فلاش بک

آنچه می نویسم الزاماً حقیقت نیست، دروغ هم.

If you go away
As I know you must
There is be nothing left
In this world to trust
Just an empty room
Full of empty space
Like the empty look
I see on your face
And I'd been the shadow
Of your shadow
If you might have kept me
By your side

If you go away
If you go away
If you go away...

If you go away
If you go away
......
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 12:41  توسط ندا  | 

بايد اين لحظه را ثبت کنم. اين لحظه را که در کوچه باران تند می بارد و موزيک متن صدای شبنم طلوعی ست و چه زيبا هم می خواند:

ای چراغ هر بهانه
از تو روشن از تو روشن
ای که حرفای قشنگت
منو آشتی داده با من...

ليوان چای را از اين دست به آن دست می کنم و به چارچوب پنجره تکيه می دهم. خيره می شوم به خيابان و آدم ها و چتر های رنگی. امروز، بعد از 4 سال باران را دوباره دوست دارم...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 20:49  توسط ندا  | 

ياد و خاطره ی "ميس دالی"، معلم زبان سال دوم راهنمايي ام بخشی از نوستالژيک ترين خاطرات من است. بعد از گذشت بيش از 12 سال همچنان به يادش می افتم و از خودم می پرسم: يعنی الآن کجاست؟ چه می کند؟ بازنسشته شده؟ نشده؟ هنوز تنهاست؟بچه ها همچنان دستش می اندازند؟
ميس دالی يکی از نازنين ترين و پاک ترين موجوداتی ست که تا به حال شناخته ام. نام کاملش "دولت هوشمندی" بود. و واضح است که به ذهنم فشار آورده ام تا اين اسم و فاميل حقيقی را به خاطر بياورم. چرا که همه از همان زمان که به ايران آمده بود "ميس دالی" صدايش می زدند. و ما هم! حتی پس از انقلاب اگرچه همه چيز عوض شده بوده، اما "ميس دالی" همان ميس دالی مانده بود. ولو با روپوش اسلامی و مقنعه! متولد و بزرگ شده ی هندوستان بود، از پدر و مادری ايرانی و زرتشتی مذهب. قد بلند و لاغر و روشن بود و با 50 سال سن بسيار زيبا!
ميس دالی ما، بعد از 25 سال اقامت در ايران هنوز فارسی را خوب حرف نمی زد. خيلی وقتها، بهتر بگويم بيشتر وقتها آنچه می گفت همه را به خنده می انداخت. وقتی هيجان زده می شد يا وقتی از چيزی تعجب می کرد، با لحجه ی خاص خودش می گفت: من شاکم (شاخم) دراومد!
من هم اين روزها هر چه می خوانم و می بينم و می شنوم، شاکم را در میآورد. خدا می داند الآن روی سرم چند تا شاک(شاخ) دارم...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 4:18  توسط ندا  | 

افت تحصيلی مث اضافه وزن می مونه. اگه بهش دچار بشی کارت ساخته س!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 16:12  توسط ندا  | 

من امشب وبلاگ نوشتنم می آمد. يک پست چند شماره ای طولانی را 3 بار نوشتم و هر 3 بار پاک شد. اين يکی را به افتخار بلاگفا می نويسم که به من سمج کله خر ياد داد، پروغرام(همان برنامه) word اصلاً برای همين ساخته شده که به وبلاگ فارسی اعتماد نکنی! yes!
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 7:30  توسط ندا  | 

و بدينگونه بود که بنده ديروز چينما پاراديزو يا همان سينما پاراديزو را ديدم و از 2 ساعت فيلم، 1 ساعت و نيم به معنای واقعيييييي!!! زار زدم! آن قدر که تا شب بد حال و لاجون گشتم!
سر فرصت در باره اش خواهم نوشت.
نکته ی ديگر اينکه مامان کتاب بادبادک بازم را که در سفر قبلی از ترس اضافه بار با خودم نياوردم برايم فرستاده. قرار بود بدهمش به ميترا که بخواند. از بس اين هزار خورشيد درخشان خسته کننده و عاری از نقاط اوج است، حوصله ام را دارد سر می برد. از پريروز که بادبادک باز را بدستم رسانده اند، وسوسه شده ام دوباره بخوانمش. يحتمل همين است که پريشب خواب ديدم تلفن کرده ام به خانه ی خالد حسينی تا با او يک مصاحبه ی تلفنی داشته باشم برای يک نشريه ای که اسمش يادم نيست! و باز يحتمل تاثير افکار و عقايد شرمين است که همسر خالد حسينی که گوشی را برداشته بود اينقدر بد با من برخورد کرد!!!

پی نوشت: آرام خانوم هنرمند گل، ماه، سبزه، شکوفه بانو! شب عيد با شما خيلی خوش گذشت!
جاتون تو مهمونی ايرونی بزن برقصی هم خالی! کلی يادت کردم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 2:52  توسط ندا  |