تبليغاتX
فلاش بک

فلاش بک

آنچه می نویسم الزاماً حقیقت نیست، دروغ هم.

 

در راستای برائت از افکار مزخرف و آزار دهنده و سبک نمودن اين مغز بی نوا، من امروز، کمند گيسوی نازنينش را به تيغ انتسا* خانم سپرد و اندکی بعد پشيمان شد! کمی بعدتر از اندکی بعد  اما نظرش عوض شد و هنوز عوض می باشد. من امروز بعد از مدتها از خودش خوشش آمده  و تمام روز را درآينه ادا در می آورد و می خندد.

من اکنون يک گيس بريده ی سبک مغز خوشحال می باشد!



به سکون ن و ت*


 
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 23:32  توسط ندا  | 

من چندی ست به عوض قشنگ شدن، به شدت مشنگ شده ام! الآن نزديک به 1 ماه است که نه کتاب می خوانم، نه فيلم می بينم و نه موسيقی خوب گوش می کنم. حوصله ی پيگيری وبلاگ و حتی اخبار را  هم ندارم. حوصله ی خودم را هم که ديگر اصلاً ندارم. خلاصه حسابی قاطی کرده ام!
اما در عوض هراز گاهی تلويزيون تماشا می کنم. ديشب ديدم
Dr. House" " (که از قضا سريال خيلی خوبی ست) برای عشق هم دليل فيزيولوژيکی پيدا کرد. مثلاً گفت که در اثر زلزله يک "چيز"ی در مخ طرف تکان خورده و حالا شخص مربوطه احساس عاشقيت می کند.  که آن هم با يک درمان ساده بر طرف خواهد شد! داشتم فکر می کردم، بد نبود اگر يک Dr. House ی هم اينجا می بود و کشف می کرد که اين مشنگيت اخير من دقيقاً ناشی از تکان خوردن کدام "چيز" در مخ بنده است! يعنی اين دکتری که بلد است ثابت کند که عشق يک دروغ فيزيولوژيکی ست، نمی تواند يک دليل ساده برای اين سوء تفاهمات ذهنی من پيدا کند که قابل درمان باشد؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:51  توسط ندا  | 

من را اگر ولم کنند، تمام پست های اين آيدا خانم پياده رو را می خواهم لينک کنم! ---> اندر روايات شما که رفته ايد!


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:50  توسط ندا  | 

حکايت، حکايت از قافله عقب نماندن است بابام جان! حالا بيا درستش کن!
.
.
.
.
.

پينوشت: آرام بانو کجايي؟ من (به قول بعضی ها) آخر بد جوری تو را ميس کرد!
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 2:48  توسط ندا  | 

من در سکوت محکوم می کنم پس هستم!
من در خفا محکوم می شوم، پس خيلی هستم!
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:4  توسط ندا  | 

گل انديش جان! مرا درياب!
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 2:33  توسط ندا  | 

يکی از تفريحات سالم من وقتی ايران می روم، اين است که در فرودگاه،  زمانی که منتظر چک پاسپورت ايستاده ام، صف "اتباع غير ايرانی" را نگاه کنم و حدس بزنم آدمهای توی صف کجايي اند! البته اين صف مذکور بسيار خلوت است به 2 دليل: اول اينکه تعداد اتباع غير ايرانی کم است. دوم اينکه تعداد افراد ساده(گول خور ملس!)  و کم حافظه مثل من زياد است. کلاًً من هميشه يادم می رود که هيچکی به هيچکی نيست. و يحتمل چون ناسيوناليسم خونم بالاست نمی روم خدای نکرده در صف غير ايرانی ها بايستم و لذا مدت مديدی را در انتظار کنترل گذرنامه سپری می کنم! اما اوج مفرح بودن اين بازی در سفر قبلی ام  بود که يکی از اقوام نه چندان دور را با برادران افغان اشتباه گرفتم. اين فاميل ما آخر يک مختصری چشمهاش کشيده است. من هم خيلی سال بود نديده بودمش. فاميل شناسی ام هم تعريفی ندارد. هيچوقت هم در اين مورد خاص مستعد نبوده ام. دو نقطه دی! وقتی هم متوجه شدم البته، و خواستم سلامی بکنم، طرف خودش را به علی چپ کوبيد و رفت.(فعل کوبيدن اينجا از آن سو به کار می رود که والله  مشخص تر از اين نمی توانست من را بپيچاند!) البته شايد تقصيری هم نداشت. خدا می داند  تمام آن يک ربع -بيست دقيقه ای را که ما جا به جا در فرودگاه شلوغ امام خمينی  بهم بر می خورديم و من پيش خودم می گفتم: "اِ! اين آقا افغانيه!" و لابد يک ته لبخندی هم به لب داشته ام، بنده ی خدا چی فکر می کرده!


پينوشت

آقای "م" اگر يک وقتی خدای نکرده به احتمال يک به هزار اين پست را خوانديد، در کمال احترام به اطلاع شما می رسانم که من اصولاً با راسيست بازی ميانه ی خوبی ندارم و از قضا افغانی ها را هم دوست می دارم! ضمناً شما خيلی هم خوش قيافه هستيد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:34  توسط ندا  | 

من الآن اين خبر را خواندم و گريه ام گرفت. چرا که هيچوقت به موقعش آنجا که بايد باشم نيستم! برای داداش کوچيکه که مثل من خرابِ "آقا کريس" است ايميل زدم که: عزيز دل خواهر، حواست باشد که بروی و به جای من هم گوش بشوی! هر چند، همکاری با گروه آرين را درک نمی کنم. سليقه ی شخصی ست البته. اما من هيچ خوشم از اين موسيقی بازاريشان نمی آيد. خلاصه اينکه به شدت توصيه می شود که اگر ايران هستيد برويد. و خدائيش اين بار خوش به حالتان که ايران هستيد!
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:25  توسط ندا  | 

نمی دانی

خُرد شدن،

 خُرد

   خُرد

 خُرد

   شدن

چه

دردی

دارد...

 
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:15  توسط ندا  | 

گيرم که روزی هزار بار خاطراتم با تو را مرور کنم. گيرم که تو، تو باشی و من، من بمانم. گيرم که روزی صد بار فال بگيرم... تو که بر نمی گردی! پس چه فايده دارد اينهمه؟
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:16  توسط ندا  | 

اواسط بهمن 82، يه نمی دونم چندشنبه ی گری گوری عقب افتاده مثل بقيه ی چندشنبه ها، سر کلاس نمی دونم چی چی، توی يه دانشگاه لعنتی با يه عالمه گير و واگير خنده دار:

تازه عينکی شدم. اجباراً! اون آخرای کلاس ديگه تخته رو خوب نمی بينم. جلو نشستن هم که اصلاٌ افت داره! از اين گذشته آدم کلاً از کار و زندگيش می يفته! تو چشم استاد که نميشه کتاب خوند، يا نقاشی کرد، يا نارنگی خورد، يا جوک تعريف کرد! خوب آدم اون آخرا که می شينه، جزوه هم نمی نويسه. جز بعضی مواقع خاص. مثل امروز. دوست خيّری پشت در، با کپی جزوه های خودش منتظرم ايستاده. تا از استاد اذن خروج بگيرم، 3-4 دقيقه ای طول می کشه. قراره برم و جلدی برگردم. در رو که پشت سرم می بندم، حس مي کنم چشمام دارن پرس می شن. عينک رو می زنم بالا تا بتونم ببينم. منظره ی پيش روم اندام شکيل خانم جابری، مسئول حراست دانشگاست. چاق و درشت اندام و قد بلند و سيه چردست. تو دانشگاه از دختر و پسر کسی نيست که اين زن رو ببينه و مضطرب نشه. هميشه در مسير حرکتش همه متفرق ميشن تا گرفتار نگاهش نشن. حالا به محض خروج از کلاس در فاصله ای کمتر از 2 متر با من ايستاده. گوشه های چادرش رو با دو دست روی شکمش جمع کرده و با لحن نه چندان دلنشين هميشگيش دختر خانم بی نوايي رو ارشاد می کنه. چشمش که به من ميفته، سر و ته حرفاشو هم مياره و با لحنی آمرانه و خشن، جوری که انگار بخواد چيزی به حرفای قبليش ضميمه کنه خطاب به من می گه:

 

- شما هم خانوم! حجابتو درست کن، اون عينک رو هم از رو سرت بردار! اينجا اروپا نيست!!!

 

جمله ی آخر رو محکم و کشدار می گه. نمی دونم به خاطر تأکيد و تمسخر عامدانه ی خودشه يا گيجی و غافلگيری مواجهه باهاش يا کوتاهی زمانی که همه چيز در اون رخ ميده، که فرصت فکر کردن رو ازم می گيره وبا شيطنت ميگم:

 

- مگه تو اروپا عينکو می زنن به سرشون؟!

 

منتظر عکس العملش نمی شم. شايد داد بزنه، يا دنبالم بياد، يا خيلی ساده چهرمو به خاطر بسپره. شايدم اصلاً اسممو بدونه...

دنبال دوستم نمی گردم. می دونم که نيست. به همون دليلی که من دارم فرار می کنم. دم شير رو لگد کردم و حالا دارم در می رم! ميونه ی راه می خندم. نمی دونم به چی؟ به ترسی که فراريم داده؟ يا جمله ی احمقانه ای که گفتم؟ يا عينکم که حالا توی دستمه؟ يا به اروپائيها که عينکشونو می زنن به سرشون؟!

...

 

اواسط اکتبر 2007، يه سه شنبه ی سرگردون آفتابی، ساعت 9:30 صبح، سر کلاس :Materiali per il design

استاد با جديت مشغول تدريسه و همه با جديت مشغول نت برداشتن. کسی نه نارنگی می خوره و نه جوک تعريف می کنه. همه تند و تند می نويسن و می نويسن و می نويسن. بعد از 5-6 سال، هنوز چشمم به عينک عادت نکرده. تا جايي که ممکن باشه ازش فرار می کنم. حتی اگه لازم باشه جلوی کلاس بشينم. جلوی جلوی جلو! رديف اول! اما بازم بی فايده ست! اين يعنی چشمام ضعيف تر شده و من بايد تسليم بشم. هر چی باشه، دنيا با عينک واضح تره!

هنوزعادت بد زياد دارم. يکيش اينه که ميخوام همه چيز دم دستم باشه. ميزم هميشه پر از وسايل مختلفه، جامدادی، عينک، موبايل، انواع و اقسام خودکارو مداد و پاککن و نوشت افزار. بطری آب، معمولاً يکی دو تا کتاب، يه دفتر يا يه مشت کاغذ برای نت برداشتن. و همه ی اينها روی ميزی به ابعاد 40 سانتی متر مربع! وقتی قراره از روی تخته نت بردارم و نيازم به عينک جدی می شه، وضعيت مسخره ای پيدا می کنم. به چشمم که نيست، تخته رو نمی بينم و وقتی هست نمی تونم به اجسام نزديک نگاه کنم و در نوشتن دچار مشکل می شم. وقت نوشتن برش ميدارم، و هر بار سرم رو بلند می کنم، ناچارم دوباره بزنمش به چشمم. درطول 1 دقيقه 4 بار اين کار رو تکرار می کنم. کلافه ميشم. با دست راست مي نويسم، با دست چپ، مداد و خودکار و عينکم رو نگه داشتم. هر بار دستم شيشه ش رو تار می کنه و وقتی دوباره به چشمم می زنمش هيچی نمی بينم و مجبور می شم تميزش کنم. روی ميز هم جا نيست. هر بارميزارمش روی ميز، برخورد دستم پرتش می کنه رو زمين. مستأصل ميشم. خودکار رو رها می کنم و عينک به دست دنبال راه چاره می گردم. چشمم به دختری ميفته که عينک آفتابيش هنوز روی سرشه. نفس عميقی ميکشم و اينبار وقت نوشتن عينک رواز رو چشمم سر مي دم روی سرم. لحظه ای که دارم فيکسش مي کنم، يه خاطره جرقه مي زنه و نيشم تا بنا گوش باز می شه. زير لب ميگم:
"خانوم جابری، اينجا اروپاست!"
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:52  توسط ندا  |