اواسط بهمن 82، يه نمی دونم چندشنبه
ی گری گوری عقب افتاده مثل بقيه ی چندشنبه ها، سر
کلاس نمی دونم چی چی، توی يه دانشگاه لعنتی با يه
عالمه گير و واگير خنده دار:
تازه عينکی
شدم. اجباراً! اون آخرای کلاس ديگه تخته رو خوب نمی بينم. جلو نشستن هم که اصلاٌ افت
داره! از اين گذشته آدم کلاً از کار و زندگيش می يفته! تو چشم استاد که نميشه کتاب
خوند، يا نقاشی کرد، يا نارنگی خورد، يا جوک تعريف کرد! خوب آدم اون آخرا
که می شينه، جزوه هم نمی نويسه. جز بعضی مواقع خاص. مثل امروز.
دوست خيّری پشت در، با کپی جزوه های خودش منتظرم ايستاده. تا از استاد اذن
خروج بگيرم، 3-4 دقيقه ای طول می
کشه. قراره برم و جلدی برگردم. در رو که پشت سرم می بندم، حس مي کنم چشمام دارن پرس می
شن. عينک رو می زنم بالا تا بتونم ببينم. منظره ی پيش روم اندام شکيل خانم جابری،
مسئول حراست دانشگاست.
چاق و درشت اندام و قد بلند و سيه چردست. تو دانشگاه از دختر و
پسر کسی نيست که اين زن رو ببينه
و مضطرب نشه. هميشه در مسير حرکتش همه متفرق ميشن تا گرفتار نگاهش نشن. حالا به محض خروج از
کلاس در فاصله ای کمتر از 2 متر با من
ايستاده. گوشه های چادرش رو با دو دست روی شکمش جمع کرده
و با لحن نه چندان دلنشين هميشگيش دختر خانم بی نوايي رو ارشاد می
کنه. چشمش که به من ميفته، سر و ته حرفاشو هم مياره و با لحنی
آمرانه و خشن،
جوری که انگار بخواد چيزی به حرفای قبليش ضميمه کنه خطاب به من می گه:
- شما
هم خانوم! حجابتو درست کن، اون عينک رو هم از رو سرت بردار! اينجا اروپا نيست!!!
جمله ی آخر
رو محکم و کشدار می گه. نمی دونم به خاطر تأکيد و تمسخر عامدانه ی خودشه يا گيجی و
غافلگيری مواجهه باهاش يا کوتاهی زمانی که همه چيز در اون رخ ميده،
که فرصت فکر کردن رو ازم می گيره وبا شيطنت ميگم:
- مگه
تو اروپا عينکو می زنن به سرشون؟!
منتظر عکس
العملش نمی شم. شايد داد بزنه، يا دنبالم بياد، يا خيلی ساده چهرمو به خاطر بسپره.
شايدم اصلاً اسممو بدونه...
دنبال دوستم
نمی گردم. می دونم که نيست. به همون دليلی که من دارم فرار می کنم. دم شير رو لگد کردم و
حالا دارم در می رم! ميونه
ی راه می خندم. نمی دونم به چی؟ به ترسی که فراريم داده؟ يا جمله ی احمقانه ای که
گفتم؟ يا عينکم که حالا توی دستمه؟ يا به اروپائيها که عينکشونو می زنن به سرشون؟!
...
اواسط اکتبر 2007، يه
سه شنبه ی سرگردون آفتابی، ساعت 9:30 صبح، سر کلاس :Materiali per
il design
استاد با
جديت مشغول تدريسه و همه با جديت مشغول نت برداشتن. کسی نه نارنگی می خوره و نه جوک
تعريف می کنه. همه تند و تند می نويسن و می نويسن و می نويسن. بعد از 5-6 سال، هنوز چشمم به عينک عادت نکرده. تا جايي که
ممکن باشه ازش فرار می کنم. حتی اگه لازم باشه جلوی کلاس بشينم. جلوی جلوی جلو! رديف
اول! اما بازم بی فايده ست! اين يعنی چشمام ضعيف تر شده و من بايد تسليم
بشم. هر چی باشه، دنيا با عينک واضح تره!
هنوزعادت بد
زياد دارم. يکيش اينه که ميخوام همه چيز دم دستم باشه. ميزم هميشه پر از وسايل مختلفه،
جامدادی، عينک، موبايل، انواع و اقسام خودکارو مداد و پاککن و نوشت افزار.
بطری آب، معمولاً يکی دو تا کتاب، يه دفتر يا يه مشت کاغذ برای نت برداشتن. و همه ی
اينها روی ميزی به ابعاد 40
سانتی متر مربع! وقتی قراره از روی تخته نت بردارم و نيازم به عينک جدی می شه، وضعيت
مسخره ای پيدا می کنم. به چشمم که
نيست، تخته رو نمی بينم و وقتی هست نمی تونم به
اجسام نزديک نگاه کنم و در نوشتن دچار مشکل می شم. وقت نوشتن برش ميدارم، و هر بار سرم
رو بلند می کنم، ناچارم دوباره بزنمش به چشمم. درطول 1 دقيقه 4 بار اين
کار رو تکرار می کنم. کلافه ميشم. با دست
راست مي نويسم، با دست چپ، مداد و خودکار و عينکم رو نگه داشتم. هر بار دستم شيشه ش رو
تار می کنه و وقتی دوباره به چشمم می زنمش هيچی نمی بينم و مجبور می شم تميزش کنم.
روی ميز هم جا نيست. هر
بارميزارمش روی ميز، برخورد دستم پرتش می کنه رو زمين. مستأصل ميشم. خودکار
رو رها می کنم و عينک به دست دنبال راه چاره می گردم. چشمم به دختری ميفته که عينک
آفتابيش هنوز روی سرشه. نفس عميقی ميکشم و
اينبار وقت نوشتن عينک رواز رو چشمم سر مي دم روی سرم. لحظه ای که دارم فيکسش مي کنم،
يه خاطره جرقه مي زنه و نيشم تا بنا گوش باز می شه. زير لب ميگم:
"خانوم
جابری، اينجا اروپاست!"