پيشنوشت:
از خواب شب غافل مباش که روز بدشگون، با نفير دنگ دنگِ کلنگ آغاز می شود!
کابوس- اپيزود اول:
خواب می بينم برايم خواستگار آمده. زنی
چاق و چادری با حجابی اغراق شده. در خانه
مان در ايران هستم. شلوارکی بسيار کوتاه پوشيده ام و يک تاپ باز راحتی. صدای کلنگ
کوبيدن همسايه ی رُمی ام می آيد. و من با عصبانيت برای پدرم توضيح می دهم که ديگر
بايد از او شکايت کنيم. پدرم که گويا نه
من را جدی گرفته و نه مهمان ها را، روی شانه ام می زند و با خنده می گويد: حالا
باشد برای بعد. برادر بزرگترم هم دست کمی از پدرم ندارد. هر دو ازاين فضا نهايت
استفاده را برای تفريح و خنده می برند. من عصبانی هستم، به برادرم اخم می کنم و
مدام به همسايه ی ايتاليايي ام که نمی دانم کی سر از ايران در آورده، بد و
بيراه می گويم. برادرم در حالی که از شدت خنده سرخ شده، دستم را می کشد و می گويد:
بگذار اينها از راه برسند، بعد فراريشان بده! (اينجای داستان من تازه می فهمم طرف
خواستگار است!)
به خانم خواستگار نگاه دوباره که می اندازم، يک شاخ شمشاد سر به زير هم کنارش نشسته و سرش آنقدر به زير است که تمام تلاش من برای خوب ديدنش در همان يک نظر حلال بی نتيجه می ماند. نگاهم به سوی آينه می چرخد. نمی دانم کدام دست غيبی، کی و چگونه يک چادر نماز رسانده است تا اين سناريو ی سريال های دهه ی شصت و هفتاد تلويزيون ايران تکميل شود. با شلوار کوتاه و چادر نماز شبيه دلبرکان "نجيب- اغواگر" فيلم های فارسی شده ام! مادر داماد قربان صدقه ام نمی رود. همسايه کلنگ می کوبد و من بيدار می شوم.
ساعت 7:30 صبح است
و همسايه ام می کوبد و می کوبد و می کوبد. دلخوش به خاطره خوابيدنم در يک
کنسرت موسيقی پاپ ايرانی در دبی، موزيک توی گوشم می گذارم و پتو را روی سرم می
کشم...
"عمو بِرات «دنگ!» از جرمنی
«دنگ!» يه مرسدس مياره... «دنگ! دنگ!»...
"پالتوی پوست پِلنگی.. «دنگ!» لباس
شب «دنگ!» فِرنگی " دنگ! دنگ! دنگ!...
کابوس- اپيزود دوم:
خواب می بينم که اسلام پيروز شده و دنيا
را در بر گرفته و نام پنج قاره ی جهان را برای شگون و برکت به نام ائمه و معصومين
نام گذاری کرده اند. خواستگار سابق و مادر شوهر فعلی ام، تمام زنان بی حجاب و سست
ايمان مِن جمله من را به چاه می اندازد.
از خواب می پرم...
کابوس- اپيزود سوم:
سوسکی که اززندگی نا اميد شده بود، مست
از حشره کشی که تا خرخره نوشيده، طاق باز زير آفتاب ملس کنار پنجره دراز کشيده و
تصور می کند در آسمانهاست. او تمام عمرش را در اميد و نوميدی دست و پا زده. در
جدال ميان خوبی و بدی، درست و نادرست، زشتی و زيبايي. اما نصيبش جز لوله های متعفن
فاضلاب نبوده. او می داند که خروج از
فاضلاب يعنی صدای جيق، يعنی سم، يعنی دمپايي، يعنی مرگ! سوسک افسرده ی من در عالم
ديگری ست و زير لب زمزمه می کند:
نه فرصت شکایتی
نه قصه و روایتی
تمام جلوه های جان
چو آرزو به باد
شد
نگاه منتظر به در
نشست و عمر شد به سر
نیامده به خود نگر
که
دوره ی شباب, شد!
سوسک غمگين من، توهم رستگاری دارد. او
نمی داند که سلول به سلولش به زودی آماج تجزيه ی باکتری ها خواهد شد. اين سوسک
غمگين متوهم را، من ديشب با حشره کشِ سوپراکتيوی که از فروشگاه
"اِسِّلونگا" خريده ام، خودکشی کردم.
