پينوشت: من اينجا ختم نمی گيرم ملت! کسی نمرده! شما اگر خواستيد باور کنيد. من ولی باور نمی کنم!
پينوشت: من اينجا ختم نمی گيرم ملت! کسی نمرده! شما اگر خواستيد باور کنيد. من ولی باور نمی کنم!
پينوشت: اين پست بی سر و ته، يک پست شب امتحانی ست و ارزش ديگری ندارد. نقطه!
به خوابم
آمدی. خسته بودی و سرگردان و بی پناه. گفتی: می شه سرمُ بذارم رو پات؟
سرت را در
آغوش گرفتم و موهايت را بوسيدم، چشمانت را بستی. به سينه فشردمت، دستم را
بوسيدی...
گاهی دلم
برايت تنگ می شود. بی دليل. بی آنکه ديگر خاطره ای داشته باشم از تو. ذهنم رفته
رفته پاک می شود. چيزی خاطرم نيست جز جملاتی که به درازای تاريخ به دلم نشسته اند.
جر و بحث هامان را به ياد نمی آورم. برای همين است که در خوابم راحت در آغوشت می
کشم. هنوز گاهی به يادت می افتم. هنوز دلتنگت می شوم. دلتنگ صدايت، شوخی های بی
نمکت که دوستشان نداشتم و آرزوهای معصومت که می ترساندند مرا.
خانم خانه
می خواستی. فرشته می خواستی. و من از تصور زن خانه شدن، بيش از آنکه خنده ام بگيرد
می ترسيدم. از تصويری که برايم می ساختی از با هم بودن نيز. و نمی فهميدی همين
تصوير های زيباست که فراريم می دهد. هنوز هم همانم. درسم رو به اتمام است. کَمَکی مستقل
تر از پيشم. هنوز تنها زندگی می کنم. هنوز
کله شقم. با خودم مهربان تر شده ام اما. بيست و پنج ساله شدن عوضم کرده شايد. احساس
می کنم بزرگ شده ام. دست از خودآزاری بر
داشته ام
تعبير تو
از موفقيت زيبا بود. با تعبير من اما تفاوت داشت. تقصير من نيست اگر اين واژه
هزارمعناست. نمی دانم اصلاً روزی باشد که خودم را موفق بدانم يا نه. و اگرچه ملقبم
کرده ای به سنگدلی، باور کن اگر نمی خواستی صاحبم باشی، و اگر نصف ديوانگی های
عاشقانه ات همدل می بودی، من تا ابد کنار تو می ماندم. و بسيار شادتر می بودم که
آن روز موفقيتم را در کنار مردی جشن بگيرم که دستان عاشقش جای عزيزی ست برای
ماندن. برای تا ابد ماندن.
دو روز است که
ديوانه وار شکلات می خورم . باز رو
آورده ام به اين مخدر خانمانسوز.
خوب نيستم. خواب جنگ ديده ام. خواب موشک باران. کابوس
کودکی. کابوسی که در حقيقت
حل شده بود. نيمه شب است. خوابم
آنقدر واقعی ست که نفسم را بند آورده. از جا می پرم. با
دست لرزان کامپيوتر را روشن می کنم و هق هق کنان،
سايتهای
خبری را يک به يک چک می کنم. وحشت زده جملات را واژه به واژه میخوانم.
انگار می ترسم رمزی را جا بگذارم. به وبلاگ های دوستانم سرک می کشم و می
بينم آرام هم از
اين کابوس ها نوشته. از اين خاطرات لعنتی!
بيش از 15
سال است که در کابوس هايم من 10-11 ساله، خواهر 1 ساله ام را در آغوش گرفته ام و از
دست عراقيها می گريزم. و پشت ويرانه های ساختمان های شهر ويرانه تری که لابد
تهران است، پنهان می شويم.
اين بار اما کابوس هميشگی نيست. فرق می کند. اين خوابِ لعنتی از جنس خاطرات کريه و کثافت حقيقی
ست...
-چهار ساله ام که در خاموشی موشکباران، وحشت زده از نور های رنگی هواپيماهای عراقی در آغوش
پدرم مثل بيد می لرزم. به سينه می فشاردم. می خواهد محافظتم کند. يا برای آخرين بار در آغوشم بکشد شايد. صدای تپشهای تند قلبش را می
شنوم، و میترسم. می گويد: "دخترم نترسه ها. چيزی نيست. نورهاشو ببين. دارن ازمون
عکس می گيرن..." نگاه
وحشت زده ام می
گردد از برادر به خواب رفته در آغوش مادرم به نورهای سبز و قرمزی که اگر
دست دراز کنم در مشت های کوچکم جای می گيرند. و می لرزم. صدای تپش های قلب
پدرم را می
شنوم و صدای بهم خوردن دندان های خودم را.
-پنج ساله ام که در يک روز سرد برفی، مادرم با دست های لرزان، من و برادرم را به خودش
می چسباند و تسليم وار پای يک ديوار سيمانی منتظر می ايستد. منتظر مرگ!
-و هفت ساله ام وقتی با چشم های ترسان و دهان باز، شاهد گريه و خودزنی هيستيريک دختر خاله ی 5 ساله ام هستم، که
با شنيدن صدای دِلر، مچاله شده در خودش، می لرزد و جيغ می کشد: "موشک...موشک..."
سالها پیش که در سازمان زنان علیه تجاوز کار می کردم، به دعوت استادی در دانشگاه سن حوزه به کلاسش رفتم تا در مورد خشونت جنسی صحبت کنتم. یکی از پسران دانشجو با لحنی حق به جانب گفت: خوب اگر دختری که شب به بار می آید دامن کوتاه می پوشد، حتماً خودش می خواهد که بهش تجاوز شود! این مرد جوان مثل بسیاری از مردهای دیگر نمی توانست تصور کند که لباس پوشیدن این زن شاید برای ارضای جنسی مرد نبوده و شاید برای ارضای خود زن بوده. نمی دانم چرا تصور بسیاری از آقایان این است هدف از "خلفت" زنها ارضای نیازهای جنسی مردان است! نمی دانم چرا اینقدر تصورش اینقدر سخت است که اگرزنی بخواهد رابطه جنسی با کسی برقرار کند، خودش به عنوان موجودی جنسی، دارای عاملیت، و دارای زبان (چه با کلمات و چه بدون کلمات) می تواند این را بیان کند. احتیاجی به حدس هایی که غالباً به قصه های عمو مردکی می انجامد نیست. البته بماند که بسیاری از هموطنان محترم (نه همه)، اگر زنی با آنها حرف بزند فکر می کنند که طرف می خواهد با آنها همبستر شود، چرا که زن را لایق بحث های سیاسی و فلسفی نمی دانند و تصور می کنند که سلام یعنی"بفرما!" این را در "زن پاستوریزه" هم گفته بودم.
در من، زنی با من نفس می کشد. زنی زير باران خيس می
شود. زنی که شاعر است و عاشق است و با گل ها حرف می زند. در من زنی می گريد. زنی می شکند. زنی به تکرار می رود. زنی شعر هايش را گم
می کند. در من، زنی هر روز در خيابان گم می شود...
شايعه کرده
اند که عاشقت بو ده ام.نمی دانم هنوز يادت هست يا نه، اما اينجا آدمها شايعه ها را
دوست دارند.از کشف مثلث های عشقی تفريح می کنند. از ربط دادن های بی ربط وقايع به
هم لذت می برند. از من بپرسی واقعاً نمی دانم چه رفتار غير متعارفی داشته ام که
چنين توهمی را در ذهن اين مردم هميشه در صحنه پايه گذاری کرده ام. حرفی برای اين
جماعت ندارم. حقيقت حقيقی را در هر حال تنها تو می دانی و من. و تنها تو ميفهمی و
من! کسی چه می فهمد دليل آنهمه هياهو چه بود؟ کسی چه می فهمد که تو اگر نرفته
بودی، ما اينهمه رفيق نمی شديم و اگر رفيق نمی شديم من اينطور نمی شکستم. و اگر
نمی شکستم، شايعه ای نمی ماند برای دهان به دهان چرخيدن. نمی دانم. شايد من هم به
جای آنها باشم قضاوتم غير از اين نباشد. در هر حال، وقتی هر روز می بينمت طبيعی ست
که از يادم نرفته باشی. و وقتی از يادم نرفته ای، طبيعی ست که هنوز از تو صحبت
کنم. و وقتی هنوز از تو صحبت می کنم، طبيعی ست که اين جماعت را دچار سوء تفاهم
کرده باشم. نمی دانم آنجا که تو هستی هم از اين حرف و حديثها هست؟ چاره چيست؟ همه
چيز را بگويم و خلاص؟ نه، اين رسم رفاقت نيست. از رفاقت هم که بگذريم، من از فاش کردن
راز ديگران بيزارم. اين از خوبی من نيست، از ضعف من است و بی اعتمادی بی حدم به
آدم ها! فرض هم که بگويم اين "همه چيز" را. کدامشان باور می کند؟ اگر به
تو می گفتم که با جهان مردگان در ارتباطم، نمی خنديدی؟ به خدا می خنديدی! من که
نمی توانم به اين جماعت بگويم هنوز تو را می بينم. در خيابان، ايستگاه مترو، سر
کلاس...
سر کلاس،
نشسته ای پشت ميز اول. اسکيس می زنی. سرت پائين است. صدايت نمی زنم. به حال خودت
باش، طرحت را بزن. کسی تو را نمی بيند. قبلاً هم کسی تو را نمی ديد. حالا با قبل
فرقی نکرده. آرام باش. زندگی به راه است. فقط ما چپ شده ايم. غير از من همه چيز سر
جای خودش است.
دوستان نزديکت
پيش از همه فحش را به جانم کشيدند. به قلم خودشان نوشتند و فحشم دادند. بعضی هاشان،
هنوز با من تماس می گيرند. سؤال پيچم می کنند. جواب سؤال هاشان را هم خودشان به
خودشان داده اند. از من فقط تأييدش را می خواهند. من تأييد نمی کنم و آنها باور.
بگو تکليف من با سؤال احمقانه ای که اولين منکرش خودت هستی چيست؟ از يکيشان
پرسيدم: «اگر اينهمه که ادعا می کنی رفيقش بوده ای چرا خودش برايت نگفت؟» جوابی
نداشت جز خنده. به چه خنديد؟ نمی دانم. آن يکی رفيقت "..." اگر مرا می
ديد با مشت و لگد به جانم می افتاد. انگار تقصير من است که تو ديگر نيستی! گذاشتم
فرياد بزند. به زبان خودش بد و بيراه بگويد، فحش بدهد. من چرا اصرار داشتم همه را
درک کنم؟ به همه جز خودم حق بدهم؟ روز های اول گريه که می کردم، به من می خنديدی.
می گفتی:« برو بابا! ديوونه ای تو!» خوشحال بودی، می ديدم. اشک هايم اما بی امان
بود. خسته بودم. زياد بود از سرم اينهمه درد. نمی کشيدم. ترسيده بودم. تنديس تحمل
بودی آخر. شکستنت کابوس بدی بود. اين را هيچکس نفهميد. هيچکس...
مدتی ست شده ام سوژه ی ناب خواب های اطرافيان. دختر خاله ی کوچکم خواب می بيند که در کما هستم. پسر خاله ام خواب
خواهرش را توجيه می کند که اين کما يعنی حال روحی همين روزهايت. از طرفی خودش خواب
می بيند که برايم خواستگار آمده و خواستگار آنقدر زشت روی است که پدرم هاج و واج
نگاهش می کند و هيچ نمی گويد. دختر خاله ی بزرگم هم خواب می بيند که ازدواج کرده
ام با يک "اسدالله" نامی و با
مقادير قابل توجهی عشوه صدايش می زنم:« اَسََََ َ َ َد!»
ميترا هم خواب می بيند که با
يک آقای عينکی وکوتاه قد و چاق و گرد و قلمبه و کچل و زشت روی نامزد کرده ام و
ما(من و نامزدم) دست در دست هم داريم می رويم لب دريا، عاشقانه آفتاب بگيريم! با
خنده می پرسم:
« با اين همه حُسن، حتماً پولدارهم بوده؟
نه؟»
جواب می دهد:« نمی دونم! حالا همچی کسی
که دور و برت نيست. ها؟!» و با نگرانی اضافه می کند:« نه! من نمی ذارما! گفته باشم.»
من به دليل نامعلومی از غيرتی شدن ميترا خوشم می آيد.
خلاصه اينکه، ظاهراً تمام فاميل و دوست
و آشنا، در ضمير ناخودآگاهشان دست به دست هم داده اند که به ميمنت و مبارکی من را
به شوهر بدهند. و با اين اوضاع آشفته ای که اين خواب ها دارند، من ديگر بوی خوش از
اوضاع جهان نمی شنوم. به همه ی اينها خواب خواستگاریخودم(که شرحش پيشتر آمده) را
هم که اضافه کنم، دست کم در رابطه با خانه ی بختم احساس خطر می کنم. اگر ديديد باز
من گم شده ام و نيستم، بدانيد و آگاه باشيد که يا مرده ام و يا به
"شوئر" رفته ام. همين.
