تبليغاتX
فلاش بک

فلاش بک

آنچه می نویسم الزاماً حقیقت نیست، دروغ هم.

دو روز است يک بند درد می کشم. نمی دانم "کيست" است يا يک کوفت ديگری. از مصرف مداوم مسکن ها، مثل آدم های شيره ای يک گوشه افتاده ام و نای تکان خوردن ندارم. همه ی دهکده ی جهانی هم خبر شده اند. فقط اينجا ننوشته بودم که نوشتم. از صبح تا حالا مامان و بابا و خان دادش و فرشيد و ميترا، به نوبت هر نيم ساعت يکبار زنگ می زنند که مطمئن شوند هنوز زنده ام! هيچ کدام هم دم دست نيستند که به دادم برسند. خان داداش مدام دعوايم می کند که از پای تلفن نمی تواند بيشتر از اين برايم طبابت کند و من بايد سونوگرافی بشوم. می گويم بيمارستان دور است و پياده نمی توانم بروم. و آمبولانس نمی فرستند برای درد پهلوی من! اين ميان همين مانده بود که اين خبر لعنتی را بخوانم و همان يک ذره نيرويي که برايم مانده بود هم تحليل برود. دلم نمی خواهد باور کنم. گريه هم نمی کنم. مرگ کجاست؟ کدام مرگ؟ علی عابدينی هم نکشدت بيرون، تو نمی ميری! من که باور نمی کنم. نمی خواهم باور کنم. تو نمردی، بحث هم نکن! می خواهم لم بدهم روی کاناپه و به جای گريه و زاری، کاغذ بی خط نماشا کنم. و يادم برود که درد دارم...!

پينوشت: من اينجا ختم نمی گيرم ملت! کسی نمرده! شما اگر خواستيد باور کنيد. من ولی باور نمی کنم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:33  توسط ندا  | 

من نمی دانم چرا هر زمان که امتحان دارم موتور تمام استعدادها و خلاقيتهايم روشن می شود. کلی شعر و نقاشی و داستان در مخم وول می زنند و ديوانه ام می کنند. و خوب از آنجايي که وقتی امتحان دارم، هر کاری غير از درس خواندن عيب است. نه طرح هايم اجرا می شوند و نه درس درست و حسابی می خوانم. و البته طبيعی ست که  اوقات فراغت خلاقيت ها هم به تعطيات می روند. نتيجه اين می شود که بيست و پنج و خورده ای ازم رفته و هنوز هيچ گهی نشده ام (بی ادبی اش را بگذاريد به حساب جناب حميد هامون که اين جمله را ملکه کرد در ذهن بی نوای من). و شاهکار که هيچ، نصفه شاهکار هم خلق نکرده ام. اينها هم اثرات توکای مقدس خواندن است خوب. حالا پوستم کنده شده تا لينک مستقلش را پيدا کنم و پيدا هم نکردم. يا من بلد نيستم با پرشين بلاگ کار کنم يا وبلاگ قبلی جناب نيستانی زيادی خارجی ست. بزنم به تخته، درس زندگی می خوانم! من امتحان دارم وقت ندارم توضيح واضحات بدهم. لطفاً خودتان برويد بخوانيد.  از بالا که بشمريد پنجمين پست است. مرسی! 


پينوشت: اين پست بی سر و ته، يک پست شب امتحانی ست و ارزش ديگری ندارد. نقطه!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 18:12  توسط ندا  | 

به خوابم آمدی. خسته بودی و سرگردان و بی پناه. گفتی: می شه سرمُ بذارم رو پات؟
سرت را در آغوش گرفتم و موهايت را بوسيدم، چشمانت را بستی. به سينه فشردمت، دستم را بوسيدی...

گاهی دلم برايت تنگ می شود. بی دليل. بی آنکه ديگر خاطره ای داشته باشم از تو. ذهنم رفته رفته پاک می شود. چيزی خاطرم نيست جز جملاتی که به درازای تاريخ به دلم نشسته اند. جر و بحث هامان را به ياد نمی آورم. برای همين است که در خوابم راحت در آغوشت می کشم. هنوز گاهی به يادت می افتم. هنوز دلتنگت می شوم. دلتنگ صدايت، شوخی های بی نمکت که دوستشان نداشتم و آرزوهای معصومت که می ترساندند مرا.
خانم خانه می خواستی. فرشته می خواستی. و من از تصور زن خانه شدن، بيش از آنکه خنده ام بگيرد می ترسيدم. از تصويری که برايم می ساختی از با هم بودن نيز. و نمی فهميدی همين تصوير های زيباست که فراريم می دهد. هنوز هم همانم. درسم رو به اتمام است. کَمَکی مستقل تر از  پيشم. هنوز تنها زندگی می کنم. هنوز کله شقم. با خودم مهربان تر شده ام اما. بيست و پنج ساله شدن عوضم کرده شايد. احساس می کنم بزرگ شده ام.  دست از خودآزاری بر داشته ام
. شايد برای همين است که دنبالت نمی گردم. ياد گرفته ام که ديگر هرگز اصرار بر پيش آمدن پيش آمدی که مقاومت می کند، نکنم. زندگی سيخ داغم کرده. جسارت پافشاری کردن به اتفاق واقعه ای را ديگر ندارم. چوبش را زياد خورده ام. ترسيده ام. فراموش کردنت هم از اين قائده مستثنا نيست. خوب می دانم که تلاش برای فکر نکردن به تو، يعنی به تو فکر کردن مداوم. من اما گذاشته ام ات لب طاقچه، کنار ساعت. روزی از همين روزها فراموشی می آيد به دنبالت. تو را بر می دارد و می برد. و زمان می گذرد. در اين فاصله شايد هزار بار ديگر به يادت بيفتم. هزار بار ديگر خوابت را ببينم، و هزار بار ديگر دلم برايت تنگ بشود. اما زمان می گذرد عزيز من. زمان می گذرد و من نمی خواهم آن زن خوب و قابل ستايشی باشم که مادر بچه های توست و امور خانه و همسرش را به درس و کار موقعيت اجتماعی اش اولويت می دهد. و البته که همه چيز برای حانه و خانواده فدا می کند. می دانم که باور نمی کنی اما، دلم می گيرد هنوز به ياد بچه هايي که دلت می خواست داشته باشيم و به ياد تمام روياهاي معصومت که من ناخواسته به بادشان دادم. کشتمشان در تو. دلخور نباش عزيز من. تقصير من نيست اگر اين سخن اينقدر گزنده است و ظالمانه که: "پشت سر هر مرد موفق يک زن ايستاده است. پشت سر هر زن موفق خاطره ی يک مرد."
تعبير تو از موفقيت زيبا بود. با تعبير من اما تفاوت داشت. تقصير من نيست اگر اين واژه هزارمعناست. نمی دانم اصلاً روزی باشد که خودم را موفق بدانم يا نه. و اگرچه ملقبم کرده ای به سنگدلی، باور کن اگر نمی خواستی صاحبم باشی، و اگر نصف ديوانگی های عاشقانه ات همدل می بودی، من تا ابد کنار تو می ماندم. و بسيار شادتر می بودم که آن روز موفقيتم را در کنار مردی جشن بگيرم که دستان عاشقش جای عزيزی ست برای ماندن. برای تا ابد ماندن.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 17:16  توسط ندا  | 

دو روز است که ديوانه وار شکلات می خورم . باز رو آورده ام به اين مخدر خانمانسوز. خوب نيستم. خواب جنگ ديده ام. خواب موشک باران. کابوس کودکی. کابوسی که در حقيقت حل شده بود. نيمه شب است. خوابم آنقدر واقعی ست که نفسم را بند آورده. از جا می پرم. با دست لرزان کامپيوتر را روشن می کنم و هق هق کنان، سايتهای خبری را يک به يک چک می کنم. وحشت زده جملات را واژه به واژه میخوانم. انگار می ترسم رمزی را جا بگذارم. به وبلاگ های دوستانم سرک می کشم و می بينم آرام هم از اين کابوس ها نوشته. از اين خاطرات لعنتی!

بيش از 15 سال است که در کابوس هايم من 10-11 ساله، خواهر 1 ساله ام را در آغوش گرفته ام و از دست عراقيها می گريزم. و پشت ويرانه های ساختمان های شهر ويرانه تری که لابد تهران است، پنهان می شويم.

اين بار اما کابوس هميشگی نيست. فرق می کند. اين خوابِ لعنتی از جنس خاطرات کريه و کثافت حقيقی ست...

-چهار ساله ام که در خاموشی موشکباران، وحشت زده از نور های رنگی هواپيماهای عراقی در آغوش پدرم مثل بيد می لرزم. به سينه می فشاردم. می خواهد محافظتم کند. يا برای آخرين بار در آغوشم بکشد شايد. صدای تپشهای تند قلبش را می شنوم، و میترسم. می گويد: "دخترم نترسه ها. چيزی نيست. نورهاشو ببين. دارن ازمون عکس می گيرن..."  نگاه وحشت زده ام می گردد از برادر به خواب رفته در آغوش مادرم به نورهای سبز و قرمزی که اگر دست دراز کنم در مشت های کوچکم جای می گيرند. و می لرزم. صدای تپش های قلب پدرم را می شنوم و صدای بهم خوردن دندان های خودم را.

-پنج ساله ام که در يک روز سرد برفی، مادرم با دست های لرزان، من و برادرم را به خودش می چسباند و تسليم وار پای يک ديوار سيمانی منتظر می ايستد. منتظر مرگ!

-و هفت ساله ام وقتی با چشم های ترسان و دهان باز، شاهد گريه و خودزنی هيستيريک دختر خاله ی 5 ساله ام هستم، که با شنيدن صدای دِلر، مچاله شده در خودش، می لرزد و جيغ می کشد: "موشک...موشک..."

حالم خوش نيست....
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 14:46  توسط ندا  | 

نازلی در مطلب آخرش بريده هايي از نوشته های قديمی فرنگوپوليس را لينک کرده که خيلی خواندنی هستند. من بعد از دو سال خواندمشان. اينقدر جذابند و يکی دو تا از اين پست ها را آنقدر دوست دارم که دلم می خواهد بخشیش را اينجا بازچاپ کنم با اجازه ی سيمای فرنگوپوليس و با تشکر از نازلی:

سالها پیش که در سازمان زنان علیه تجاوز کار می کردم، به دعوت استادی در دانشگاه سن حوزه به کلاسش رفتم تا در مورد خشونت جنسی صحبت کنتم. یکی از پسران دانشجو با لحنی حق به جانب گفت: خوب اگر دختری که شب به بار می آید دامن کوتاه می پوشد، حتماً خودش می خواهد که بهش تجاوز شود! این مرد جوان مثل بسیاری از مردهای دیگر نمی توانست تصور کند که لباس پوشیدن این زن شاید برای ارضای جنسی مرد نبوده و شاید برای ارضای خود زن بوده. نمی دانم چرا تصور بسیاری از آقایان این است هدف از "خلفت" زنها ارضای نیازهای جنسی مردان است! نمی دانم چرا اینقدر تصورش اینقدر سخت است که اگرزنی بخواهد رابطه جنسی با کسی برقرار کند، خودش به عنوان موجودی جنسی، دارای عاملیت، و دارای زبان (چه با کلمات و چه بدون کلمات) می تواند این را بیان کند. احتیاجی به حدس هایی که غالباً به قصه های عمو مردکی می انجامد نیست. البته بماند که بسیاری از هموطنان محترم (نه همه)، اگر زنی با آنها حرف بزند فکر می کنند که طرف می خواهد با آنها همبستر شود، چرا که زن را لایق بحث های سیاسی و فلسفی نمی دانند و تصور می کنند که سلام یعنی"بفرما!" این را در "زن پاستوریزه" هم گفته بودم.
در آخر "حریم شخصی و غیر شخصی" و به سوال کشیدنش ایده جالبی است، اما نمی دانم چرا فقط زنانند که حضورشان در حیطه عمومی حریم شخصی شان را اتوماتیک وار حریم غیر شخصی می کند و ماجرای زندگی شان می شود نقل مجالس عمو مردکی. انگار این هم آخرین ضربه است برای ترساندن زنان: "اگر به حریم مردانه من بیایی، زندگی شخصی ات را به نمایش عموم می گذارم تا دیگر از این غلط ها نکنی!" اما نمی دانم چرا لاف های مردانه "این زن را کردم و آن زن را کردم" و "نمی دانم چند تا بچه غیر رسمی دارم" و ... فقط در فضای عمو مردکی زده می شوند ؟ شاید حریم شخصی مردانه قسمت "رسمی" اش باید از دید نامحرمان محفوظ بماند که غیرت خط خطی نشود!


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 17:16  توسط ندا  | 

"کيميائيسم" مزمن در "چهار انگشتی" حال من را بد می کند... کيميائيسم، اصولاً  همه شکلش حال من را بد می کند...
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 22:32  توسط ندا  | 

مانا نيستانی حتی اگر به قول خودش خوش شانس نباشد، بی شک از بهترين کارتونيست های حال حاضر ايران است. مجموعه ی "بازی ها"يش عالی ست. من الآن مثلاً بايد مشغول درس خواندن باشم، اما گير کرده ام وسط اين بازی ها! اين يکی مرا هم زمان می خنداند و هم به گريه می اندازد! به چهره ی احمق و خندان کاراکتر در حالی که خون از نشيمنگاهش جاری ست، نگاه کنيد. دردناک نيست؟ شما را ياد چيزی يا کسی نمی اندازد؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 15:12  توسط ندا  | 

در من، زنی با من نفس می کشد. زنی زير باران خيس می شود. زنی که شاعر است و عاشق است و با گل ها حرف می زند. در من زنی می گريد. زنی می شکند. زنی به تکرار می رود. زنی شعر هايش را گم می کند. در من،  زنی هر روز در خيابان گم می شود...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 0:54  توسط ندا  | 

شايعه کرده اند که عاشقت بو ده ام.نمی دانم هنوز يادت هست يا نه، اما اينجا آدمها شايعه ها را دوست دارند.از کشف مثلث های عشقی تفريح می کنند. از ربط دادن های بی ربط وقايع به هم لذت می برند. از من بپرسی واقعاً نمی دانم چه رفتار غير متعارفی داشته ام که چنين توهمی را در ذهن اين مردم هميشه در صحنه پايه گذاری کرده ام. حرفی برای اين جماعت ندارم. حقيقت حقيقی را در هر حال تنها تو می دانی و من. و تنها تو ميفهمی و من! کسی چه می فهمد دليل آنهمه هياهو چه بود؟ کسی چه می فهمد که تو اگر نرفته بودی، ما اينهمه رفيق نمی شديم و اگر رفيق نمی شديم من اينطور نمی شکستم. و اگر نمی شکستم، شايعه ای نمی ماند برای دهان به دهان چرخيدن. نمی دانم. شايد من هم به جای آنها باشم قضاوتم غير از اين نباشد. در هر حال، وقتی هر روز می بينمت طبيعی ست که از يادم نرفته باشی. و وقتی از يادم نرفته ای، طبيعی ست که هنوز از تو صحبت کنم. و وقتی هنوز از تو صحبت می کنم، طبيعی ست که اين جماعت را دچار سوء تفاهم کرده باشم. نمی دانم آنجا که تو هستی هم از اين حرف و حديثها هست؟ چاره چيست؟ همه چيز را بگويم و خلاص؟ نه، اين رسم رفاقت نيست. از رفاقت هم که بگذريم، من از فاش کردن راز ديگران بيزارم. اين از خوبی من نيست، از ضعف من است و بی اعتمادی بی حدم به آدم ها! فرض هم که بگويم اين "همه چيز" را. کدامشان باور می کند؟ اگر به تو می گفتم که با جهان مردگان در ارتباطم، نمی خنديدی؟ به خدا می خنديدی! من که نمی توانم به اين جماعت بگويم هنوز تو را می بينم. در خيابان، ايستگاه مترو، سر کلاس...
سر کلاس، نشسته ای پشت ميز اول. اسکيس می زنی. سرت پائين است. صدايت نمی زنم. به حال خودت باش، طرحت را بزن. کسی تو را نمی بيند. قبلاً هم کسی تو را نمی ديد. حالا با قبل فرقی نکرده. آرام باش. زندگی به راه است. فقط ما چپ شده ايم. غير از من همه چيز سر جای خودش است.
دوستان نزديکت پيش از همه فحش را به جانم کشيدند. به قلم خودشان نوشتند و فحشم دادند. بعضی هاشان، هنوز با من تماس می گيرند. سؤال پيچم می کنند. جواب سؤال هاشان را هم خودشان به خودشان داده اند. از من فقط تأييدش را می خواهند. من تأييد نمی کنم و آنها باور. بگو تکليف من با سؤال احمقانه ای که اولين منکرش خودت هستی چيست؟ از يکيشان پرسيدم: «اگر اينهمه که ادعا می کنی رفيقش بوده ای چرا خودش برايت نگفت؟» جوابی نداشت جز خنده. به چه خنديد؟ نمی دانم. آن يکی رفيقت "..." اگر مرا می ديد با مشت و لگد به جانم می افتاد. انگار تقصير من است که تو ديگر نيستی! گذاشتم فرياد بزند. به زبان خودش بد و بيراه بگويد، فحش بدهد. من چرا اصرار داشتم همه را درک کنم؟ به همه جز خودم حق بدهم؟ روز های اول گريه که می کردم، به من می خنديدی. می گفتی:« برو بابا! ديوونه ای تو!» خوشحال بودی، می ديدم. اشک هايم اما بی امان بود. خسته بودم. زياد بود از سرم اينهمه درد. نمی کشيدم. ترسيده بودم. تنديس تحمل بودی آخر. شکستنت کابوس بدی بود. اين را هيچکس نفهميد. هيچکس...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 3:5  توسط ندا  | 

مدتی ست شده ام سوژه ی ناب خواب های اطرافيان. دختر خاله ی کوچکم خواب می بيند که در کما هستم. پسر خاله ام خواب خواهرش را توجيه می کند که اين کما يعنی حال روحی همين روزهايت. از طرفی خودش خواب می بيند که برايم خواستگار آمده و خواستگار آنقدر زشت روی است که پدرم هاج و واج نگاهش می کند و هيچ نمی گويد. دختر خاله ی بزرگم هم خواب می بيند که ازدواج کرده ام با يک "اسدالله" نامی و با مقادير قابل توجهی عشوه صدايش می زنم:« اَسََََ َ َ َد!»

ميترا هم خواب می بيند که با يک آقای عينکی وکوتاه قد و چاق و گرد و قلمبه و کچل و زشت روی نامزد کرده ام و ما(من و نامزدم) دست در دست هم داريم می رويم لب دريا، عاشقانه آفتاب بگيريم! با خنده می پرسم:

« با اين همه حُسن، حتماً پولدارهم بوده؟ نه؟»

جواب می دهد:« نمی دونم! حالا همچی کسی که دور و برت نيست. ها؟!» و با نگرانی اضافه می کند:« نه! من نمی ذارما! گفته باشم.» من به دليل نامعلومی از غيرتی شدن ميترا خوشم می آيد.

خلاصه اينکه، ظاهراً تمام فاميل و دوست و آشنا، در ضمير ناخودآگاهشان دست به دست هم داده اند که به ميمنت و مبارکی من را به شوهر بدهند. و با اين اوضاع آشفته ای که اين خواب ها دارند، من ديگر بوی خوش از اوضاع جهان نمی شنوم. به همه ی اينها خواب خواستگاریخودم(که شرحش پيشتر آمده) را هم که اضافه کنم، دست کم در رابطه با خانه ی بختم احساس خطر می کنم. اگر ديديد باز من گم شده ام و نيستم، بدانيد و آگاه باشيد که يا مرده ام و يا به "شوئر" رفته ام. همين.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 1:37  توسط ندا  |