افسوس
که هميشه هشياری
تنها يک بار اگر
همپای من ديوانه ميشدی
نشانت می دادم
تا تو
همه پله ها را
هزار تا يکی ميشود پريد
و يا این یکی:
جنينی
در نهانم شيون می کند
در ناکجای کدام دلتنگستان
دلت را
از شاخه های غم و اضطراب آويخته اند؟
آنچه می نویسم الزاماً حقیقت نیست، دروغ هم.
پسرخالم از ایران زنگ زده، در
جواب من که می پرسم:"اوضاعت چطوره؟" با خنده می گه:
"بورس و اوضاع اقتصادی که
خراب، ولی از اوضاع خودم بخوای بدونی، اونم خراب! ا.....ی! داره میگذره
دیگه."
خدا می دونه چند وقته این طنز
تلخ و خنده های "بی خیال بابا" محاوره های بین من و امیر شدن. می گه:"
البته ما همیشه امیدواریم. ایشالا درست می شه". می گم" آره. اون که صد
رد صد. بذار ببینیم نتیجه ی انتخابات آمریکا به کجا می رسه." سه ثانیه سکوت و
بعد دو تایی باهم می زنیم زیر خنده. می گه: "می بینی؟ همه ی عالم و آدم نشستن
که ببینن تو آمریکا چه خبر می شه. انگار رئیس جمهور آمریکا شده نماینده ی خدا رو
زمین!" میخندیم. چشمم به مونیتوره و عکس اوباما با شعار "تغییر" .
می گم: "اگه اینطوری باشه که یعنی اوضاع دنیا خیلی خرابه!" نمی گم که
یواشکی دلم واسه همین تغییر قیلی ویلی می ره. می گم: "یه بارقه های امیدی
هست. شایدم شد. شاید یه تغییری اتفاق افتاد، یه چیزایی عوض شد!"
صبح خواب آلود کامپیوتر رو روشن
می کنم. هنوز 6:30 نشده. صفحه ی اول "ياهو ایتالیا" عکس خندان اوباما و نوشته کنارش چنان هیجان زدم
می کنه که بغض می کنم.
“Il Presidente!”
بعد از سالها دلم می خواد از
خوشحالی گریه کنم. هم زمان که دوش می گیرم، همزمان که آماده می شم. وقتی توی قطار
نشستم، به چرائی این بغض فکر می کنم. به دلیل این خوشحالی. به امید به تغییر. به
همون چیزی که مدتهاست برام بیشتر از یه قصه نبوده. به "امید"!
از قطار که پیاده می شم، مکالمه
ی بین یک مهاجر آفریقایی و یک مرد میانسال ایتالیائی توجهم رو جلب می کنه. مرد
سیاهپوست از بیست-سی متر فاصله با مرد سفید پوست با صدای بلند می پرسه: بالأخره کی
انتخاب شد؟ مرد ايتالیائی داد می زنه: اوباما رفیق. اوباما! مرد سیاهپوست از
خوشحالی قهقهه می زنه. امروز روز خوبیه! مرد ایتالیائی می گه: زنده باد! منم
خوشحالم! مرد سیاهپوست همونطور قهقهه زنان دور می شه. به قدری خوشحاله که انگار
خودش پیروز این رقابت بوده. یاد حرف امیر میفتم و ماجرای نمایندگی خدا رو زمین.
یاد تغییر و یاد اینکه هنوز امیدی هست. لبخند می زنم. امروز روز خوبیه!
معلم نقاشی ام همیشه می گفت: تو
روی فضا سازی ات باید کار کنی. راست می گفت. اگر به دادم نمی رسيد، فیگور های کور
و کچل آن روزهايم در فضایی مثل خلاء شناور می شدند. فيگور های من مو نداشتند.
عضلاتشان اغراق شده بود و جای چشم توی
صورتشان دو حفره ی سياه خالی خود نمایی می کرد. مامان بهشان می گفت موجودات کور و
کچل زشت! طول کشيد تا صاحب چشم و مو بشوند. طول کشيد تا حاضر بشوم خودم را با مو و
چشم های باز بکشم. طول کشید تا جرأت اعلام اين واقعیت را پیدا کنم که همیشه خودم
را کشیده ام!
ديشب با یک دنیا خستگی هوس رنگ
به جانم افتاد. بعد از يک سال. سرکی هم به کارهای قدیمی کشیدم. یک کار نیمه تمام
از سه سال پيش روی دستم مانده بود. خودم را کشيده بودم. چهره ی 3 رخ خودم، در حالی
که دست راستم را به جایی شبیه چهارچوب در و یا منتهای یک دیوار تکیه داده ام و به بيرون
نگاه می کنم.
دیشب تمامش کردم. قرمز را پاشیدم روش. خودم را در خون غرق کردم. حرکتش دادم که رنگ
شره کند. یاد شعری افتادم که همان سه سال پیش نوشته بودم:
"يادت"
سرخ" ی ست که شّره ميکند
بر تن بوم نقاشی
و می لغزد آرام
لا به لای دردناکی خاطرم
و رنگ می بخشد
تا همیشه...
امروز سر کلاس نرفتم. شهرداری و بانک هم نرفتم.
سوپر مارکت هم همینطور. به پایان نامه دست نزدم و تحقیق عکاسی ام را حواله کردم به
"بعد" ی که نمی دانم کی خواهد آمد. فقط نشستم و به هوای ابری سیاه لعنتی
نگاه کردم و نقاشی نیمه تمام از دختری که یک گل ارغوانی چهار پر به موهایش زده.