تبليغاتX
فلاش بک

فلاش بک

آنچه می نویسم الزاماً حقیقت نیست، دروغ هم.

نیمه شبی دچار به استرس امتحان و کار و کار و کار، حس شعر قدیمم به جانم افتاد. داشتم فکر می کردم اگر خودم این رو  ننوشته بودم، چقدر دوست تر می داشتمش. بی تیغ انتقادی که به تمام شعر ها و نوشته های خودم می کشم...

افسوس
که هميشه هشياری
تنها يک بار اگر
همپای من ديوانه ميشدی
نشانت می دادم
تا تو
همه پله ها را
هزار تا يکی ميشود پريد


و يا این یکی:


باد می وزد وباز
جنينی
در نهانم شيون می کند

در ناکجای کدام دلتنگستان
دلت را
از شاخه های غم و اضطراب آويخته اند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 3:33  توسط ندا  | 

پلک چشم سمت چپ باز چت کرده و یکبند می تپد! انگار عاشقی افسانه ای قلبش را توی پلک من چپانده باشد. ایران که بودم دختر خاله های فرا درمانگر اینقدر دستشان را روی سر و صورتم گذاشتند و تمرکز کردند و به نمی دانم کجا اتصالم دادند تا عاشق بیچاره بعد از یک ماه بی خیال ما شد. قلبش را برداشت و رفت. حالا که دست دختر خاله ها به من و پلک چشمم و انرژی های منفی دور و برم (که ظاهراً در جذبشان بسیار مستعد می باشم) نمی رسد، دوباره برگشته و قلبش را فرو کرده توی چشم من. عاشق مردم آزار منظورت از این کار چیست؟ چرا هر وقت که روی چیزی متمرکز هستم، مژه هایم را تکان می دهی؟ مژه هایم تکان تکان می خورند و من از گوشه ی چشم، خود حقیقی شان(و نه تصویر مجازیشان) را می بینم که بدون نیاز به پلک زدن بالا و پائین می روند. فليرت(عشوه) سرخود شده ام! مجبورم شب ها هم عینک تیره بزنم. مردم از کجا بدانند اینی که توی چشم من می تپد قلب من نیست؟!  زندگی سخت شده. عاشق بی ملاحظه، دستت را از روی زنگ من بردار!
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 1:10  توسط ندا  | 

وقت ندارم. شکلات می خورم حوصلم سر نره.
.
.
.
.
.

پیوست: شکلات بخر واسم نارنجی بانو. آبنبات کفاف نمیده!
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 14:44  توسط ندا  | 

در اینجا دیده شد و به دل نشست. شعر از راجرمگاف است و ترجمه از احمد پوری

دور كه هستم از تو
چقدر تهي ام،
چه اندازه تنها

باتو كه هستم
چه اشتياقي دارم
براي فرار.
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 14:36  توسط ندا  | 

حوصله ی هیچ کاری رو ندارم! با مامان و بابا حرف زدم. هر دوشون می گن "خوبیم" ولی بابا که اصلاً نمی تونه حرف بزنه، چند ثانیه به زحمت مکالمه رو کش میده که من نترسم. مامان هم وقتی حواسش نیست از درد پا ناله می کنه. من هیچ کاری از دستم بر نمیاد. ازشون دورم. زورم به دنیا نمی رسه. حالم از خودم بهم می خوره! به هیچ کس نمی گم چمه. الکی به کژال می پرم. طفلکی هیچی نمی گه. شرمینم همینطور. خدائیش تحملش زیاده این بشر.(اگه یه وقت اینارو خوندی، من زدم به تخته!)
حوصله ندارم. داستانام پریدن، ریش هیچکی رو هم نمی خوام بتراشم. مریضم. دلم درد می کنه.(به یاد بچگیا. با این تفاوت که اون وقتا دروغ می گفتم!) دوست دارم بشینم فیلم تماشا کنم و به هیچی فکر نکنم! به هیچی! هیچی هیچی هیچی!!!!!!!!!!!!!!!! حتی به اینکه فردا کلاس نمیام! چشمای ماریانی هم آبیه! به من چه! اعتراف: من ازش می ترسم!
تمام.
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 0:22  توسط ندا  | 

پسرخالم از ایران زنگ زده، در جواب من که می پرسم:"اوضاعت چطوره؟" با خنده می گه:

"بورس و اوضاع اقتصادی که خراب، ولی از اوضاع خودم بخوای بدونی، اونم خراب! ا.....ی! داره میگذره دیگه."

خدا می دونه چند وقته این طنز تلخ و خنده های "بی خیال بابا" محاوره های بین من و امیر شدن. می گه:" البته ما همیشه امیدواریم. ایشالا درست می شه". می گم" آره. اون که صد رد صد. بذار ببینیم نتیجه ی انتخابات آمریکا به کجا می رسه." سه ثانیه سکوت و بعد دو تایی باهم می زنیم زیر خنده. می گه: "می بینی؟ همه ی عالم و آدم نشستن که ببینن تو آمریکا چه خبر می شه. انگار رئیس جمهور آمریکا شده نماینده ی خدا رو زمین!" میخندیم. چشمم به مونیتوره و عکس اوباما با شعار "تغییر" . می گم: "اگه اینطوری باشه که یعنی اوضاع دنیا خیلی خرابه!" نمی گم که یواشکی دلم واسه همین تغییر قیلی ویلی می ره. می گم: "یه بارقه های امیدی هست. شایدم شد. شاید یه تغییری اتفاق افتاد، یه چیزایی عوض شد!"

صبح خواب آلود کامپیوتر رو روشن می کنم. هنوز 6:30 نشده. صفحه ی اول "ياهو ایتالیا" عکس خندان اوباما و نوشته کنارش چنان هیجان زدم می کنه که بغض می کنم.

“Il Presidente!”  

بعد از سالها دلم می خواد از خوشحالی گریه کنم. هم زمان که دوش می گیرم، همزمان که آماده می شم. وقتی توی قطار نشستم، به چرائی این بغض فکر می کنم. به دلیل این خوشحالی. به امید به تغییر. به همون چیزی که مدتهاست برام بیشتر از یه قصه نبوده. به "امید"! 

از قطار که پیاده می شم، مکالمه ی بین یک مهاجر آفریقایی و یک مرد میانسال ایتالیائی توجهم رو جلب می کنه. مرد سیاهپوست از بیست-سی متر فاصله با مرد سفید پوست با صدای بلند می پرسه: بالأخره کی انتخاب شد؟ مرد ايتالیائی داد می زنه: اوباما رفیق. اوباما! مرد سیاهپوست از خوشحالی قهقهه می زنه. امروز روز خوبیه! مرد ایتالیائی می گه: زنده باد! منم خوشحالم! مرد سیاهپوست همونطور قهقهه زنان دور می شه. به قدری خوشحاله که انگار خودش پیروز این رقابت بوده. یاد حرف امیر میفتم و ماجرای نمایندگی خدا رو زمین. یاد تغییر و یاد اینکه هنوز امیدی هست. لبخند می زنم. امروز روز خوبیه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 19:51  توسط ندا  | 

اگر نامرئی می شدم یه شب یواشکی و بی سر و صدا میومدم سراغت. وقتی مست خواب کنار دوست دختر جدیدت خوابیدی، مدل ریشت رو که قطعاً شش سال و احتمالاً بيش از هشت ساله که بهمين شکل الآنشه عوض می کردم. يا که به کل می تراشیدمش تا بعد از اینهمه سال بالاخره بفهمم بدون ریش چه شکلی هستی! 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 23:9  توسط ندا  | 

معلم نقاشی ام همیشه می گفت: تو روی فضا سازی ات باید کار کنی. راست می گفت. اگر به دادم نمی رسيد، فیگور های کور و کچل آن روزهايم در فضایی مثل خلاء شناور می شدند. فيگور های من مو نداشتند. عضلاتشان اغراق شده بود و جای چشم توی صورتشان دو حفره ی سياه خالی خود نمایی می کرد. مامان بهشان می گفت موجودات کور و کچل زشت! طول کشيد تا صاحب چشم و مو بشوند. طول کشيد تا حاضر بشوم خودم را با مو و چشم های باز بکشم. طول کشید تا جرأت اعلام اين واقعیت را پیدا کنم که همیشه خودم را کشیده ام!

ديشب با یک دنیا خستگی هوس رنگ به جانم افتاد. بعد از يک سال. سرکی هم به کارهای قدیمی کشیدم. یک کار نیمه تمام از سه سال پيش روی دستم مانده بود. خودم را کشيده بودم. چهره ی 3 رخ خودم، در حالی که دست راستم را به جایی شبیه چهارچوب در و یا منتهای یک دیوار تکیه داده ام و به بيرون نگاه می کنم. دیشب تمامش کردم. قرمز را پاشیدم روش. خودم را در خون غرق کردم. حرکتش دادم که رنگ شره کند. یاد شعری افتادم که همان سه سال پیش نوشته بودم:

 

"يادت"
سرخ" ی ست که شّره ميکند
بر تن بوم نقاشی
و می لغزد آرام
لا به لای دردناکی خاطرم
و رنگ می بخشد
تا همیشه...
"

 

امروز سر کلاس نرفتم. شهرداری و بانک هم نرفتم. سوپر مارکت هم همینطور. به پایان نامه دست نزدم و تحقیق عکاسی ام را حواله کردم به "بعد" ی که نمی دانم کی خواهد آمد. فقط نشستم و به هوای ابری سیاه لعنتی نگاه کردم و نقاشی نیمه تمام از دختری که یک گل ارغوانی چهار پر به موهایش زده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 15:14  توسط ندا  |