نه من یکباره رهات نکردم. خیلی طول کشید تا بفهمم جز خودت دغدغه ی دیگه ای نداری. تو عاشق خودت بودی. چه فرقی می کرد برات وقتی همیشه بودم؟ یه روز چشمامو باز کردم و دیدم زیر خودخواهی ت له شدم. همون روز برام تموم شدی. حالا هم تعجبت رو نمی فهمم. تلاشت برای برگردوندنم فقط عصبانیم می کنه. نمی خوامت. تو از عشق چی می فهمی؟ فقط یکیو می خوای که بازم واست بمیره. بی توقع. بی قید. بی شرط! چه دموکرات! واسه همین وقتی حالم بد بود غیبت می زد. وقتی بهت احتیاج داشتم هزار تا مسؤولیت و کار مهم پیدا می کردی! وقتی باید می بودی همیشه بهونه ای برای نبودن داشتی! من خر نبودم. عاشقت بودم. آخه عاشق نبودی که بدونی. عاشق بودن از خریت هم بدتره! من همه چیزو می دیدم. مثل روز روشن بود برام. اما عاشق بودم. عاشق از خر بدتره. خر، خره. نمی فهمه. من می فهمیدم. ولی بازم ادامه می دادم. واسه اینه که می گم. عاشق از خر بدبخت تره. نمی خوامت. ولم کن. با تنهاییم خوشم به خدا. نمی خواد نگران من باشی، من خوبم. بد بودن تو هم به من چه؟ من درس دارم! بدت نیاد. از خودت یاد گرفتم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 3:46  توسط ندا
|
