احساس من احساس تازه ای نیست. مثل یک زخم کهنه است که نه خوب می شود و نه به دردش عادت می کنم.
نوشته ی آیدا را که می خواندم، به اولویت هام فکر کردم. به اینکه بودنم در این بازه مکانی و زمانی چه مفهومی برای خودم دارد؟ چند سال است که دیگر رؤیایی ندارم تا با شور و هیجان از آن حرف بزنم یا بنویسم؟ چند وقت است در نوستالژی گذشته گیر افتاده ام، گم شده ام، مرده ام؟ چند وقت است بی وقفه از گذشته حرف می زنم، می خوانم، می نویسم؟ چرا به اینجا رسیدم؟ کی رؤیاهام به روزمرگی بدل شدند که نفهمیدم؟ از کی آرمان خواهیم به خانه نشینی و بی حوصلگی و بی هدفی بدل شد؟ چه بر سر منی آمد که سودای فتح هزار غیر ممکن قلقلکش می داد که پی هر سختی را به تنش بمالد؟ کجاست آن منی که شکسته بود اما نا امید نه! امید را کجای این زندگی گم کردم که هر چه فکر می کنم یادم نمی آید؟ همه چیز را رها کرده ام. غیر ممکن بر من غالب شده. زندگی زمینم زده. نقاشی نمی کنم. رؤیایش را هم گم کرده ام. نوشتن هم بدتر از آن. شعر را قورت داده ام و یک آب هم روش که مبادا همه را بی سببی قی کنم در زمانی و مکانی که نباید. دفتر و کتاب هام را پهن کرده ام روی زمین. امتحان دارم. درس خواندن برایم عذاب شده. عذاب الیم. سخت نیست. نباید باشد. استاتیک است! فیزیک است! از کی اینهمه سخت شد برایم؟ من که مثلاً مخ مسلم فیزیک بودم روزی و روزگاری؟ چرا حالم بد می شود فرمولها را که نگاه می کنم؟ کجای دنیا ایستاده ام؟ چرا گم شده ام؟ درد من این گمگشتگی عظیمی ست که بر زندگی ام سایه انداخته. مردم گریز شده ام. بی طاقت. بی حوصله. زودرنج. کجای کارم اشتباه بود؟ دیگر نمی خواهم به گذشته فکر کنم. باید خودم را پیدا کنم. فرصتی برایم نمانده. همین حالا. همین امروز. همین جا. لطفاً اگر مرا دیدید صدایم بزنید. به یادم بیاورید که هنوز زنده ام. که هستم. که هنوز در آینه بی تصویر نشده ام. یادم بیاورید که زندگی کردن و زنده بودن را بلدم. خندیدن را بلدم و دوست داشتن را. یادم بیاورید که روزی همه را دوست می داشته ام. به عشق ایمان داشته ام، به آزادی هم! اگر مرا دیدید صدایم بزنید. پیش از آنکه سکوت، سایه ام را هم بکشد. می خواهم زنده بمانم...