تبليغاتX
فلاش بک

فلاش بک

آنچه می نویسم الزاماً حقیقت نیست، دروغ هم.

سکوت دیگر دارد خفه ام می کند. این جنگ بیشتر از ظرفیت من است. اگرچه تمام تلاشم را در این 16-17 روز کرده ام که به روی خودم نیاورم و زندگی ام را بکنم. اما بغض دارد خفه ام می کند! این را بخوانید. حتماً بخوانید. به قلم یک نويسنده و روزنامه نگار اسرئیلی ست:

اروپا، برای اين که به مردم دنيا نشان دهد که دچار دغدغه ی خاطر است، به صورتی سمبليک، بعداً، يک کمک انساندوستانه به مردم غزه تقديم خواهد کرد. اما در اين فاصله ی زمانی، برنارد کوشنر وزير امور خارجه ی فرانسه، رسماً حمايت خود را از عمليات اسراييل اعلام می کند. ايشان البته قول داده است که يک مقدار مواد اوليه ی زندگی روزمرّه هم به غزه ارسال کند.

من نمی توانم جلوی خاطرات خودم را بگيرم و به ياد ماجرايی نيافتم که خوانده ام:

هيأت نمايندگی صليب سرخ، به ديدار اسيران اردوگاه مرگ نازی رفته بود تا برای آن ها شکلات و بيسکويت ببرد! می دانم که اين دو عمل، يکی نيستند. اما کسی نمی تواند خاطرات به هم پيوسته ی خود را کنترل کند..

کوشنر البته يک فضای مناسب، و يک «عذر موجّه» هم دارد: رژيم های عربی، مخصوصاً رژيم حسنی مبارک، از تجاوز اسراييل به غزه، حمايت می کنند. آن ها هم می خواهند شکلات و بيسکويت برای کودکان غزه بفرستند. البته به جز کودکانی که در بيمارستان «شفا»، دروغکی مرده اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 13:26  توسط ندا  | 

احساس من احساس تازه ای نیست. مثل یک زخم کهنه است که نه خوب می شود و نه به دردش عادت می کنم. نوشته ی آیدا را که می خواندم، به اولویت هام فکر کردم. به اینکه بودنم در این بازه مکانی و زمانی چه مفهومی برای خودم دارد؟ چند سال است که دیگر رؤیایی ندارم تا با شور و هیجان از آن حرف بزنم یا بنویسم؟ چند وقت است در نوستالژی گذشته گیر افتاده ام، گم شده ام، مرده ام؟ چند وقت است بی وقفه از گذشته حرف می زنم، می خوانم، می نویسم؟ چرا به اینجا رسیدم؟ کی رؤیاهام به روزمرگی بدل شدند که نفهمیدم؟ از کی آرمان خواهیم به خانه نشینی و بی حوصلگی و بی هدفی بدل شد؟ چه بر سر منی آمد که سودای فتح هزار غیر ممکن قلقلکش می داد که پی هر سختی را به تنش بمالد؟ کجاست آن منی که شکسته بود اما نا امید نه! امید را کجای این زندگی گم کردم که هر چه فکر می کنم یادم نمی آید؟ همه چیز را رها کرده ام. غیر ممکن بر من غالب شده. زندگی زمینم زده. نقاشی نمی کنم. رؤیایش را هم گم کرده ام. نوشتن هم بدتر از آن. شعر را قورت داده ام و یک آب هم روش که مبادا همه را بی سببی قی کنم در زمانی و مکانی که نباید. دفتر و کتاب هام را پهن کرده ام روی زمین. امتحان دارم. درس خواندن برایم عذاب شده. عذاب الیم. سخت نیست. نباید باشد. استاتیک است! فیزیک است! از کی اینهمه سخت شد برایم؟ من که مثلاً مخ مسلم فیزیک بودم روزی و روزگاری؟ چرا حالم بد می شود فرمولها را که نگاه می کنم؟ کجای دنیا ایستاده ام؟ چرا گم شده ام؟ درد من این گمگشتگی عظیمی ست که بر زندگی ام سایه انداخته. مردم گریز شده ام. بی طاقت. بی حوصله. زودرنج. کجای کارم اشتباه بود؟ دیگر نمی خواهم به گذشته فکر کنم. باید خودم را پیدا کنم. فرصتی برایم نمانده. همین حالا. همین امروز. همین جا. لطفاً اگر مرا دیدید صدایم بزنید. به یادم بیاورید که هنوز زنده ام. که هستم. که هنوز در آینه بی تصویر نشده ام. یادم بیاورید که زندگی کردن و زنده بودن را بلدم. خندیدن را بلدم و دوست داشتن را. یادم بیاورید که روزی همه را دوست می داشته ام. به عشق ایمان داشته ام، به آزادی هم! اگر مرا دیدید صدایم بزنید. پیش از آنکه سکوت، سایه ام را هم بکشد. می خواهم زنده بمانم...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 12:14  توسط ندا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 18:3  توسط ندا  | 

این اواخر نوشتنم نمیاد دیگه. فکر کنم به خاطر اینه که هر چی می خونم به ایتالیائیه. باید دوباره شروع کنم به فارسی کتاب خوندن. دوست ندارم ذهنم درگیر یک زبان بشه. اما مسأله اینه که الان چند تا کتاب رو هم زمان با هم دارم می خونم و همه به ایتالیائی و نمی خوام یه کتاب دیگه هم شروع کنم و پارالل با بقیه کشش بدم. حالا که امتحانا هم شروع شدن باید کتاب رو کم کنم. اما وقتی می بینم تو فارسی نوشتن افول کردم حرص می خورم. تازگی ها یک کشف جدید هم داشتم و اون اینکه وقتی حالم بده بیشتر تمایل دارم به ایتالیائی بنویسم. حتی گاهی به سرم می زنه اینجا هم همین کار رو بکنم. اما اعتماد به نفس ندارم. ای بابا... خلاصه باید ذهنم رو درگیر درس کنم نه کتاب یا نوشتن... اینجا یحتمل تا اطلاع ثانوی جز پرت و پلا و درد دل های احمقانه ی این شکلی چیز دیگه نخواهم نوشت تا هوسش دوباره بیفته به جونم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 2:42  توسط ندا  | 

تعطیلات رو به پایان است و من هرچه حساب و کتاب می کنم نمی فهمم چرا اینقدر زود گذشت. بچه که بودیم تلویزیون در یوم الله کریسمس غیر از اسکروچ خسیس معروف یک سری برنامه های دیگری هم پخش می کرد تا ما بچه های جنگ زده و با صدای آژیر قرمز قد کشیده بدانیم در آن سوی دنیا بچه ها دو هفته تعطیلات زمستانی دارند و دلمان ضعف می رفت برای 4-5 روز تعطیلات زمستانی محض آدم برفی ساختن و برف بازی و اگر خدا می خواست و تعطیلات شامل حال بابای آن روزها که جمعه ها هم تا دیر وقت سر کار بود می شد، یکی دو روزی سر از دربندسر در آوردن و اسکی کردن. سالهاست به این تعطیلات حتی فکر هم نکرده ام. فقط اول هر سال تحصیلی وقتی تقویم دانشگاه را می گیرم، به تاریخ ها نگاه می کنم و با خودم می شمارم که دقیقاً چند روز می توانم ایران بمانم! امسال ایران نرفتم. چند روز اول به تنبلی گذشت. اگر چه می توانست به اسکی بگذرد. البته اگر با "اتوره" تماس می گرفتم که نگرفتم. بعد هم که علی و ساینا آمدند و آنقدر راه رفتیم که هنوز قوزک پایم به شدت ورم دارد. آنقدر که وقتی نگاهش می کنم، از رفتن به سوپر مارکت هم پشیمان می شوم! اینست که امروز دقیقاً چهارمین روزیست که پا از خانه بیرون نگذاشته ام! و هر بار تلویزیون پیست های اسکی را نشان می دهد دلم قیلیچ قیلیچ می کند. الان خیلی ها می توانند فحشم بدهند. اما من روز تولو 26 سالگی ام به خودم قول دادم دست از خودآزاری بر دارم و به همین خاطر صحنه های مربوط به غزه را نگاه نمی کنم. هر جا دستم بیاید پتیشن امضا می کنم و به تروریسم اعلان اعتراض می نمایم. اما عزاداری نه نمی کنم! قول داده ام به خودم. ترجیح می دهم همه ی دنیا را حواله کنم به ما تحت لق مبارکشان و زندگی ام را بکنم. خصوصاً که به چشمم دیده ام همه ی دنیا با من و امثال ما غیر از این نکرده و نمی کند. حالا که  از هفت دولت آزادم، دلم می خواهد با خودم خوش باشم. برای اولین در تمام طول زندگی ام به معنای واقعی از تنها بودن خوشحالم و لذت می برم. چقدر خوب است وقتی تنها مشکلت این باشد که نخواهی برگردی به زندگی روزمره. درست مثل روزهای مدرسه... 


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 20:15  توسط ندا  |