ایمیل استاد عکاسی ام را که می خوانم یادم هست لبهایم را نجوم. این بدترین عادت من است به وقت استرس. یک چیزی شبیه ناخن جویدن. شبهای امتحان معمولاً تا صبح لبهایم را تکه تکه می کنم. ایمیل را کامل می خوانم تا آنجا که آرزوی موفقیت کرده. احساس می کنم حالم از کامپیوتر بهم می خورد. به آشپزخانه بر می گردم و پاستا ی در حال جوشیدن را به هم می زنم. گرسنه نیستم. اما استرس وادارم می کند چیزی بخورم. لبهایم را که با زبان تر می کنم دیگر نمی سوزد. این بار زیاده روی نکرده ام.با خودم فکر می کنم شاید بد هم نباشد. خدا را چه دیدی؟ شاید هم جدی شد. یادم می آید که گفت: "اصلاً نمی خواهم مزاحم درس خواندنت باشم. تا هر وقت خواستی فکر کن. حتی اگر بخواهی تا 5 ماه دیگر تلفن هم نمی زنم. 5 ماه بهت وقت داده ام که فقط به خودت فکر کنی. من هم چاره ای ندارم جز صبر." هیجان زده نمی شوم. آخرین نفری که همین جمله را به من گفت، حتی دلبرانه تر، عاشقانه تر، زبان بازانه تر و محکم تر، الان با یک دختر روس بلوند و چشم آبی زندگی می کند که کوجکترین وجه تشابهی با من ندارد. هر روز عکسهای دست در دستشان را یک جایی منتشر می کند که من ببینم. من سنگدل. من بی عاطفه. من بی رحم که لازم بوده تنبیه بشوم بابت رنجی که به او تحمیل کرده ام. آخر آدم با فرهنگ دوست پسر سابقش را که ظاهراً صلح آمیز هم از هم خداحافظی کرده اند، از لیست دوستان فیس بوکش ریموو نمی کند. حتی اگر طرف قالش گذاشته باشد! اولین سوالی که با دیدن عکس دخترک به ذهنم می رسد این است: "آدمی با چنین سلیقه ای چطور توانسته بود عاشق من بشود؟" دخترک پارتنر رویایی مرد ایرانی ست. بالا بلند وخوش اندام است و بلوند و چشم آبی. و در همه ی عکس ها لبخند ملیحی به لب دارد. شخصیتش را با توجه به چهره ی بشاش و رضایتمند دوست پسرش(حالا دوست پسر اوست!) در ذهنم مجسم می کنم:
آرام و قانع است و حسابی اهل خانه و خانواده. مدام به فکر کار و درس نیست، از پروژه و امتحان حرف نمی زند و سودای سوراخ کردن ماتحت دنیا را هم ندارد. به همان چیزی که اسمش زندگیست راضی می شود. زیباست. در مهمانی، در جمع دوستان، و در کوچه و خیابان همه ی نگاه ها را به سمت خود می کشد. به رویای ازدواج و پدر شدن مرد زندگی اش جامه ی عمل می پوشاند و خوشبختش می کند.
این دختر همه ی آن چیزی ست که من نیستم. خنده ام می گیرد از کمدی پیش رویم. چقدر خودم را سرزنش کرده بودم به خاطر ظلمی که تصور می کردم بر او روا داشته ام. چه ظلمی؟ اینکه خودم بوده ام؟ و خودم آنی نبوده که او می طلبید؟ احساساتم را مرور می کنم. زل می زنم به عکس. سعی می کنم میزان حسادتم را تخمین بزنم. نمی توانم حسادت کنم به آنچه هرگز نخواسته ام باشم. در آینه نگاه می کنم، خودم را دوست دارم. از آنچه هستم خوشحالم. من یک طراحم. زیبا هستم. محکمم و هدفمند. کتاب می خوانم. نقاشی می کنم. شعر و داستان می نویسم. چشم و ابروی مشکی ام را دوست دارم. پوست گندمگون و موهای سیاهم را هم. هیچوقت دوست نداشته ام رنگشان
کنم. دماغم همان شکلی ست که از بدو تولد بوده. چند سالی ست با هم صلح کرده
و همدیگر را به همین شکل پذیرفته ایم. قدم هم از 160 سانتی متر تجاوز نمی کند. لباس های عجیب و غریب و گوشواره های بدلی بلند و رنگی را هم دوست دارم. حتی
کفش های پاشنه تختی که به پاس اروپا نشین شدن جزئی از زندگیم شدند تا راحت
تر دنبال وسایل نقلیه ی عمومی بدوم، مثل قبل حس زنانگیم را مختل نمی
کنند. گاهی دلم می خواهد برایش بنویسم. بنویسم که:
ٌّ«دوست من، از تو ممنونم. و از خوشحالی ات خوشحال. حتی اگر اعلان این خوشبختی دهان کجی ای کودکانه بوده باشد به من. منی که هیچ کدام از آن چیز هایی نبودم که می خواستی. خشم و کینه ات را هم می فهمم و می دانم از چیست. شاید از آن که حتی سعی هم نکردم به ایده آل تو نزدیک شوم. چرا که به قول هامون: "اگر من اونی بشم که تو می خوای، اونوقت من دیگه من نیست. پس من چی؟!" اما من از تو ممنونم. حتم دارم حتی تصورش را هم نکرده ای که چه لطف بزرگیست به من انتشار این
عکس ها. از تو ممنونم که کمک کردی تا بدانم موفق شده ام خودم را دوست بدارم. موفق شده ام اولویت هایم را بشناسم. از تو ممنونم که کمک کردی تا حسرت نبودن و از دست دادنت را با خود یدک نکشم. چرا که نبودن تو و بودن من لازم و ملزوم همند. چرا که "من" با تو دیگر من نبود. آن که تو می خواستی هم نبود. حیران بود میان "من" و "ما" یی که مفهومش را به خودخواهانه ترین شکل ممکن تعیین می کردی. خوشحالم از اینکه یاد گرفته ام خودم را بیشتر از تو دوست بدارم. من به مدد بازی کودکانه ی تو به همان چیزی رسیدم که سالها له له اش را زده ام. به خود باوری! ممنونم از تو دوست من. خوش دلی تو هرگز دل مرا چرکین نمی کند. من عجیب هستم و از عجیب بودنم خوشحال. می توانم بعد از دیدن عکس هایت لبخند بزنم و بگویم: "دست کم تو این میان ایده آلت را یافتی. خوشبخت باشی دوست من."»
دلم نمی خواهد به امتحان عکاسی فکر کنم. دلم می خواهد بنویسم. از آرزوها، از اینکه خوشحالم. از این که گذشته کمکمک دست از من بر داشته. آینده هر چقدر هم که سر کاری باشد از نوستالژی گذشته بهتر است. هر روزی که می گذرد خودم را بیشتر کشف می کنم. دست از توهم بر داشته ام. به واقعیات فکر می کنم. و یک بار دیگر به خودم و دلخوشی هایم. به آنچه می خواهم. حتی یاد می گیرم دیگر وقت بی خوابی و استرس لب هایم را نجوم. با خوش بینی به آینده نگاه کنم. و همه چیز را منفی نبینم. و با خودم فکر می کنم: "شاید هم جدی شد. چرا که نه!"