تبليغاتX
فلاش بک

فلاش بک

آنچه می نویسم الزاماً حقیقت نیست، دروغ هم.

من در این لحظه، تحت رژیم غذایی شدید و فُشار امتحان، در حالی که بیسکوییت رژیمی گاز می زنم. به شیرینی های تر قنادی شیرین فکر می کنم و آه می کشم.


پینوشت: وقتی ایران بودم سالی یکبار هم سراغ شیرینی نمی رفتم. اهل خانه می خریدند، من لب نمی زدم. از سر ناچاری البته. از ترس اضافه وزن. ولی وای از آن وقتی که بدانی اگر بخواهی هم دستت به یک سری چیزها دیگر نمی رسد. یک دفعه تجسمت می گیرد اصلاً! 


پینوشت 2: بی بی هم خوبست البته. ولی از آنجا که من در دوره ی امتحانات به خودزنی مزمن مبتلا می شوم، شیرین نوستالژیک تر است! کلی خاطره دارم با شیرینی های شیرین خانوم! دو نقطه دی



 * اصطلاح مورد علاقه ی خانوم والده که به معنای خیت(خیط) شده به کار می رود!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 20:21  توسط ندا  | 

ماتحت جان نسوز که سوز تو هیچ کار نکند!!!

قابل توجه آرام خانوم! خودش می دونه واسه چی...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 18:24  توسط ندا  | 

اینجا اروپاست. من یک دانشجوی کله سیاه شرقی هستم که هنوز سرش داغ است و فکر می کند برای حل مشکلات راهی جز تسلیم هم هست. درست از سپتامبر سال 2007 با همسایه ی طبقه ی بالا مشکل دارم. مردک اهل رم است. بی ادب بد دهن و بی فرهنگ که نه ساعت سرش می شود نه حق و حقوق نه احترام. چنان زندگی می کند که گویی خانه اش کلبه ایست وسط یک جنگل مهجور و هیچ موجود زنده ای در مدار 5 کیلومتری اش یافت می نشود. اما من در مجتمعی زندگی می کنم که صدای سیفون همسایه نیمه شب از خواب بیدارم می کند. دوباری با خودش صحبت کردم با ادب با احترام با لبخند. از او خواستم که کمی ملاحظه داشته باشد. مردک به کار خود است. کار به گله و شکایت رسید به مدیر ساختمان. اما جل الخالق، چه قدرتی دارند رنگ ها! من یک کله سیاه شرقی هستم. مهم نیست از کجای شرق آمده ام. مهم اینست که شرقی ام و کله سیاه. و او  ولو یک بی فرهنگ بد دهان باشد، ادقامی ست از آبی و زرد. و شانسش اینست که در قرن بیستم در غرب متولد شده. کسی چه می داند بعد ها چه می شود؟! پس به دلیل قدرت رنگها مدیر ساختمان دفاعی از من کله سیاه نکرد و با ادب و احترام حواله ام کرد به اعضا و جوارحش. دیشب به قدری عصبی شدم که دست چپم از حرکت ماند. از بخت بد امتحان دارم. امروز رفتم سراغ آژانسی که واسطه ی من و صاحبخانه است. ظاهراً قرار است قضیه جدی تر دنبال شود. اما حالا که رسیده ام خانه باز دستی که حتی سخت تایپ می کند و باز اعصابی که آشفته است و باز ...

درد آن جاست که نمی دانم شکایت به کجا باید برد یا از چه باید نالید؟ از دنیایی که هنوز درگیر رنگ هاست؟ یا از غربت؟ حدیث غربت حدیث تلخی ست. از زهر مار بدتر. اما برای منی که با غربت متولد شده ام، از غربت نالیدن آسان نیست. که اگر شروع کنم باید تمام زندگی ام را بنالم از دردی که با من همزاد است. که در ایران زنم. نفسم می آلاید و زیبائیم عبادت و زیارت و آخرت شهروندان درجه اول را به بازی می گیرد. که طماعم و حیله گر و نفس گناه و شهوت. به همین رو شهادتم نصف مرد است و ارزش جانم نیم برابر او. مادر هم که باشم، اگرچه وعده ی بهشتم می دهند، بر فرزندانم هیچ حقی ندارم و هم پایه ی نابالغان و دیوانگان قیمی می خواهم که راه زندگی ام را معین کند. حتی اگر علامه ی دهر باشم. هموطنانم با من زن منصف تر از این مردک راسیست خواهند بود؟ چطور از غربت گله کنم وقتی خوب می دانم در شرایطی مشابه، در کشور خودم، هموطنانم با من اگر بدتر نکنند، حال و روز بهتری هم برایم نمی گذارند. در شرایطی مشابه، یعنی بی هیچ پشتیبان. به دور از خانواده، بدون حامی. افسوسم از این است که اینجا بودن من یعنی:  خارجی بودن در اینجا از زن بودن در ایران آسان تر است. یعنی من آواره از ابتدای هستی ام آواره به دنیا آمده ام که هم در کشور خودم شهروند درجه دو به حساب می آیم و هم در اینجا. در ایران زنم و اینجا خارجی تروریست. حتی اگر آنکه زخم می زند و ویران می کند و می آزارد خود او باشد...

ذهنم درد می کند از بس با خود زمزمه کرده ام:

ره میخانه و مسجد کدام است

که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رند است

نه در میخانه کاین خمار خام است

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 14:1  توسط ندا  | 

ایمیل استاد عکاسی ام را که می خوانم یادم هست لبهایم را نجوم. این بدترین عادت من است به وقت استرس. یک چیزی شبیه ناخن جویدن. شبهای امتحان معمولاً تا صبح لبهایم را تکه تکه می کنم. ایمیل را کامل می خوانم تا آنجا که آرزوی موفقیت کرده. احساس می کنم حالم از کامپیوتر بهم می خورد. به آشپزخانه بر می گردم و پاستا ی در حال جوشیدن را به هم می زنم. گرسنه نیستم. اما استرس وادارم می کند چیزی بخورم. لبهایم را که با زبان تر می کنم  دیگر نمی سوزد. این بار زیاده روی نکرده ام.با خودم فکر می کنم شاید بد هم نباشد. خدا را چه دیدی؟ شاید هم جدی شد. یادم می آید که گفت: "اصلاً نمی خواهم مزاحم درس خواندنت باشم. تا هر وقت خواستی فکر کن. حتی اگر بخواهی تا 5 ماه دیگر تلفن هم نمی زنم. 5 ماه بهت وقت داده ام که فقط به خودت فکر کنی. من هم چاره ای ندارم جز صبر." هیجان زده نمی شوم. آخرین نفری که همین جمله را به من گفت، حتی دلبرانه تر، عاشقانه تر، زبان بازانه تر و محکم تر، الان با یک دختر روس بلوند و چشم آبی زندگی می کند که کوجکترین وجه تشابهی با من ندارد. هر روز عکسهای دست در دستشان را یک جایی منتشر می کند که من ببینم. من سنگدل. من بی عاطفه. من بی رحم که لازم بوده تنبیه بشوم بابت رنجی که به او تحمیل کرده ام. آخر آدم با فرهنگ دوست پسر سابقش را که ظاهراً صلح آمیز هم از هم خداحافظی کرده اند، از لیست دوستان فیس بوکش ریموو نمی کند. حتی اگر طرف قالش گذاشته باشد! اولین سوالی که با دیدن عکس دخترک به ذهنم می رسد این است: "آدمی با چنین سلیقه ای چطور توانسته بود عاشق من بشود؟" دخترک پارتنر رویایی مرد ایرانی ست. بالا بلند وخوش اندام است و بلوند و چشم آبی. و در همه ی عکس ها لبخند ملیحی به لب دارد. شخصیتش را با توجه به چهره ی بشاش و رضایتمند دوست پسرش(حالا دوست پسر اوست!) در ذهنم مجسم می کنم:

آرام و قانع است و حسابی اهل خانه و خانواده. مدام به فکر کار و درس نیست، از پروژه و امتحان حرف نمی زند و سودای سوراخ کردن ماتحت دنیا را هم ندارد. به همان چیزی که اسمش زندگیست راضی می شود.  زیباست. در مهمانی، در جمع دوستان، و در کوچه و خیابان همه ی نگاه ها را به سمت خود می کشد. به رویای ازدواج و پدر شدن مرد زندگی اش جامه ی عمل می پوشاند و خوشبختش می کند.

این دختر همه ی آن چیزی ست که من نیستم. خنده ام می گیرد از کمدی پیش رویم. چقدر خودم را سرزنش کرده بودم به خاطر ظلمی که تصور می کردم بر او روا داشته ام. چه ظلمی؟ اینکه خودم بوده ام؟ و خودم آنی نبوده که او می طلبید؟ احساساتم را مرور می کنم. زل می زنم به عکس. سعی می کنم میزان حسادتم را تخمین بزنم. نمی توانم حسادت کنم به آنچه هرگز نخواسته ام باشم. در آینه نگاه می کنم، خودم را دوست دارم. از آنچه هستم خوشحالم. من یک طراحم. زیبا هستم. محکمم و هدفمند. کتاب می خوانم. نقاشی می کنم. شعر و داستان می نویسم. چشم و ابروی  مشکی ام را دوست دارم. پوست گندمگون و موهای سیاهم را هم. هیچوقت دوست نداشته ام رنگشان کنم. دماغم همان شکلی ست که از بدو تولد بوده. چند سالی ست با هم صلح کرده و همدیگر را به همین شکل پذیرفته ایم. قدم هم از 160 سانتی متر تجاوز نمی کند. لباس های عجیب و غریب و گوشواره های بدلی بلند و رنگی را هم دوست دارم. حتی کفش های پاشنه تختی که به پاس اروپا نشین شدن جزئی از زندگیم شدند تا راحت تر دنبال وسایل نقلیه ی عمومی بدوم، مثل قبل حس زنانگیم را مختل نمی کنند. گاهی دلم می خواهد برایش بنویسم. بنویسم که:

ٌّ«دوست من، از تو ممنونم. و از خوشحالی ات خوشحال. حتی اگر اعلان این خوشبختی دهان کجی ای کودکانه بوده باشد به من. منی که هیچ کدام از آن چیز هایی نبودم که می خواستی. خشم و کینه ات را هم می فهمم و می دانم از چیست. شاید از آن که حتی سعی هم نکردم به ایده آل تو نزدیک شوم. چرا که به قول هامون: "اگر من اونی بشم که تو می خوای، اونوقت من دیگه من نیست. پس من چی؟!" اما من از تو ممنونم. حتم دارم حتی تصورش را هم نکرده ای که چه لطف بزرگیست به من انتشار این عکس ها. از تو ممنونم که کمک کردی تا بدانم موفق شده ام خودم را دوست بدارم. موفق شده ام اولویت هایم را بشناسم. از تو ممنونم که کمک کردی تا حسرت نبودن و از دست دادنت را با خود یدک نکشم. چرا که نبودن تو و بودن من لازم و ملزوم همند. چرا که "من" با تو دیگر من نبود. آن که تو می خواستی هم نبود. حیران بود میان "من" و "ما" یی که مفهومش را به خودخواهانه ترین شکل ممکن تعیین می کردی. خوشحالم از اینکه یاد گرفته ام خودم را بیشتر از تو دوست بدارم. من به مدد بازی کودکانه ی تو به همان چیزی رسیدم که سالها له له اش را زده ام. به خود باوری! ممنونم از تو دوست من. خوش دلی تو هرگز دل مرا چرکین نمی کند. من عجیب هستم و از عجیب بودنم خوشحال. می توانم بعد از دیدن عکس هایت لبخند بزنم و بگویم: "دست کم تو این میان ایده آلت را یافتی. خوشبخت باشی دوست من."»

دلم نمی خواهد به امتحان عکاسی فکر کنم. دلم می خواهد بنویسم. از آرزوها، از اینکه خوشحالم. از این که گذشته کمکمک دست از من بر داشته. آینده هر چقدر هم که سر کاری باشد از نوستالژی گذشته بهتر است. هر روزی که می گذرد خودم را بیشتر کشف می کنم. دست از توهم بر داشته ام. به واقعیات فکر می کنم. و یک بار دیگر به خودم و دلخوشی هایم. به آنچه می خواهم. حتی یاد می گیرم دیگر وقت بی خوابی و استرس لب هایم را نجوم. با خوش بینی به آینده نگاه کنم. و همه چیز را منفی نبینم. و با خودم فکر می کنم: "شاید هم جدی شد. چرا که نه!"


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 3:11  توسط ندا  | 

نژاد پرستی تلویزیون ایتالیا داره حال منو به هم م ی ز ن ه!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 22:19  توسط ندا  |