پدرم هیچوقت از سیاهی موهای مادرم سیر نشد. پدرم تنها مردی ست که باور دارم عاشق شریک زندگی اش است. یک عشق سی ساله! برای من، همه ی اینها یعنی بیش از عشق به ظاهر نمی خواستی. یعنی من را هرگز نشناخته ای. یعنی هرگز عاشق نبوده ای. سخت است پذیرفتنش اگر چه سالی گذشته باشد از آن دروغ ها. گمانم از تو یاد گرفتم، از توی پر از ادعای عشق که "عشق همان کشک است و بیشتر نیست!" گفتم که، تو تجربه ی گرانبهایی هستی برای من. از خودم می پرسم که چرا اصرار داری به اذیت کردنم، آنهم اینهمه کودکانه. سراغ دوستان دوران دبیرستانم رفته ای به خیال اینکه تو را نمی شناسند و نمی دانند و همین بس است تا من اذیت بشوم بی آنکه آبرویی از تو بریزد. امشب عصبانی شدم. از تو نه. از خودم. از اینکه چه فکر می کردم و چه شد! از اینکه چرا باورت کردم. که چرا با دعوا تمامش نکردیم تا همه ی زهرت را یکجا بریزی و بروی رد کارت. انتقام چه چیز را می خواهی بگیری؟ اینکه نخواستم بازی ات بدهم، اذیتت کنم و یا تشنه تا لب چشمه بکشانمت؟ چه دنیای گندی ست آن دنیایی که عاشقش تو باشی! نه بچه بازی هایت، نه تعصب های احمقانه ات، نه عقاید سنتی مردسالارانه ات، و نه حتی خیانت آنچنانت، هیچ یک اینقدر تو را در نظر من خار و ذلیل نکرده بود که امشب! امشب، برای اولین بار به معنای حقیقی دلم از تو بهم خورد. تو تجربه ی بزرگ منی عزیز! تجربه ی گرانبهای من!
گاه به خودم خرده می گیرم. به خاطر تو. نه پشیمانم و نه حسرت بودنت را دارم. از تو بریده ام. بی کم و کاست! و این بریدن پیروزی بزرگی ست که همه اش را به تو مدیونم. اما به خودم خرده می گیرم که چرا باورت کرده بودم؟ شاید هم لازم بود بدانم آنقدر ها هم که تصور می کردم آدم شناس خوبی نیستم! دقیق که می شوم، می بینم عجب آدم به درد بخوری بوده ای در زندگی من. آنقدر ضعف های اساسی ام را با تو شناخته ام که باور نمی کنی. نه عزیز! نه! کاستی هایم آنهایی نبود که روزی سه وعده، به وقت صبحانه و ناهار و شام در لفافه ی جملات عاشقانه ات به خوردم می دادی. فمینیست بودن من، استقلال طلب بودنم، اجتماعی بودنم، درس خواندنم، خانم خانه نبودنم، امتناعم از ازدواج، به کار و پروژه فکر کردنم، و ... اینها همه کاستی های تو بود، نه من! من کاستی هایم را با تو شناختم. خوب هم شناختم. بعد از رفتنت هم. بیشتر هم. تو تجربه حقیقی زندگی من هستی. هر روز رد پایی برایم می گذاری. اگرچه زندگی ات را داری. یا دست کم من باید اینطور باور کنم. که خوشحالی. ولی قبل تر هم گفته ام. خوشحالی ات آزارم نمی دهد. واقعاً نمی دهد. چرا اصرار داری همیشه باشی، همه جا باشی و باشی و باشی... من نمی دانم. فقط این را می دانم که اگر جای تو بودم، گذشته را بوسه ای جانانه می دادم و دوست دختر چشم آبی ام را سفت و سخت می چسبیدم و یکبار برای همیشه زندگی می کردم. چرا به چشم های آبی تاکید می کنم؟ نمی دانم. شاید این هم ضعف دیگر من است که باید خوبتر بشناسمش. شاید هم به این خاطر که چشم های آبی او، پوست بلوری و موهای طلایی اش، و تمام تفاوت هایی که بین ما هست، همه و همه مهر تأییدی ست بر دروغ بودن تمام حرف های عاشقانه ات. از سیر تا پیازش. که در نهایت، تو، با تمام ادعایت، همان مرد شرقی عامی هستی که از مادر چشم سیاه متولد شده و به دنبال الهه ی زبیبایی رویاهایش می گردد که همیشه دخترکی ست چشم آبی با آبشار موهای طلایی. برای همین همیشه امیدوار بودی که عوض بشوم؟ یادت هست که هربار می گفتی "میشیییییی!!!" دعوایمان می شد؟ یادت هست این یکی را هیچوقت کوتاه نمی آمدم؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 23:8  توسط ندا
|
یادت که می افتم، دلم برای خودم می سوزد. او هیج وجه اشتراکی با تو ندارد. خدا را شکر که تو زبان نفهمی!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 0:49  توسط ندا
|
بعضی آدما هستن که در هر حال دلم می خواد قربونشون برم. دلم براشون قنج می ره. و دیشب هم خوابشونُ دیدم و حالا این دله داره بهونه می گیره. دست خودشم نیست!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 10:15  توسط ندا
|
فقط اگر می شد جاذبه رو تبدیل به دافعه کرد! اگر می شد...!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 14:58  توسط ندا
|
