و باز تردید و باز ترس و باز... فکر می کنم و فکر می کنم و فکر می کنم و فکر میکنم و ...
در این روزها... این روزهای لعنتی...
آنچه می نویسم الزاماً حقیقت نیست، دروغ هم.
و باز تردید و باز ترس و باز... فکر می کنم و فکر می کنم و فکر می کنم و فکر میکنم و ...
در این روزها... این روزهای لعنتی...
آب کشیدیم آقا جان! آب کشیدیم! رُم را زلزله لرزانده. ولی دل ما قرص و محکم است به جان شما. اینقدر هم آش و لاش شده که دیگر دل و دماغ بزن و بلرز ندارد! نشسته ایم سر جایمان. آه*! عین بچه آدم عکسش را سیر می کنیم، لام تا کام هم حرف نمی زنیم. تازه کجایش دیده می شود که بخواهیم قربانش هم برویم؟ تصدق پس گردنشان بشویم؟!
والله!
* به معنی ایناها!
پ.ن بی ربط:
هنوز نمی دونم بهم برخورده یا نه، اما مسلماً برام سوال پیش اومده که چرا و دقیقاً چطور به این نتیجه رسیدی که ما بچه های انقلاب هنوز مشت هامون گره کرده مونده؟ گفتی: "آهان! فهمیدم! مشت هاتون از همون موقع تا حالا هنوز گره کرده مونده. ها ها ها!" هنوز؟! والله من که هرچی فکر می کنم یادم نمیاد مشت گره کرده باشم. نه خودم و نه تا جایی که می دونم جد و آبادم! فقط اجداد جد جد جد جد جد بزرگمون به استناد تاریخ دستی به شمشیر داشتن که اونم نه در هیأت انقلابی، بلکه در راستای حفظ تاج و تخت شاه عباسی! حالا اگه می شه به من بگو دقیقاً چطور به این نتیجه ی انقلابی رسیدی. مرسی!
پ.ن بعدی بازم بی ربط:
قراره سرچ کنم؟ خوب چه جوری؟ تو این اینترنت مگه چقدر اطلاعات در رابطه با پارچه های ایرانی پیدا می شه؟! باید دنبال یه چیزی بگردی که نمی دونی چیه، چی کار می کنی؟ کتابخونه؟ اگه کتابخونه اونچه که می خوای رو نداشته باشه چی؟ وقتی... در واقع فقط می دونم که باید دنبال یه سری اطلاعات در رابطه با فرهنگ ایران بگردم. فرهنگ و هنرهای اصیل و هزار و صد چیز دیگه که نمی دونم!!! کتابخونه ی دانشگاه کار منو راه نمیندازه. و من دارم از کلافگی جون می دم!!! تو ایران هم که فقط تو کتابخونه ملی ممکنه کارمون واقعاً راه بیفته که مسوولین محترم ما را به....! در مرکز ایران شناسی هم هیچ پیدا نشد. پایان نامه هم که دیگر نگه نمی دارند. کی گفت ایتالیا قانوناش هر روز عوض می شه؟!!! پایان نامه ی نازنین، ناقص و نچسب روی دستمان مانده. چه خاکی به سر مبارکمان بریزیم شایسته ی ذات اقدس همایونیمان باشد؟
آهنگ هایی که دوست داشتی را من دیگر گوش نمی کنم. جاهایی که دوشت داشتی نمی روم. اصلاً به من چه که تو آن کلیسای سرد تاریک مزخرف و ترسناک را دوست داشتی؟ به من چه که موسیقی سرخپوست ها را هم دوست داشتی؟ و به من چه که هرکدام را ببینم باید یاد تو بیفتم؟ دوست داشتن هایت مال خودت! من آن کلیسا را دوست ندارم. هیچوقت هم نداشته ام. دو سال متوالی، سالروز رفتنت را رفتیم در آن فضای نمور برایت شمع روشن کردیم. امسال اینجا نبودم. نرفتم به کلیسا. دیگران هم نرفتند. می دانم که نرفتند. فرض هم که می رفتیم. آنجا که نیستی لامصب! کم به ریش ما بخند. نشسته ای آن بالا داری به همه مان می خندی دکتر! می شناسمت! راستی کجایی دقیقاً؟
خواستم بگویم به یادت هستم هنوز دکتر. لنگان لنگان، اما هستم. بهتر شده ام. آن ها که نوشتم شوخی بود. خودت می دانی. بهتر از هر کس. امسال اصلاً یادم رفت دوم عید کی بود. چه بود. چه شد. اما بعد یادت کردم. بی زنجه موره. بی داد و قال. بی بغض. فقط گفتم یادت بخیر. همین
او اینگونه است. نا امید که می شود. به فکر فرو می رود. فقط برای چند ثانیه. بعد نفس عمیقی می کشد، شانه هایش را بالا می اندازد، به آشپزخانه می رود، چای درست می کند، کتابی دست می گیرد، روی کاناپه لم می دهد و لا به لای سطرهای کتاب، آرام آرام درد را می جود. چند روزی احتمالاً نیست می شود. جواب تلفن و پیغام و ایمیل نمی دهد و حال هیچ کس را نمی پرسد. پس از چند روز، باز سرش را بالا می گیرد، شانه هایش را عقب می دهد، با اعتماد به نفس گام بر می دارد. و به آدم ها لبخند می زند... او احتمالاً اینگونه است.