تبليغاتX
فلاش بک

فلاش بک

آنچه می نویسم الزاماً حقیقت نیست، دروغ هم.

در این روزها، این روز های خاص از ماه که به جبر و تحمیل طبیعت به یاد می آورم، برای هزار و صد و چندمین بار به یاد می آورم، که زنانگی، که زن بودن سخت است، خیلی سخت است. در این روز ها که بی سبب غمگین می شوم، بی دلیل نفرت می ورزم و به شکل غیر قابل تحملی تنها هستم. در این روزها که همه چیز بوی غم و نوستالژی و دلتنگی و تنهایی و نا امیدی می گیرند. در این روزهای کوفتی درد و درد و درد و مصرف مداوم مسکن های قوی که فیل را از پا می اندازند اما دردهای مرا نه. در این روزهای لعنتی که همه اتفاقی، خوب یا بد، زشت و زیبا به گریه ختم می شود. در این روزهای بیمار که از همه چیز بیزارم و به همه کس بی اعتماد... در این روزها زیاد فکر می کنم. به همه. به هیچ. به خودم، به تو، به او، به "او" ها. به اینکه چقدر از گذشته بدم می آید. از گذشته ای که هر کس پا به زندگی ام می گذاشت، به شکلی آب توبه دستش می گرفت و در به راه آوردنم آنقدر پا می فشرد تا تمام خشمم را یکجا روی مردانگی بیمارش بالا بیاورم. به گذشته ای که بیشتر نمود حماقت من بود تا دیگران. به آن روزهایی که چشمم را می بستم و آفتاب را منکر می شدم و فکر می کردم شرایط بهتر خواهد شد. به آن روزهایی که من و میترا اسمش را گذاشته بودیم روزهای "محبت واجب" شدگی. روزهایی که آنقدر به احساس میدان دادیم و عقل را لگد زدیم، تا لگدمال بی عقلی خودمان شدیم. از همه ی آنچه مرا ترسانده و می ترساند. به فکر کردن فکر می کنم. و هر چه بیشتر فکر می کنم، کمتر به نتیجه می رسم و بیشتر می ترسم و خسته تر می شوم. به تو فکر می کنم. بعضی روزها بیشتر، بعضی کمتر. اما فکر می کنم. به حس خوبی که با تو بودن داشت و "نه"ای را که مِن باب گفتنش آمده بودم و روی لب هایم ماسید. به اینکه نمی دانم. واقعاً نمی دانم چه می خواهم. به اینکه دلم می خواهد باورت کنم اما می ترسم. و می ترسم و می ترسم. به اینکه لحظه های تنهایی آدمی هیچ نقطه ی پایانی ندارند. و خودم را مهیب می زنم که دل نبند به همراهی بی بدیل هیچ کسی. که وقتی مثل این روزهای من، کسی را نداری تا غم و غصه های هذیان گونه و اشکهای بی دلیلت را روی شانه هایش گریه کنی راحت تری، تا زمانی که کسی را داری و آیینه ی دق نفهمیدن هایش را هم روبرو می کنی با آیینه ی درد های دیگرت و بینشان دراز می کشی رو به سقف کوتاهی که دیر یا زود آوار می شود روی سرت. که اگر "او"یی نباشد بهتر از آن است که باشد و نفهمد. اما... تعارف که نداریم. گاهی هیولا می شوی در ذهنم. که نمی شناسمت و دوری و دوریم و نمی دانم که هستی و چگونه ای و چه می کنی و... رمقی برای رویا بافتن ندارم. هرچه می بینم کابوس است و کلافگی و ترس و ناباوری. مراقب امیدواری ام هم هستم که نا امیدی بعدش ویرانم نکند برای چندین هزارمین بار. من از حدس و گمان بیزارم. نمی دانم چقدر می شود تکیه کرد بر حس های خوب لحظات با هم بودن، وقتی بینشان ماه ها فاصله می افتد. اما... فکر می کنم به چشمهات و نگاهت و صدایت و لحن آرامت وقت بلاتکلیفی من. که اطمینان بخش بود و رخوت زا. که می شد لحظاتی بی ترس و تردید و تناقض حرف زد، خندید، راه رفت، خیابان گردی کرد، وقت کشت، و نفس کشید! و فکر می کنم به راه، به فاصله ها، به ماه ها، هفته ها، روزها... و به توقعم از زندگی. از آینده، از کار. به توقعم از بودن. و البته خستگی. به اینکه گاهی سخت است زندگی کردن در مرز گم شده ی میان استقلال و تنهایی. که گاهی دلم می خواهد کسی باشد. فقط باشد که گاهی به جای من فکر کند. که بعضی کارها را با خاطر آسوده به دستش بسپارم. حتی اگر کاری به سادگی پرداخت قبض های تلفن باشد.

و باز تردید و باز ترس و باز... فکر می کنم و فکر می کنم و فکر می کنم و فکر میکنم و ...

در این روزها... این روزهای لعنتی...  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 22:45  توسط ندا  | 

یکی از لذت های بزرگ زندگی این است که صبح زود، بدون فشار و استرس کار و درس و امتحان بیدار شوی و همزمان که به آواز صبح گاهی پرنده ها در یک هوای ملس بهاری گوش می دهی، برای خودت قهوه درست کنی!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 9:46  توسط ندا  | 

به قیژ قیژ افتاده بودیم یحتمل، اگر کسی می شنید! عکسش را که دیدیم، رو به صحرای کربلا بودیم که بگوییم: "الهی ق..ق..ق..! تو گویی طی دو ثانیه ی ناقابل کل -گُه خاطره- های روابط پیشین عین فیلم صامت پیش چشمان مبارکمان رژه رفتند. ندای درونمان هم نعره زد: "هوووووووووووووووووووووووووووش!!!"

آب کشیدیم آقا جان! آب کشیدیم! رُم را زلزله لرزانده. ولی دل ما قرص و محکم است به جان شما. اینقدر هم آش و لاش شده که دیگر دل و دماغ بزن و بلرز ندارد! نشسته ایم سر جایمان. آه*! عین بچه آدم عکسش را سیر می کنیم، لام تا کام هم حرف نمی زنیم. تازه کجایش دیده می شود که بخواهیم قربانش هم برویم؟ تصدق پس گردنشان بشویم؟!

والله!


* به معنی ایناها!


پ.ن بی ربط:

هنوز نمی دونم بهم برخورده یا نه، اما مسلماً برام سوال پیش اومده که چرا و دقیقاً چطور به این نتیجه رسیدی که ما بچه های انقلاب هنوز مشت هامون گره کرده مونده؟ گفتی: "آهان! فهمیدم! مشت هاتون از همون موقع تا حالا هنوز گره کرده مونده. ها ها ها!" هنوز؟! والله من که هرچی فکر می کنم یادم نمیاد مشت گره کرده باشم. نه خودم و نه تا جایی که می دونم جد و آبادم! فقط اجداد جد جد جد جد جد بزرگمون به استناد تاریخ دستی به شمشیر داشتن که اونم نه در هیأت انقلابی، بلکه در راستای حفظ تاج و تخت شاه عباسی! حالا اگه می شه به من بگو دقیقاً چطور به این نتیجه ی انقلابی رسیدی. مرسی!


پ.ن بعدی بازم بی ربط:

قراره سرچ کنم؟ خوب چه جوری؟ تو این اینترنت مگه چقدر اطلاعات در رابطه با پارچه های ایرانی پیدا می شه؟! باید دنبال یه چیزی بگردی که نمی دونی چیه، چی کار می کنی؟ کتابخونه؟ اگه کتابخونه اونچه که می خوای رو نداشته باشه چی؟ وقتی... در واقع فقط می دونم که باید دنبال یه سری اطلاعات در رابطه با فرهنگ ایران بگردم. فرهنگ و هنرهای اصیل و هزار و صد چیز دیگه که نمی دونم!!! کتابخونه ی دانشگاه کار منو راه نمیندازه. و من دارم از کلافگی جون می دم!!! تو ایران هم که فقط تو کتابخونه ملی ممکنه کارمون واقعاً راه بیفته که مسوولین محترم ما را به....! در مرکز ایران شناسی هم هیچ پیدا نشد. پایان نامه هم که دیگر نگه نمی دارند. کی گفت ایتالیا قانوناش هر روز عوض می شه؟!!! پایان نامه ی نازنین، ناقص و نچسب روی دستمان مانده. چه خاکی به سر مبارکمان بریزیم شایسته ی ذات اقدس همایونیمان باشد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 18:51  توسط ندا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 18:21  توسط ندا  | 

ببین عزیز من! اینبار اگر صبح تا شب و شب تا صبح هم مثل وحی مسلم بر من نازل بشوی و تا دستشویی هم دنبالم بیایی، من از تو دیگر حرف نمی زنم. تو که نیستی بی انصاف! جواب این جماعت پرگو را من از همه جا بی خبر باید بدهم!

آهنگ هایی که دوست داشتی را من دیگر گوش نمی کنم. جاهایی که دوشت داشتی نمی روم. اصلاً به من چه که تو آن کلیسای سرد تاریک مزخرف و ترسناک را دوست داشتی؟ به من چه که موسیقی سرخپوست ها را هم دوست داشتی؟ و به من چه که هرکدام را ببینم باید یاد تو بیفتم؟ دوست داشتن هایت مال خودت! من آن کلیسا را دوست ندارم. هیچوقت هم نداشته ام. دو سال متوالی، سالروز رفتنت را رفتیم در آن فضای نمور برایت شمع روشن کردیم. امسال اینجا نبودم. نرفتم به کلیسا. دیگران هم نرفتند. می دانم که نرفتند. فرض هم که می رفتیم. آنجا که نیستی لامصب! کم به ریش ما بخند. نشسته ای آن بالا داری به همه مان می خندی دکتر! می شناسمت! راستی کجایی دقیقاً؟

خواستم بگویم به یادت هستم هنوز دکتر. لنگان لنگان، اما هستم. بهتر شده ام. آن ها که نوشتم شوخی بود. خودت می دانی. بهتر از هر کس. امسال اصلاً یادم رفت دوم عید کی بود. چه بود. چه شد. اما بعد یادت کردم. بی زنجه موره. بی داد و قال. بی بغض. فقط گفتم یادت بخیر. همین

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 0:19  توسط ندا  | 

او اینگونه است. وقتی خوشحال است، همه ی پنجره ها را باز می کند. با صدای بلند قهقه می زند. سرخوش گام بر می دارد. به مردان و زنان مسن روز به خیر می گوید. به کودکان لبخند می زند. به بدترین رفتارها می خندد. طنزش شره می کند. با مزه می شود. وقتی خوشحال است، هیچ چیز نمی تواند آنقدرها آزاردهنده باشد. 

او اینگونه است. نا امید که می شود. به فکر فرو می رود. فقط برای چند ثانیه. بعد نفس عمیقی می کشد، شانه هایش را بالا می اندازد، به آشپزخانه می رود، چای درست می کند، کتابی دست می گیرد، روی کاناپه لم می دهد و لا به لای سطرهای کتاب، آرام آرام درد را می جود. چند روزی احتمالاً نیست می شود. جواب تلفن و پیغام و ایمیل نمی دهد و حال هیچ کس را نمی پرسد. پس از چند روز، باز سرش را بالا می گیرد، شانه هایش را عقب می دهد، با اعتماد به نفس گام بر می دارد. و به آدم ها لبخند می زند... او احتمالاً اینگونه است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 23:55  توسط ندا  | 

در حال و هوای فیلم های خاله زنکی می باشیم. جیم جارموش اینا را فرستاده ایم مرخصی آب و هوایی عوض بکنند. تا اطلاع ثانوی حوصله ی انتلکتیت نداریم. کلاً عزم کرده ایم فال این لاو بشویم و خوش بگذرانیم. فردای روزگار اگر باز دپ زدیم خدای ناکرده، یادمان یبندازید چه حالی به خودمان داده ایم یک چند روزی. بلکه خنده به صورت مبارکمان باز گردد و سر خوش بمانیم. بعله!
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 19:12  توسط ندا  | 

مشغول حسودی کردن می باشیم. ناجور! از ذات اقدس همایونیمان بعید است به مولا. نمی دانیم چه مرگمان شده. خدا خودش رحم کند. صبح شد، ما هنوز تجسس می فرمائیم. برویم استراحت بفرمائِم بلکه هم فتنه ها از سر مبارکمان بیفتد. انشا...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 3:57  توسط ندا  | 

بیزارم از یکشنبه های تنبل ساکتی که صبحانه رو بی هویت می کنن. بیزارترم از ندایی که تا لنگ ظهر می خوابه تا یادش بره وحید و ویدا اینجا نیستن که صدای خنده هاشون بیدارش کنه. این سفر 20 روزه، تمام هویت 5 سال آزگار غربت نشینی من رو به باد فنا داده. مثل آش خور ها دلم تنگه خونه س.
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 13:14  توسط ندا  |