پ.ن: مست نیستم. تحت تاثیر آرام بخش هم نیستم. خودم هستم. خود دیوانه ام.
باید کسی را خواسته باشی. تا مرز جنون. تا تنفر. باید فریاد کشیده باشی، فحش داده باشی. زخم زده باشی و ویران کرده باشی اش، تا ته چشمهایت را ببیند. همان ته را که تصویری آشنا در آن می لرزد. باید خرد و مستأصل شده باشد. در خفا زجه زده باشد و پریشان خوابیده باشد تا بداند آنچه نوشته ای، بازتابش طلسم خاک گرفته ی عشقی ست که نه می توانی چالش کنی و نه به گردنت بیاویزی. خواب های آشفته ی مردی که سرگردان است میان عشق و بیزاری و غروری شکسته و میل سیری ناپذیری به انتقام. و اصرار به ادامه ی یک بازی کودکانه محض زخم زدن و زخم زدن و زخم زدن. ملغمه ای از دلتنگی و خشم و کینه. از خواهش و تنفر.
باید مثل من تو را شناخت، تا در میان آن همه نقطه چین، آنها را که ننوشته ای خواند. و لابد تمام شده ای، که دیگر حتی نمی خواهم بدانم چه کابوس آشفته ای در رویایم دیده ای که اینگونه پریشان، به میدان بازگشته ای. این را محض سوزاندن تو نیست که می نویسم. محض به عزا نشستن "من" ی ست که به عشق ایمان داشت. "من" ی که دیگر نیست. دیگر نیست...
2. یک نفر هست که اینجا را چک می کند. می خواند. یک کسی که مال گذشته است. و مال گذشته می ماند! یک کسی که دلم نمی خواهد اینجا را بخواند. اما بلد نیستم فیلترش کنم. شاید هم شدنی نباشد اصلاً. مهم هم نیست. چون من می خواهم خودم باشم اینجا. این یک جا. دیگر ملاحظه ی هیچ کس را نمی کنم. اگر می خواهی بخوانی بخوان. ولی کاری به کارم نداشته باش! لطفاً! می بینی که! دیگر پشه هم لگدم بزند ویران می شوم. نیازی به حضور تو نیست.
3. علی جان کامنت مهربانت را تازه دیده ام. با هم صحبت می کنیم. چقدر خوب است گاهی کسی باشد که به هزیان هایت اهمیتی بیشتر از یک "آخی" و "نازی" و "الهی" بدهد. آنچه نیاز دارم خواندن همان است که علی نوشته. نظرش خصوصی ست نگردید به دنبالش.
4. برای کم کردن استرس باید قهوه و احتمالاً فلفل را بگذارم کنار. اما زندگی سخت می شود ها! مدتی ست که هر شب در خواب سیگار می کشم. با لذت!!!
4. عکس های همکلاسی دوران دبستانم را که تازه بچه دار شده در فیس بوک می بینم و به جای هیجان زده شدن... حالم بد می شود. مجموعه ای ست از زیبایی و شیکی و غیره این دختر. بیش از شانزده هفده سال پیش دو تا جوجه ی دراز بودیم که از بس روی نیمکت آخر کلاس خانم مهرایی با هم پر چانگی می کردیم، دست به دامن مادرهایمان شدند. حالا او همسر یک مرد سوئیسی ست و مادر یک دختر یک روزه ی دو رگه. روی تخت بیمارستان در کنار دختر و همسرش به دوربین لبخند می زند و من نمی فهمم آنچه حال مرا بد می کند شوک گذر زمان است یا قصه همیشه تکرار این زندگی. شش-هفت سال دیگر، او می تواند مادر من باشد یا مادر خودش، وقتی برای پرچانگی یا شیطنت دخترش به مدرسه فرا می خوانندش. حتماً در جلسه ی اولیا و مربیان شرکت خواهد کرد و نگران غیر استاندارد بودن میز و نیمکتی خواهد بود که دخترش نیمی از روزش را روی آن سپری می کند...
اما نه! ژنو تهران نیست. مدرسه ی دخترش هم حتماً سهیل نیست... آنجا پادشاه تمام "خارج" هاست! پس من خیالم راحت است. حالا می توانم بخوابم....
non sai quante volte ho voluto dirti che mi fai schifo! non potrai immaginarlo! no! vorrei tanto dirtelo ora اگر...
اسلام دست و پای مارو نبسته بود!!!
