تبليغاتX
فلاش بک

فلاش بک

آنچه می نویسم الزاماً حقیقت نیست، دروغ هم.

فکرهامو کردم. درو راه بیشتر ندارم. یا باید خودم باشم. یا خودم باشم! از این سه حالت خارج نیست!


پ.ن: مست نیستم. تحت تاثیر آرام بخش هم نیستم. خودم هستم. خود دیوانه ام.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 1:21  توسط ندا  | 

توی چشمهایت. آن ته. آن ته ته چشمهات، آنجا که هیچکس نمی داند، تصویری از من جا مانده.
باید کسی را خواسته باشی. تا مرز جنون. تا تنفر. باید فریاد کشیده باشی، فحش داده باشی. زخم زده باشی و ویران کرده باشی اش، تا ته چشمهایت را ببیند. همان ته را که تصویری آشنا در آن می لرزد. باید خرد و مستأصل شده باشد. در خفا زجه زده باشد و پریشان خوابیده باشد تا بداند آنچه نوشته ای، بازتابش طلسم خاک گرفته ی عشقی ست که نه می توانی چالش کنی و نه به گردنت بیاویزی. خواب های آشفته ی مردی که سرگردان است میان عشق و بیزاری و  غروری شکسته و میل سیری ناپذیری به انتقام. و اصرار به ادامه ی یک بازی کودکانه محض زخم زدن و زخم زدن و زخم زدن. ملغمه ای از دلتنگی و خشم و کینه. از خواهش و تنفر.
باید مثل من تو را شناخت، تا در میان آن همه نقطه چین، آنها را که ننوشته ای خواند. و لابد تمام شده ای، که دیگر حتی نمی خواهم بدانم چه کابوس آشفته ای در رویایم دیده ای که اینگونه پریشان، به میدان بازگشته ای. این را محض سوزاندن تو نیست که می نویسم. محض به عزا نشستن "من" ی ست که به عشق ایمان داشت. "من" ی که دیگر نیست. دیگر نیست...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 13:42  توسط ندا  | 

خیلی جنایت است اگر الآن تحقیق و پایان نامه را ول کنم، تهوع سارتر را بخوانم؟

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:45  توسط ندا  | 

1. ساعت نزدیک 2 صبح است. من اینجا نشسته ام. چای نعنا می نوشم. نفس های سنگین می کشم. قطره ی دلورازپام را نگاه می کنم و می نویسم. چرا و چی اش را نمی دانم. دلم برای نوشتن تنگ شده. درست مثل نفسم که تنگ شده. یک دنیا حرف داشته ام این چند روز. نمی دانم چرا خفقان گرفته ام. راستی هم داشتم خفه می شدم. اولین بارم نیست، بدترینش است. می روم اورژانس. روز جمعه ای که روز کارگر است و مرده ها هم کار نمی کنند. می روم اورژانس و می گویم: " من دارم خفه می شوم. نمی توانم نفس بکشم!" بعد از 10 دقیقه معاینه و سنجش فشار(ای خدا بگویم چه بکند پلنگ صورتی را که هنوز که هنوزه وقتی فشار سنج را دور بازویم می بندند و بادش می کنند. خنده ام می گیرد، حتی در حال خفگی!) و مقادیری سوال و جواب، چند سی سی دیازپام می خورانندم و نسخه ای به دستم می دهند و می گویند به سلامت! قطره ی دلورازپام را از داروخانه می گیرم و با خودم فکر می کنم: "یعنی اینقدر سخت است کنترل اعصابم؟ به لطف سارا جواب سوالم مثبت است! بعد از دو روز خوشحالی از کنار گذاشتن آرام بخش، فقط محض تنفس بی دردسر، قطره را دوباره از کشوی داروها بیرون می آورم و با یک ملغمه ای از بی اعتنایی و خشم 5 قطره ته فنجان قهوه خوری می چکانم. و با چند جرعه آب به قول دوستان می روم بالا! چای نعنا درست می کنم و می نشینم پای کامپیوتر. حوصله ی چک و چانه زدن با سارا را هم ندارم. با خودم می گویم، هر چه دوست دارد بگوید. اگر یکبار در زندگی ام مطمئن بوده باشم که بلدم(!) همین حالاست. اما حوصله اش را ندارم. توان جسمی اش را هم ندارم. برای همین می خواهم ولش کنم. نقطه ی عطفی ست در زندگی من این بی خیالی اینچنینی! اما حوصله ندارم. به خصوص الان که کمکمک گیج دارو می شوم. از این گیجی بیزارم. از مستی هم بیزارم. اصلاً از این حال گرگ و میش که می فهمم و نمی فهمم بدم می آید. برای همین دارو را سر خود زودتر از موعد توصیه ای پزشک قطع کرده بودم. به برادرم می گویم. می گویم از گیجی اش بدم می آید. دیگر نخوردم، نمی خورم. می گوید پروپانولول بگیر که خواب آور نیست و گیجی ندارد. اما نداشتم امشب. گیج شده ام دوباره. فردا حتماً باز چشمهام آویزان می شود و پاهایم ورم می کند. لعنتی! می خواستم از کنعان بنویسم!

2. یک نفر هست که اینجا را چک می کند. می خواند. یک کسی که مال گذشته است. و مال گذشته می ماند! یک کسی که دلم نمی خواهد اینجا را بخواند. اما بلد نیستم فیلترش کنم. شاید هم شدنی نباشد اصلاً. مهم هم نیست. چون من می خواهم خودم باشم اینجا. این یک جا. دیگر ملاحظه ی هیچ کس را نمی کنم. اگر می خواهی بخوانی بخوان. ولی کاری به کارم نداشته باش! لطفاً! می بینی که! دیگر پشه هم لگدم بزند ویران می شوم. نیازی به حضور تو نیست.

3. علی جان کامنت مهربانت را تازه دیده ام. با هم صحبت می کنیم. چقدر خوب است گاهی کسی باشد که به هزیان هایت اهمیتی بیشتر از یک "آخی" و "نازی" و "الهی" بدهد. آنچه نیاز دارم خواندن همان است که علی نوشته. نظرش خصوصی ست نگردید به دنبالش.

4. برای کم کردن استرس باید قهوه و احتمالاً فلفل را بگذارم کنار. اما زندگی سخت می شود ها! مدتی ست که هر شب در خواب سیگار می کشم. با لذت!!!

4. عکس های همکلاسی دوران دبستانم را که تازه بچه دار شده در فیس بوک می بینم و به جای هیجان زده شدن... حالم بد می شود. مجموعه ای ست از زیبایی و شیکی و غیره این دختر. بیش از شانزده هفده سال پیش دو تا جوجه ی دراز بودیم که از بس روی نیمکت آخر کلاس خانم مهرایی با هم پر چانگی می کردیم، دست به دامن مادرهایمان شدند. حالا او همسر یک مرد سوئیسی ست و مادر یک دختر یک روزه ی دو رگه. روی تخت بیمارستان در کنار دختر و همسرش به دوربین لبخند می زند و من نمی فهمم آنچه حال مرا بد می کند شوک گذر زمان است یا قصه همیشه تکرار این زندگی. شش-هفت سال دیگر، او می تواند مادر من باشد یا مادر خودش، وقتی برای پرچانگی یا شیطنت دخترش به مدرسه فرا می خوانندش. حتماً در جلسه ی اولیا و مربیان شرکت خواهد کرد و نگران غیر استاندارد بودن میز و نیمکتی خواهد بود که دخترش نیمی از روزش را روی آن سپری می کند...

اما نه! ژنو تهران نیست. مدرسه ی دخترش هم حتماً سهیل نیست... آنجا پادشاه تمام "خارج" هاست! پس من خیالم راحت است. حالا می توانم بخوابم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:54  توسط ندا  | 

 non sai quante volte ho voluto dirti che mi fai schifo! non potrai immaginarlo! no! vorrei tanto dirtelo ora اگر...

اسلام دست و پای مارو نبسته بود!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 1:16  توسط ندا  |