به بلای خانمان سوز انتخابات و فیس بوک دچارم. ساعت 3 نیمه شب است. 12 ساعت دیگر با استاد پایان نامه ام قرار مشورت دارم. کاغذها و طرح هایم نیمه کاره و بهم ریخته اند. ذهنم جمع و جور نمی شود از بس حواسم به مناظره و مباحثه و مجادله با تحریمی ها پرت است. یک هفته است که فول تایم به پدیده ی اینترنت مصلوب و به صفحه ی مونیتور میخ شده ام. الآن هم بعد از یک ماه باز رفته ام سراغ قهوه که خواب از سرم بپرد و بنشینم پای طرح هایم. میان این های و هوی انتخابات و موج سبز که بالاخره دیشب مرا هم گرفت، دلم برای تو تنگ شده. چه حیف که زبانم نمی چرخد این را به خودت بگویم. صدایت پشت تلفن دور و خسته است. اختلاف ساعت پدیده ی بی خودی ست. آن وقت که می رسم خانه، به ساعت تو وقت خواب است که دم نمی زنی و من می دانم. کاش هم آنقدر که عادت می کنم به گفتن "دیر وقت است. خسته ای، برو استراحت کن". می توانستم شادی ام از بودنت، لبخندم برای صدایت که پشت زنگ تلفن نشسته، و آرام آرام حتی دلتنگی هایم را عیان کنم. شاید آن وقت صدای تو هم که در برابر سردی ناخواسته ی من سد میشود، جان بگیرد. شاید راحت تر بخندی. شاید...اما ...بودنت...باورم نشده...هنوز...
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 3:4  توسط ندا
|
