تبليغاتX
فلاش بک

فلاش بک

آنچه می نویسم الزاماً حقیقت نیست، دروغ هم.

/* /*]]>*/

داخل قطار نشسته ام و درگیرم  با کتاب "مفهوم مکان ها" ی استاد جامعه شناسی و مصداق مدینه ی فاضله، که شش دانگ حواسم پرت می شود ته واگن. مصری است یا مراکشی، نمی دانم. روبرویم با چند ردیف فاصله نشسته و برای غیر مسلمانی از رمضان می گوید و اسلام. چشم می دوزم به کتاب. اما گوش می کنم. می گوید. رمضان که می شود همه چیز تعطیل! یعنی فقط به خدا فکر کن. فقط خدا! فقط خدا! یعنی یک ماه غذا نخور. ننوش. سیگار نکش. به زن نگاه نکن...! حرفش احتمالن ادامه دارد. اما یکباره سکوت می کند. سر بلند می کنم. نگاهش روی من ثابت و سنگین و هرزه است. و خنده ی تهوع آوری بر لبش. احساس برهنگی می کنم. منقبض از خشم، سر می چرخانم به سمت پنجره و  زیر لب می گویم: قبول حق! به پایان نامه ای فکر می کنم که چه بخواهم و چه نه، به رمضان ربط دارد و مسلمانان و روزه داران شهر میلان. به آدم هایی از جنس مردی که با ده متر فاصله و در سکوت، دارد به زنانگی ام پنجه می کشد. زمزمه می کنم:

باد در ادعیه می پیچد و زار زمین

فقط اجنه را حشری می کند

که این هوای رگ کرده مدام خطبه شود

خیره به خیمه های جماعت یأجوج و الفیه های پاچین و پوشینه و تک دست، بالای علم و علوم غریبه

.... *

به خود که می آیم، کتابم، مدینه ی فاضله ام، رها شده است روی صندلی کناری. دست چپم دامنم را روی زانوهایم مرتب می کند و  دست راستم یقه ام را.

در سرم می پیچد:

باید به حاشیه ام دست ببرم و متن تنم را دوباره بخوانم... *

 

 

*قسمت هایی از شعر "تعزیه" سروده ی گراناز موسوی

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 1:37  توسط ندا  | 

تصمیم گرفتم به عشق ایمان بیارم. هنوز تصمیم نگرفتم کِی.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 16:53  توسط ندا  | 

زمان هیچ دردی را بی درد مضاعف دوا نمی کند.
یادم هست توی چشمهام ولوله بود. یادم به دل که می افتد دلم می خواهد خودم را بغل کنم. بابت تمام آن روزها که تمرین خوب بودن کردم و شعر خواندم از گله ی گوزن ها و شاخهایی که شکوفه داده اند. بابت تمام آن لحظه ها که خیره شدم به زنگ انتظار و هر شبی که امید به فردا حواله شد. خودم را از جعبه ی ماهوت بیرون کشیده ام و دیگر خوب می دانم که زمان هیچ دردی را دوا نمی کند مگر با درد دوچندان. خوابم، دیوانه ام، مستم یا چه... اصلاً تو بگو آسیاب به نوبت. من می خواهم سهم تو را بدهم از آنهمه شور و التهاب و انتظار که نیشش از آن من بود و نوشش از تو دریغ شد. مگر اینکه همین نیشت بشود، آن وقت هم دل من خنک.
از این قافله که می رود، چند جهاز نشئگی و خواهش و انتظار از آن توست. تو بگو عشق. این نیش زمان هم تقدیم تو تا بدانی خنجر سکوت تیز تر است و تن من پاره پاره تر. پس دل تو هم خنک! شاید همه ی دلنوشته ها و عکس ها و دردها را فولدر کردم و با یک کلیک قافله را از بار مایملک تو رهانیدم. شاید هم خوابیدم و عقل رفته بازگشت و فقط خندیدم. چه دیدی...
راستی از خواب گفته بودی انگار. فکرش را که می کنم می بینم به جا بود گله هایت. تو همیشه سخاوتمندتر بوده ای. و سندش همان که حتی ننوشتم "من هم!". شاید در ازای جوابی که ننوشتم، چاره ای دیگر بیندیشم. مثلاً از آن خواب ها که مال توست، چند تایی ش را ضمیمه کنم به همان درد ها و نوشته ها و عکس ها که می گفتم. بگذار به حساب امانتی که اختیار دادن و ندادنش با من بوده است. و حالا ... بگذار به حساب سخاوتی که هرگز نداشته ام.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 16:21  توسط ندا  | 

یک نفر اینجا توی وجود من هی می خواهد بنویسد و نمی نویسد. همین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 17:1  توسط ندا  |