صد سال بیشتر است انگار که ننوشته ام. دیروز رسیدم. خشک و خسته و خواب آلود. از یک به اصطلاح سفر. از خانه بازگشته ام به خانه. ماه پیش هم از همین خانه برگشته بودم به خانه. همان خانه ای که حال و هوای دیگری همیشه دارد. و تا دلت بخواهد آدم هایی که دلم برایشان تنگ می شود. و خیابان هایی و کوچه هایی و درخت هایی و جای پاهایی که اگر بگذارند که تا خانه به خانه شدن بعدی من، هنوز کمی شبیه قبلشان باشند، جایی هنوز برای تجدید خاطره هست. نمی دانم از سر بی حوصلگی ست یا بی عاری که دارم می نویسم. خانه ریخت و پاش است و من بی حوصله. نشسته ام اینجا و هی آرزو می کنم که ایکاش حمام تمیز بود و می توانستم دوش بگیرم. حوصله کدبانو گری ندارم و از حمام کثیف بیزارم و می دانم تا دوش نگیرم احوالم عوض نمی شود...
کسی در من هوس نوشتن دارد. من کمکی حال و هوای عاشقی. دلم عشق می خواهد. به دلم بی محلی می کنم. به او هم. گاهی همه چیز آنقدر مصنوعی ست که حالم به هم می خورد. از خنده هامان تا حرف هامان، و دست در دست راه رفتن هامان و عزیزم گفتن ها و نوازش هامان و الی آخر... این میان یک چیزی اشتباه است. یک چیزی هست که درست پیش نمی رود. خسته ام. خسته ام. خسته ام...
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 14:9  توسط ندا
|
