دیره. خیلی دیره.... برای برگشتنت دیره. فکر کردم. خیلی فکر کردم. هرچقدر بیشتر فکر کردم، بیشتر به این نتیجه رسیدم که خیلی دیره... خیلی... حالا که برای من شکستی... حالا که من به عشق اعتقادی ندارم. حالا که به تو هیچ اعتمادی ندارم... می دونی که تنها جذابیتت برای من یه مشت عضله ست؟ متاسفم... دیگه خیلی دیره...
/**/ مدت هاست که ذهنم و گوشهایم به هیچ شعر و ترانه ی عاشقانه ای واکنشی نشان نمی دهند. داستان های عاشقانه، فیلم های رمانتیک، و هر قصه ای که رد پایی از عشق داشته باشد حوصله ام را سر می برد. ظاهراً به این وضعیت می گویند. خستگی. من باور ندارم. مسأله پیچیده تر از این حرفهاست. بگذریم. اما نمی دانم در اشعار و ترانه های آذری چه چیزی نهفته است که حتی در چنین حالتی به نظرم زیبا هستند. خیلی زیبا هستند. ترکی زبان مادری من نیست. زبان مادری پدر و مادر من است. اما خودشان هم تقربیاً هیچ وقت با هم به زبان مادری صحبت نمی کنند. اگر کانال عوض کردن های گاه و بی گاه مادربزرگم نبود، شاید من همین مقدار شناخت را هم نمی داشتم از این زبانی که خوب ندانستنش یکی از دریغ های بزرگ زندگی ام شده امروز. مادر بزرگ من فارسی را خیلی خوب صحبت می کند با کمی ته لهجه که هیچ شباهتی به ته لهجه ی ترک های دیگر ندارد. اما میان حرف زدن هایش بارها زبان عوض می کند. که زمان و تعداد دفعاتش هم بستگی به میزان هیجاناتش در آن لحظه دارد. بچه که بودم مدام نق می زدم که: خوب عزیز همشو فارسی بگین دیگه، من که نمی فهمم. و مادربزرگ هم هربار جواب می داد: "مامان جونم باید یاد بگیری... از قدیم گفتن فارسی شکر است، ترکی هنر است...." مادر بزرگ من صدای خوبی هم دارد و استعداد بی نظیری در نقالی و روایت گری. بچه که بودیم برایمان قصه می گفت. قصه هایش قصه های کدو قلقله زن و بزبز قندی نبود. داستان های قدیمی آذری بودند که تعریف می کرد و میانه هایش به شیوه ی نقالی های قهوه خانه ای به ترکی می خواند. یادم هست که معنی شعرها را نمی فهمیدم اما آهنگ صدایش را دوست داشتم. زنگ صدایش را که می کشید و ساکتم می کرد اما خواب را از سرم می پراند آنقدر دوست داشتم که می توانستم ساعت ها در تاریکی اتاق به سقف خیره بشوم و هیچ حرف نزنم. آنقدر میخواند و آنقدر تعریف می کرد تا خودش خوابش می برد و ما هی بیدارش می کردیم که: "بعدش چی شد؟" آخر خیلی از این قصه ها را هیچوقت نفهمیدیم چون هربار به آخرهای قصه که می رسیدیم قصه گویمان خودش به خواب می رفت. حالا اما تلفن که می زنم، عمداً به ترکی احوال می پرسی می کنم تا ترکی حرف بزند. اولش حسابی از لهجه ی احتمالاً وحشتناک و غلط های دستوری ام ریسه می رود، بعد آرام آرام غلط هایم را اصلاح می کند و بعد هم قربان صدقه ام میرود که تشویق بشوم. در کل این چند سال اخیر که به شدت علاقه مند شده ام ترکی یاد بگیرم، ترکی حرف زدن من یکی از تفریحات سالم پدر و مادرم شده. دو ماه پیش که ایران بودم کتابی خریده بودم که ترانه های قدیمی آذری را جمع آوری کرده بود. کتاب را بر می داشتم و می رفتم می نشستم پیش مامان و بابا و شروع می کردم به خواندن. مثل یک شاگرد کلاس اولی که درس فارسیشان را تا "س" خوانده باشند. مامان و بابا ده دقیقه ای می خندیدند و دورادور خواندنم را اصلاح می کردند. و بعد کتاب را از دست من می گرفتند و می نشستند کنار هم و دوتایی غرق خواندن می شدند. و من فقط می نشستم به تماشای همان عشق سی ساله، سی و یک ساله...
سن زلفيني آچ، توك اوزونه ، شانه سي مندن
زنجيري نشان وئر منه ، ديـــــوانه سي مندن
سن عاشقي يانديرماقا ، من يانماقـــا مايــيل
سن شمعيني گوستر، منه ، پروانه سي مندن
زلفون قدري ، عاشق اولان وار. سنه اي گل
سن سويله، اومجنونلاري ، افسانه سي مندن
سرمست گوزون، فتنه لبين ، نشئه لي باده
ايچديرمنه ، اول بادني – پيـــمانه سي مندن
سن ناز ايله گل كي ، صدفين، قيمتي آرتسين
كوزياشي كيمي ،اينجيسي. دردانه سي،مندن
هردم گوتور،اوزدن. گوزه ليم، افعي لي زلفين
چك ظاهره، گنجينه ني – ويـــرانه سي مندن
"واحد"مي ي ، ترك ائتمك اوچون–پيرمغانين
رنجيده اولوب ، بيرنئچه . مســـتا نه سي مندن
شاعیر : علی آقا واحد
/*]]-->با تو حرف می زنم!
در میانه ی آن خمیازه های بی پایان،
نام مرا به یاد می آوری؟
یا تنها از سر بیکاری ست
که صدایم می زنی "عزیزم"؟!
روبرویم هم که باشی
یا صدات پشت این خط کذایی
از مغز من هنوز بوی جنازه می آید
نه!
بیهوده خود را می کاهی
نه من از کفر دست می کشم
و نه کسی تو را به رستگاری می خواند
من
حساب مردنت را هم کرده ام
خدا را کشته ام
و دیگر هیچکس تورا به بهشت نمی فرستد
