در این روزها، این روز های خاص از ماه که به جبر و تحمیل طبیعت به یاد می آورم، برای هزار و صد و چندمین بار به یاد می آورم، که زنانگی، که زن بودن سخت است، خیلی سخت است. در این روز ها که بی سبب غمگین می شوم، بی دلیل نفرت می ورزم و به شکل غیر قابل تحملی تنها هستم. در این روزها که همه چیز بوی غم و نوستالژی و دلتنگی و تنهایی و نا امیدی می گیرند. در این روزهای کوفتی درد و درد و درد و مصرف مداوم مسکن های قوی که فیل را از پا می اندازند اما دردهای مرا نه. در این روزهای لعنتی که همه اتفاقی، خوب یا بد، زشت و زیبا به گریه ختم می شود. در این روزهای بیمار که از همه چیز بیزارم و به همه کس بی اعتماد... در این روزها زیاد فکر می کنم. به همه. به هیچ. به خودم، به تو، به او، به "او" ها. به اینکه چقدر از گذشته بدم می آید. از گذشته ای که هر کس پا به زندگی ام می گذاشت، به شکلی آب توبه دستش می گرفت و در به راه آوردنم آنقدر پا می فشرد تا تمام خشمم را یکجا روی مردانگی بیمارش بالا بیاورم. به گذشته ای که بیشتر نمود حماقت من بود تا دیگران. به آن روزهایی که چشمم را می بستم و آفتاب را منکر می شدم و فکر می کردم شرایط بهتر خواهد شد. به آن روزهایی که من و میترا اسمش را گذاشته بودیم روزهای "محبت واجب" شدگی. روزهایی که آنقدر به احساس میدان دادیم و عقل را لگد زدیم، تا لگدمال بی عقلی خودمان شدیم. از همه ی آنچه مرا ترسانده و می ترساند. به فکر کردن فکر می کنم. و هر چه بیشتر فکر می کنم، کمتر به نتیجه می رسم و بیشتر می ترسم و خسته تر می شوم. به تو فکر می کنم. بعضی روزها بیشتر، بعضی کمتر. اما فکر می کنم. به حس خوبی که با تو بودن داشت و "نه"ای را که مِن باب گفتنش آمده بودم و روی لب هایم ماسید. به اینکه نمی دانم. واقعاً نمی دانم چه می خواهم. به اینکه دلم می خواهد باورت کنم اما می ترسم. و می ترسم و می ترسم. به اینکه لحظه های تنهایی آدمی هیچ نقطه ی پایانی ندارند. و خودم را مهیب می زنم که دل نبند به همراهی بی بدیل هیچ کسی. که وقتی مثل این روزهای من، کسی را نداری تا غم و غصه های هذیان گونه و اشکهای بی دلیلت را روی شانه هایش گریه کنی راحت تری، تا زمانی که کسی را داری و آیینه ی دق نفهمیدن هایش را هم روبرو می کنی با آیینه ی درد های دیگرت و بینشان دراز می کشی رو به سقف کوتاهی که دیر یا زود آوار می شود روی سرت. که اگر "او"یی نباشد بهتر از آن است که باشد و نفهمد. اما... تعارف که نداریم. گاهی هیولا می شوی در ذهنم. که نمی شناسمت و دوری و دوریم و نمی دانم که هستی و چگونه ای و چه می کنی و... رمقی برای رویا بافتن ندارم. هرچه می بینم کابوس است و کلافگی و ترس و ناباوری. مراقب امیدواری ام هم هستم که نا امیدی بعدش ویرانم نکند برای چندین هزارمین بار. من از حدس و گمان بیزارم. نمی دانم چقدر می شود تکیه کرد بر حس های خوب لحظات با هم بودن، وقتی بینشان ماه ها فاصله می افتد. اما... فکر می کنم به چشمهات و نگاهت و صدایت و لحن آرامت وقت بلاتکلیفی من. که اطمینان بخش بود و رخوت زا. که می شد لحظاتی بی ترس و تردید و تناقض حرف زد، خندید، راه رفت، خیابان گردی کرد، وقت کشت، و نفس کشید! و فکر می کنم به راه، به فاصله ها، به ماه ها، هفته ها، روزها... و به توقعم از زندگی. از آینده، از کار. به توقعم از بودن. و البته خستگی. به اینکه گاهی سخت است زندگی کردن در مرز گم شده ی میان استقلال و تنهایی. که گاهی دلم می خواهد کسی باشد. فقط باشد که گاهی به جای من فکر کند. که بعضی کارها را با خاطر آسوده به دستش بسپارم. حتی اگر کاری به سادگی پرداخت قبض های تلفن باشد.
و باز تردید و باز ترس و باز... فکر می کنم و فکر می کنم و فکر می کنم و فکر میکنم و ...
در این روزها... این روزهای لعنتی...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 22:45  توسط ندا
|
