non sai quante volte ho voluto dirti che mi fai schifo! non potrai immaginarlo! no! vorrei tanto dirtelo ora اگر...
اسلام دست و پای مارو نبسته بود!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 1:16  توسط ندا
|
گاهاً شعر و داستان و طنز، خیلی بیشتر اما از درگیری های ذهنی ام می نویسم. اینجا خانه ی مخفی من است. پس اگر دعوتت کرده ام، شک نکن که خاطرت خیلی عزیز است. بی شک رفیقیم، دوستیم، همزادیم و با هم که هستیم زیاد می خندیم. اما من در این خانه ی مخفی شمایل دیگری دارم. آنچه می نویسم همان است که وقت خنده از من نخواهی شنید. اینجا روی دیگر من است. اینها زخم من است. زخم های مرا واسطه ی خنده نکن...