توی چشمهایت. آن ته. آن ته ته چشمهات، آنجا که هیچکس نمی
داند، تصویری از من جا مانده.
باید کسی را خواسته باشی. تا مرز جنون. تا تنفر. باید فریاد کشیده باشی، فحش داده باشی. زخم زده باشی و ویران کرده باشی اش، تا ته چشمهایت را ببیند. همان ته را که تصویری آشنا در آن می لرزد. باید خرد و مستأصل شده باشد. در خفا زجه زده باشد و پریشان خوابیده باشد تا بداند آنچه نوشته ای، بازتابش طلسم خاک گرفته ی عشقی ست که نه می توانی چالش کنی و نه به گردنت بیاویزی. خواب های آشفته ی مردی که سرگردان است میان عشق و بیزاری و غروری شکسته و میل سیری ناپذیری به انتقام. و اصرار به ادامه ی یک بازی کودکانه محض زخم زدن و زخم زدن و زخم زدن. ملغمه ای از دلتنگی و خشم و کینه. از خواهش و تنفر.
باید مثل من تو را شناخت، تا در میان آن همه نقطه چین، آنها را که ننوشته ای خواند. و لابد تمام شده ای، که دیگر حتی نمی خواهم بدانم چه کابوس آشفته ای در رویایم دیده ای که اینگونه پریشان، به میدان بازگشته ای. این را محض سوزاندن تو نیست که می نویسم. محض به عزا نشستن "من" ی ست که به عشق ایمان داشت. "من" ی که دیگر نیست. دیگر نیست...
باید کسی را خواسته باشی. تا مرز جنون. تا تنفر. باید فریاد کشیده باشی، فحش داده باشی. زخم زده باشی و ویران کرده باشی اش، تا ته چشمهایت را ببیند. همان ته را که تصویری آشنا در آن می لرزد. باید خرد و مستأصل شده باشد. در خفا زجه زده باشد و پریشان خوابیده باشد تا بداند آنچه نوشته ای، بازتابش طلسم خاک گرفته ی عشقی ست که نه می توانی چالش کنی و نه به گردنت بیاویزی. خواب های آشفته ی مردی که سرگردان است میان عشق و بیزاری و غروری شکسته و میل سیری ناپذیری به انتقام. و اصرار به ادامه ی یک بازی کودکانه محض زخم زدن و زخم زدن و زخم زدن. ملغمه ای از دلتنگی و خشم و کینه. از خواهش و تنفر.
باید مثل من تو را شناخت، تا در میان آن همه نقطه چین، آنها را که ننوشته ای خواند. و لابد تمام شده ای، که دیگر حتی نمی خواهم بدانم چه کابوس آشفته ای در رویایم دیده ای که اینگونه پریشان، به میدان بازگشته ای. این را محض سوزاندن تو نیست که می نویسم. محض به عزا نشستن "من" ی ست که به عشق ایمان داشت. "من" ی که دیگر نیست. دیگر نیست...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 13:42  توسط ندا
|
