امشب آخرین یادگارهایت، نامه هایت را به دست باد دادم. دیدم حتی دیدن اسمت، همانی که روزگاری تماشا کردنش هم وجودم را پر از عشق می کرد، منزجرم می کند. دیدم از خودم شرمنده ام بابت آن جمله ها، آن خطابه ها، آن محبت ها... دیدم آنقدر دورم از آن دحترک سبک سر آن روزها، که دیگر سخت بتوانی ادعا کنی که دخترک روزی دلش برای تو تپیده. حتی یادم رفته بود نامه هایم را چگونه آغاز می کردم. امشب دیدم. و باور نکردم که این خزعبلات را من نوشته باشم. از خودم بدم آمد. چندشم شد. دیدم راست می گویند که عشق کور است، کر است. من نه چشم داشتم، نه گوش. و نه عقل! هزار و صد رحمت به مجانین. چه کردم با خودم؟ چرا کردم؟ که به بادم دهی؟ نابودم کنی، لهم کنی اینگونه زیر کوه خودخواهی ات. حالم از آنچه بودم آن روزها بهم خورد. باید از تو، از حماقت و خودخواهی ات ممنون باشم امروز. اما آنقدر از تو منزجرم که نمی توانم...
+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 1:56  توسط ندا
|
